تبليغاتX
حالا هر گورستونی که بود!

حالا هر گورستونی که بود!

یک تعدادی در یک قایق!

کاش آهسته تر بد می شدید

چند لحظه بیشتر طول نمی کشد،چند ثانیه ایست، اما مرگست،یک جور مرگ است،همه که اینجوری نمی میرند،اما آدم با خودش فکر می کند اگر مرگی به خاطر تنگی نفس باشد باید این جوری باشد،هیچ کس از آن هایی که مرده اند  برنگشته اند تعریف کند چه جوری بوده،پس شنوندگان مجبورند قناعت کنند به  روایت همین آدم هایی که این حمله را توصیف می کنند و می گویند به مرگ می ماند!

چیزی نیست که کسی دوست داشته باشد  دو بار تجربه اش کند،خوب  من هم فکر نمی کردم مجبور باشم دوباره تجربه اش کنم ،فکر می کردم بار آخر است..دیگر به اینجا نمی رسد کار..

مشت محکمی خورد توی فکم و صورتم به سختی پرت شد آن طرف و چند ثانیه این تنگی نفس و فشار و احساس مرگی نزدیک،سخت نزدیک و... تمام شد.

چشمانم باز شد و برگشته بودم.دهانم مزه ی خون می داد و برگشته بودم،مشت محکمی بود!یاد لحظه ای که داشتم تنظیمات را ایجاد می کردم افتادم،برایم اهمیتی نداشت قدرت مشت چقدر باشد،همین که اسمش مشت بود و قرار بود محکم باشد یاد استکبار جهانی افتاده بودم .

متوجه شدم دارم لبخند می زنم،هر چند کج،همینش هم درد داشت.

زبانم را توی دهانم چرخاندم،دنبال منبع خون می گشتم،دندانی لق نبود، فقط رفته بودند توی لثه و پاره اش کرده بودند و خون از آن بود.

برگشته بودم ،برگشته بودم به زندگی که از آن فرار کرده بودم، با دهانی پر از خون،رسمش هم همین بود دیگر.فکر می کردم برای همیشه رفته ام.برای همین هم "مشت آخر" را گذاشته بودم روی درجه ی آخر.من که قرار نبود برگردم و مشت بخورم،چه اهمیتی داشت چقدر محکم باشد؟

تنظیمات سخت و پیچیده ای درست کرده بودم،با یک حس خاص.با احساست نسبت به کاری که دوستش داری و نداری و مدت هاست انجامش نداده ای و توی ترک بوده ای و برای آخرین بار داری انجامش می دهی و می خواهی فوق العاده باشد..با همه ی آن چه این سال ها یاد گرفته بودم و آن چه از مادر یادم مانده بود..می دانید،اگر توی کاری تخصص داشته باشی،حتی اگر کنارش بگذاری،بعضی وقت ها حس می کنی داری توی آن تجربه کسب می کنی..این همه وقت  دوری چیزی از مهارتم کم نکرده بود،از علاقه ام هم..

این فیلم ها را دیده اید دیگر،این هایی که شخصیت اصلی شان تبه کار کار کشته ایست،یا پلیسی آن چنان- فرق چندانی هم نمی کند،اگر قرار باشد ما حس کنیم او قهرمان داستان است،خواهیم کرد،می خواهد کارش قانونی باشد یا نباشد- که قرارست پروژه ی آخرش را انجام بدهد،بعد از مدت ها بازنشستگی؟معلوم است دیده اید،هزار بار.همان حس را داشتم،بیشتر تو جو!!ش بودم البته،من هم زیاد دیده ام از آن فیلم ها خوب.

تنظیمات جوری بود که هرگز برنگردم ،هرگز که وجود ندارد،به خصوص در این کار.یعنی جوری بود که احتمال برگشتن نزدیک صفر باشد.

دو مرحله ایش کرده بودم،مرحله ی اول این بود که گریه کنم. صد البته کم پیش نمی آمد این یکی،هر کسی که مرا دو بار ببیند می داند این را. اشکم دم مشکم است،اما اتفاقا چون زیاد گریه می کنم احتمال سخت گریه کردنم کم است ،خیلی کم،پس درجه را گذاشتم روی سخت و دردناک ترین نوع گریه ام!روی ضجه زدن در واقع،اگر بخواهیم اسم دقیقش را بگوییم.جوری گریه کردن انگار که داری پاره می شوی.

احتمال کم دوم این بود که کسی مرا بزند! مرا!کسی مرا بزند، آن هم وقتی دارم گریه می کنم،بزند و مشت هم بزند ،مشتی که دهانم را خون بیندازد و .... بله!قبول دارید که مادر  احتمالات را شوهر دادم با این تنظیماتم!

البته  که دلیل اصلی انتخاب گریه برای مرحله ی اول بیداریم فقط این نکته نبود.دلیل اصلی این بود که می خواستم فرار کنم از زندگی پر رنجم،زندگی پر دردم ،می خواستم زندگی دیگری را آغاز کنم ،زندگی دیگری که اشک و غم درش کم باشد،نه که نباشد،کم باشد،بی درد هم که مزه ای ندارد آن چنان زندگی،اما دیگر طاقت اشک های پر از درد و تلخ خودم را نداشتم،اشک هایی که هر بار شروع می شدند فکر می کردم کاش قلبم از حرکت بایستد و دیگر این طور گریه را تجربه نکنم..همین طور گریه ای که مشخصاتش را دادم به دستگاه!کمی سخت تر،برای محکم کاری از بر نگشتن.

مشت اما خوب یک کم شوخی همراهش بود، یک کمی مسما!به خاطر اسمی که رسم بود توی صنف ماها برای  آن چه شما را بیدار می کند، بهش می گفتند مشت آخر ،می گفتند قدیم ها اصولا راه بیدار شدن همین بوده اما جوان های کار روش های دیگری را آورده بودند توی بورس و عملا کسی دیگر از "مشت" برای بیداری استفاده نمی کرد و فقط اسمش مانده بود روی کار، من هم هیچوقت امتحانش نکرده بودم، فکر کردم چرا برای بار آخری که دارم چنین چیزی را طراحی می کنم واقعا از مشت استفاده نکنم؟و کردم.

فراموشی را هم خودم گذاشته بودم جز آیتم ها،فراموشی چطور به آن جا رفتنم را،که بیخود هوس برگشتن به سرم نزند،با سختی کوچک،با خاطره به یاد آوردن،می خواستم فقط برای یک بار دیگر به خودم حق یک شروع تازه را  بدهم.نه بیشتر،آب اماله نمی خواستم راه انداخته باشم!هی برو،هی بیا،بله!آدمیزاد که  آپشن رفت و آمد در اختیارش باشد دیگر یادش می رود توی سختی ها باید جنگید و ماند،اگر وقت ترس هایش ببیند می تواند فرار کند،خوب فرار خواهد کرد!ماندن چرا؟!این است که فراموشی را اضافه کردم و قرار را گذاشتم بر این که زندگی جدیدی شروع می کنم ،یک فرصت دوباره...

همه ی آن چه دیده بودم و گذشته بود یادم آمد،آن سه نفر دیگر،آن قایق ،آن بیدار خوابی های سطحی و ساده ای که مجبور شده بودم ازشان استفاده کنم،چقدر بی دنگ و فنگ بودند در مقایسه با این یکی!احتیاج به مشت نداشتند!فقط می خواستی و بیدار می شدی! کاپیتان و جانوری که با خودش از خوابهایش آورده بود،کودکی جوانمرد..آن پیرمرد شیاد که بدجوری می خواست گولمان بزند..سگ نارنجی..

 

اما باز هم،باز هم اگر تنظیماتم خوب کار کرده بود هنوز آن جا بودم،به دست راستم نگاه کردم که  ثابت ،نیمه باز نگهش داشته بودم..درد می کرد،مشت آخر را خودم به خودم زده بودم که برگردم..

گریه ی درناکم که شروع شده بود فراموشی از کار افتاده بود،یادم افتاده بود که تصمیم داشته ام اگر چیزی انقدر دردناک بود که مرا آن جور به گریه بیندازد برگردم به زندگی قبلیم و یادم افتاده بود که مرحله ی دوم بیدارم،مرحله ی دوم "مشت بیداری"م یک مشت بوده است..پس معطلش نکردم...

حتما می پرسید چه کشیده بودم تو زندگی اولم که خواسته بودم فرار کنم؟قصه اش طولانی ست،یک شمه هایی از آن را هم توی  قسمت های قبلی گفته بودم..اصلا یک زندگی دردناک را خودتان برای خودتان تصور کنید و مرا بگذارید توش..چه فرق می کند؟

باز حتما می پرسید تو با این مکانیسم رفته بودی توی قایق،آن سه تای دیگر از کجا پیدایشان شده بود؟چقدر سوال می پرسید!اصلا چرا همه ی سوال هایتان را از من می پرسید!بروید از خودشان سوال کنید،هر سه تایشان زنده و سالم و عاقل و بالغ اند و تازه اش هم،هنوز توی قایق اند!شاید آن ها هم مثل من فراموششان شده چرا آمده اند و حالا حالاها هم بخواهند آن تو بمانند..چه سوالیست!چه فضولی است اصلا!چرت و پرت نپرسید،هر وقت موقعش شد خودشان برایتان خواهند گفت......

خداحافظ!

پ.ن:می دانم یک سوال دیگر هم دارید،کون لقتان!جوابش را که نمی دهم هیچی،مطرحش هم نمی کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 0:0  توسط لاماری رافائلی  | 

خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را دریابیم ، که در آن دولت خاموشی هاست.

غم توی سینه ام هی ریشه می دواند و من نگران از بغضی بودم که هر لحظه تنومند تر می شد! بعد ناگهان خاطره ی پسر گمشده ام یادم آمد. مثل سرکه ایی که 70 سال فراموش کرده ایی.

نه این که پسر خودم بوده باشد. از راه پیدا کرده بودمش وقتی  زیر سایه ی درختی لمیده بود و شستش را می مکید و آفتاب  توی موها و مژه های بلندش می رقصید. دیگر چه چاره می ماند برای من جز مادری کردن برای طفلم.  به سال نکشید که فهمیدم پسرک در این دنیا نیست و هوش و حواس درست حسابی ندارد. فهمیدنش تنها مادرترم کرد.

بعد سال ها گذشت و گذشت...تا یک روز صبح که پسرک دیگر نبود. همین. همان لحظه که شروع می کنی به دوست داشتن ،پایانی است  بر رویین تنی آدمیزاد. پسرک فدای انتقام جویی شده بود. نه یک قطره اشک ریختم. نه فغان و زاری راه انداختم و نه حتی  دنبال زنده و مرده اش گشتم که دشمن شاد شوم. شبش، وقت خواب، ماری خزید روی سینه ام. آنقدر به چشم های خیره اش چشم دوختم که جهان تاریک شد و خوابم برد. صبح که بیدار شدم نفسم بوی دهان ِ مار می داد.

***

خواب می دیدم که پسرکم کهنه سربازی است با تفنگی در دست  و برقِ ذکاوتی در چشم. بعد نام مرا فریاد می کند و پیش می آید. من بسته شده ام به درختی  که برگ هایش مارهای پیر و جوانند. پسرکم پیش تر می اید و بر شاخه ها بی هدف تیر می اندازد و من توی خواب می دانم که تب دارم و این هذیان است و توی دلم می ترسم که گلوله ی سرگردانی مغز مرا هم بشکافد ...ناگهان لاماری را می بینم به یک لحظه در پشت تخته سنگی نه در دور دست. آنی بعد بیدارم و در برابر نگاه خشمگینم، صورت غرق اشک و چانه های لرزان لاماری است.

-          اگه یک دفعه دیگه توی خوابام پیدات بشه...

-          جوانمرد نیست.

گنگ نگاهش می کنم.

لاماری زار می زند "نیست"

چشم می گردانم دور این چاردیواری. کاپیتان مست تر از همیشه افتاده گوشه ای میان کثافتی که بالا آورده  و با سکسکه به تکرار می گوید" دنبال زنده و مرده اش نگرد".

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:10  توسط الجرنون  | 

خوشه های خشم

" بله دختر خانوم. ما منتظر شما بودیم. چهار نفر در یک قایق!" پیرمرد ِ کلاش این را گفت و به لام لبخند زد. کاپ ابروهایش را داده بود بالا و با نگاهی که سعی می کرد هوشیار به نظر برسد به پیرمرد نگاه می کرد. جوانمرد یک قدم جلو آمد انگار که بخواهد چیزی بپرسد که آژیر بلند و ممتدی به صدا در آمد " توجه، توجه، علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است" به محض ِ شنیدن صدا، حضرت گاندولف! قیافه اش در هم رفت و به سرعت به زبان نا آشنایی در حالی که بند از دست و پای سیاه ِ ملعون می گشود شروع کرد به داد زدن سرِ او و سگ ابلغش. میان فریاد هایش یک دفعه برگشت سمت ما و با صدای آرامی گفت"عزیزانم تا ما برگردیم یک طوری سر خودتان را گرم کنید"
-ول کن جان مادرت! از کجا بر گردی؟کی هستی تو اصلا؟از کجا او...
 قبل از آن که سوالم کامل شود کاپ با آن دست های چرک گرفته اش، جلوی دهانم را گرفت و گفت: عقلش نمی رسه، خام ِ هنوز! هه هه.. شما به دل نگیر!
پیرمرد سری به تایید تکان داد و گفت "عیبی ندارد، پیش می آید گاهی فرزندم" بعد پشت سر سربازان ِ بی عرضه اش به سمت در حرکت کرد. قبل ِ آن که در را کامل ببندد گفت "مجبورم شما را در این اتاقک محصور بدارم، البته که برای امنیت شما است "
 قصاب که انگار تازه یادش آمد گاهی می تواند از زبانی که توی دهنش است استفاده های مفیدی کند  با لحن که از آن تصنع و احترام می باریدُ پرسید افتخار ملاقات با کیو داشتیم ما؟
-من نوحِ پیامبر هستم و اینی که در دستم است عصای موسی است!
 بعد هم لبخند چندش آورش را تکرار کرد و در را بست و رفت. لاماری که تا آن لحظه تنها نظاره گر ماجرا بود با اندوه گفت خواب هایی که تعبیر می شوند..
آخرین چیزی که می خواستم بشنوم شعر بود.کاپ احمق دستش هنوز دور دهنم بود ، مجبور شدم دستش را گاز بگیرم که آزادم کند! بعدش هم انگار شمشیر رفته باشد تو قلبش شروع کرد به ناسزا گویی به رفتگان و آمدگانم.
***
کاپ داشت داستان ِ اهلی کردن سگه را با آب و تاب برای آن دو تا تعریف می کرد. ولی من حوصله شنیدن خیال پردازی های بیمارگونه اش را نداشتم. هنوز عصبانی بودم از دستشان. از کاپ به خاطر اینکه نذاشت حساب نوح ِ هالیوودی قصه را برسم و از آن دو تای دیگر که مرا متهم به بی سیاستی و عدم رعایت اصول دیپلماتیک کرده بوده اند! نه این که همه شان کم ِ کم وینستون چرچیل بودند. تا یکی دو ساعت قبل ، با وجود آن که جانمان در خطر بود احساسِ بدی نداشتم. در واقع خیلی هم خوشحال بودم از اینکه کنار آدم هایی هستم به من اعتماد دارند و من دارم بهشان اعتماد می کنم. خیلی خوب است که دور و برت کسی باشد که اعتماد کنی به او. ولی این ها هم به من خیانت کردند. دست هایم را قفل کرده بودم پشت سرم و به دیوار تکیه داده بودم و با پایم روی شن های کف اتاق شکل های نا مفهوم می کشیدم. قسمت آسان گیر وجودم هی می خواست به من بگوید که پارانویئدم و اتفاق خاصی نیفتاده و دارم الکی شلوغش می کنم. ولی فایده ایی نداشت این حرفا. نفرت از وجودم زبانه می کشید و فکر می کردم این طور که من اخم کرده ام تا صد سال هیچ گره ایی از صورتم باز نمی شود...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 5:10  توسط الجرنون  | 

فلش بک می زنیم

_ آقا ببخشید!
- با منی؟
- بله. میشه یک لحظه تشیف بیارین اینجا؟

اگر به خود آدم باشد، اینجور مواقع باید دوپا که دارد، دوتای دیگر هم قرض کند و پا بگذارد به فرار!
چند بار همین جور با این آقا ببخشید و داداش ببخشیدها تلکه شده باشم خوب است؟!
هربار هم یک داستان جدید روی آدم پیاده می کنند که ماجراهای مسافر در راه مانده و پدر بی پول و بچه ی مریض پیشش هیچ است! از آدرس پرسیدن و اقرار به اعتیاد بگیر تا چاقو کشیدن و تهدید به قتل! همه و همه با همین جمله ی آقا ببخشید و داداش یک لحظه تشیف بیار شروع می شود!
خلاصه روز روشنش و جای امن و آسایشش آدم تخم نمی کند به همچه دعوتی لبیک بگوید. حالا من چطور جرات کردم آن وخت شب و توی آن لنگرگاه تاریک و باریک، سرخم کنم ببینم صاحب صدا کیستو چند قدمی هم به سمت قایقی که منگ منگ خوران رو ی امواج سیاه آب بالا و پایین می رفت حرکت کنم، خدا عالم است!

- بله، امرتون!
در کمال ناامنی ولی با ادعای اعتماد به نفس! و با تکیه به هیکل و ساطوری که در دست داشتم چند قدمی جلو رفتم.
صاحب صدا مردی لاغر و خمیده بود که ریش چند روز نتراشیده ای داشت. چهره اش در سایه روشن نور اندکی که از فانوس آویزان به اتاقک قایق تابیده می شد، منظره ی عجیب و غریبی پیدا کرده بود که "ترسناک" و "مرموز" دوتاییشان روی هم، فقط بخشی از بار معنایی آن منظره را می توانند به دوش بکشند!
مرد مرموز لبخند مهربانی زد و گفت:
- باید آدم با دل و جراتی باشین. این وخت شب اینجا، تنها، چه کار می کنید؟
توی دلم گفتم: مادر فهوه! من که دارم با پای خودم به دام می آیم. تو دیگر نمی خواهد هنوانه حواله ی زیر بغل ما بکنی!
- خواهش می کنم! امرتون!
- مث این دختر دبیرستانی هایی حرف می زنی که پسر بهشون تلفن کرده باشه! نه می خوان از موضع نجابت منحرف بشن، نه دل دارن گوشی رو بذارن!
یارو حسابی به کارش وارد بود و رسما داشت دیوار دفاعی مرا می شکست. خنده ی اعتماد انگیز کرد و به طرف اتقک برگشت. و درحالی که منتظر بودم اساعه هنت تیری، خنجری چیزی در بیاورد یا علامتی بدهد که دوست و رفیق هایش با چاقو و میله گرد از پشت سرم در بیایند و ترتیبم را بذهنذ، از بغلی چرمی کهنه ای یک نصفه لیوان دسته دار فلزی پر کرد و از همان توی قایق به طرفم دراز کرد!
توی آن شب تاریک و آن لنگرگاه مه گرفته اگر شما هم جای من بودید، شک نمی بردید در اینکه می خواهد چیز خورتان کند. گفتم: یا خدا! تا اینجایش را به هر صورتی جان به در بردم و بکارتی سر به مهر را از شب تاریک به صبح امید رساندم، دیگر آن راممه را لولو برده و امشب است که دیگر کارم ساخته شود.
ولی خوب دیگر راه برگشتی نبود و نمی شد دست طرف را رد کرد. لیوان را گرفتم و تشکرکردم.
- انقده دوره و زمونه بد شده که برادر به برادر اعتماد نمی کنه!
همین جور چیزهایی می گفت و لیوان دومی را از همان بغلی پر کرد و گفت:
- سلامتی!
و بی آنکه منتظر من بماند لاجرعه بالا رفت.
عجب گرفتاری شدیم! پس بحث مسمومیت و داروی خواب آور و از بین برنده ی حافظه در کار نبود. احتمالا قضیه بیخ دار تر ازین حرفها بود. پشت چکی، سفته ای، دختر حامله ای چیزی مطرح بود که با تهدید اسلحه ی گرم و سرد و کاهش سطح هوشیاری نمی شد درستش کرد. جرعه ای نوشیدم و همان جور گنگ و گول نگاهش کردم.
- می بینی؟ تا چشم کار می کنه آبه. واسه کسی که کنار ساحل نشسته منظره ی ترسناکیه. سیاه و خروشان و ناشناخته. ولی واسه کسی که قایق داره همه اش راهه!
در حالیکه مطمئن می شدم این وخت شب گیر یک دیوانه ی واقعی افتاده ام که بیشتر از جانی روانی بودن، مجنون بی آزار و خوشحالی است در کمال نفهمی و بی خیالی جرعه ای بزرگتر را به حندق بلا فرستادم.
یارو رو به دریا که پرتو لرزان فانوس خط زردی را رویش ترسیم کرده بود، همین جوری ادامه می داد:
- می دونی یه راهی به این عظمت چه معنایی داره؟ نه بن بست داره، نه چار راه! همه اش مسیره. و یادت باشه که فقط خود مسیره که لذت بخشه.
- بله. منم مسیر رو همیشه بیشتر از مقصد دوست داشتم.
برگشت، لبخند تلخی زد و سر به زیر انداخت و با افسوس گفت:
- یادت رفته! هممون یادمون رفته!
لیوانو بهش پس دادم.
- یه روزی، روزگاری اگه باز جلوی دریا وایسادی انن حرفمو فراموش نکن!
بنگ!
یه چیزی محکم خورد تو سرم! اما نه اونقدر که بیهوشم کنه!
- تی ماااااره!!!!
مشکل مهمی نبود! ضربه ی بعدی محکم تر بود. و بعدی باز محکم تر! شانس آوردم بیهوش شدم!


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 2:17  توسط جوانمرد قصاب  | 

شب به گلستان، تنها، منتظرت بودم!

همه سرگرم پاک کردن عرق از پیشانی و آب کردن قند در دل و شکستن گردوی نهان با دم پنهان خود بودیم و آماده می شدیم تا جزئیات به دام انداختن سگ دوسر را از کاپیتان پرس و جو کنیم که ناگهان دیدیم سگ دو سر نالان و زاری کنان دوان دوان به داخل اتاق آمده و با تماشای مرد سیاه تیرخورده ی کتک خورده ی دست و پا بسته، بنای زوزه و ناله را گذاشت!
خودش را به سیاه برزنگی بدبخت می مالید و او را می بویید و یمی لییسید. و هرازگاهی نگاهی از سر خشم و کینه به ما می انداخت که زهله  ما آب می شد، اما نگاهش بیشتر به دکتری شبیه بود که خواسته باشد به مریضی آمپول بزند و مریض آنقدر دست و پا زده نوک سوزن به دست دکتر رفته باشد. یعنی توی نگاهش یک جور محبتی در جریان بود با این افسوس که حیف از من که برای شما این قدر زحمت می کشم!

 داشتم فکر می کردم دلیل رفتار این حیوان چیست و احتمالا جز قصد کشت، چه زحمتی در حق ما متحمل شده است، که ناگهان سر و صدایی از بیرون بلند شد. فورا سگ و غول را رها کردیم و به سرعت به سمت صدا برگشتیم.

بیرون در در محوطه ی حیاط پیرمردی شست هفتاد ساله، با ردای سفید و ریش و موی نقره ای خوشگل و یک هد بند نازک زرین، شمشیر به یک دست و عصای سحر آمیز به دست دیگر دوان دوان به سمت ما می آمد!
( حالا شاید شما سئوال کنید ما از کجا فهمیدیم عصا سحرآمیز است، جواب این است که چی این ماجرا عادی و معمولی بوده که این عصا سحرآمیز نباشد!)
وختی به داخل اتاق رسید بی آنکه به ما توجهی بکند قبل از هرچیز به تاخت خود را بالای سر سیاه رساند و شمشیر را به سمتش نشانه گرفت!
گفت: ای ملعون! این شمشیر را که خوب می شناسی! اگر حرکت اضافی ازت ببینم مث خیار تر از وسط دو نیمت می کنم!
بعد رو به سگ کرد و گفت: با جنابعالی هم هستم!

-اهم!
کاپ یک سرفه ای کرد که مثلا ما اینجا دسته ی آتاری نیستیم.
پیرمرد مث کسی که در حال صحبت با موبایل وارد یک جمعی شده باشد و تازه صحبتش تمام شده و سلام و علیک می کند، رو به ما کرده و چهره اش تغییر کرد. ناگهان آرامشی غریب به جای خشم و خروش لحظات قبلش نشست و لبخند چهره ای زیبایش را زیبا تر ساخت.

- سلام! خیلی خوش آمدید.
- علیک سلام! بله از خوش آمد گویی شما معلوم است که خیلی خوش آمدیم!
کاپیتان که احساس می کرد یکی از شرایط لازم برای مذاکره شرط سنی است پیش قدم شده و داشت یک ریز به جان پیر روشن دل غر می زد که این چه وضعش است آقا جان! اون از اولش که توی قفس افتادیم، اون از آنکه داشتیم غرق می شدیم بعد هم که...
پیرمرد ( که باور کنید قیافه اش خیلی روشن دل و دانا به نظر میرسید و اینطوری نشان می داد که آنچه او در خشت خام می بیند ما چارتاییمان در آینه هم نمی توانیم ببینیم!) لبخند گرم و آرامش بخشی زد و گفت:
- من از شما پوزش می خواهم.
 امیدوارم مرا ببخشید. متاسفانه شما خیلی دیرتر از برنامه به این جا رسیدید. و خوب ما تا حدودی از آمدن شما نا امید شده بودیم!

چشم های ما گرد شده، و داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم! "برنامه" واژه ای بود که هرکدام از ما اگر تمام زندگیمان را مث قالی می گذاشتی سر تراس با چوب می زدی و می تکاندی، سر سوزنی بیرون نمی آمد. ( حالا بماند که ما از زندگی الژ چیزی نمی دانستیم) ولی این آقای مهربان پیرمرد روشن دل داشت می گفت که منتظر آمدن ما بوده! و ما طبق " برنامه" باید زودتر از اینها می رسیدیم!

- برنامه؟
-  بله دختر خانوم. ما منتظر شما بودیم. چهار نفر در یک قایق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:49  توسط جوانمرد قصاب  | 

تیم ورک!

-خوب الآن ما چیکار باید بکنیم؟

-ما که جامون امنه،می مونه کاپ...که... اونم ظاهرا دیگه جاش امنه!

-ها؟چطو؟

-ااااا!کجا داره می ره؟گاز قایقو گرفت رفت!

-بیا!حالا جای کی امنه!

-اوه اوه!!یارو داره میاد اینوری!بچه ها همه بچسبین به دیوار!اسلحه دست کیه؟؟ها ،آفرین جوانمرد!خوب کردی آوردیش!می چسبیم به دیوار،این میاد تو،مارو نمی بینه،تفنگو می ذاریم پس کله اش،خلع سلاحش می کنیم!

دیگر وقت نماند که دقت نقشه ی مسخره امان را تخمین بزنیم...

-چرا اینجا وایسادی؟

-کجا وایسم؟

-برو اونورتر،درو محکم وا کنه  پرچ می شی به دیوارا!

-یاه یاه یاه!حالا وقت شوخیه؟

-بابا شوخی چیه!می گم این وحشیه!

-خودم می دونم کجا وایسم!

-اصن هر گورستونی می خوای وایسا!عن!

-سسسس!چتونه!!!!!!اومد،صدامونو می شنوه،سسسسسسس..

قیژژژژژژ....تق! 

در باز می شود و سیاه می آید تو،پشتش به ماست و مثل ابله ها روبرویش را نگاه می کند،شروع می کند رو به هوای اتاق قمه کشی!

هوشت،هوشت،هوشت(صدای پیچ و تاب شمشیر در هوا!) به همراه بلغور کردن  کلمات عربی ،که همراه می شود با خیز برداشتن جوانمرد برای گذاشتن اسلحه روی پس کله ی سیاه زنجیر دریده،مثل یک دانشمند که در خواب به کشف و شهود برسد،آن واحد به یادم می اندازد که این موجود بدوی تر از آن است که بداند اسلحه چیست و با حس آن روی سرش بی حرکت بماند و بر نگردد  شمشیر را توی شکممان فرو کند!

 این انگار فقط به ذهن من نمی رسد،رو که برگرداندم طرفشان، جوانمرد مثل آدمی که سر جلسه  امتحان،در یک لحظه ،هم یادش بیاید برگه های تقلبش را جا گذاشته و هم بفهمد رفیقش بهش دروغ گفته امتحان ساده است!! و ال مثل اینکه دارد به جنازه ی له شده ی سوسک نگاه می کند داشتند نگاهم می کردند...

 

-جوان شلیک کن تو پاش!

و گنده  که تازه با فریاد من دوزاریش افتاده بود که در یک فضای سه بعدی مکانی هم به نام پشت سر وجود دارد و رویش از سوی ما داشت شمشیر می کشید نقش زمین می شود!بیچاره از تعجب،فکش که هیچ،آلت قتاله اش هم از دستش می افتد!

احتمالا برای یکی دو ساعت بهت زده تر از آن است که حتی یادش بیاید چکار می خواسته بکند یا حداقل این فکریست که ما می کنیم.

 

-اوفففففف!نزدیک بودا!

این را جوانمرد می گوید ،در حالی که شمشیر را برداشته و خریدارانه  و این رو ؛آن رو کنان!!بر اندازش می کند.

 

اما لحظه ای بعد ، سیاه که انگار زیادی دست کمش گرفته ایم، چنگ می زند به پای جوانمرد و می خواهد و می تواند هم که نقش زمینش کند،ال جفت پا می پرد روی پای گلوله خورده ی مرد بدبخت،سیاه که از درد نعره می زند  و پای جوانمرد را بی خیال می شود و خم می شود طرف ال ،من با لگد می روم توی صورتش!

 

-دوستان!دوستان!بچه های من!بهتون افتخار می کنم!مادرشو شوهر دادین! اینم طناب،دس و بالشو ببندیم نره غولو!

 

این را هم کاپیتان از توی چارچوب در می گوید.

-راستی سگه چی شد؟

-تو قایقه!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:0  توسط لاماری رافائلی  | 

آنکه مرا از تو جدا می کند....

بسم الله بسم الله گویان و شلپ و شلپ کنان، با کفش و رخت و لباسی که خیس و آبکشیده شده بود، با هزار زحمت از سقف هتل به پایین آمدیم.
نکته ی بسیار جالب اینجا بود که امتداد میله به نردبان کوچکی می رسید که می توانستی پایت را روی پله های کوچکی که مث خار از تنه ی میله بیرون زده بود گیر بدهی و پایین بیایی
کاپ با لحن مطلع و کاربلدی که لازمه ی این جور لحظه هاست، گفت: لعنتی! من از این جزیره ها دیدم! ما رو پشت یه نهنگیم!
- آره زیاد دیدی، تو کارتون سندباد!
لاماری دستش را گذاشت روی شونه ی الژ و گف: چی کارش داری؟
الژ چشمکی زد و زیر لب گفت: بذار یه ذره تفریح کنیم! این دلقک شما هم که توبه کرده مطربی رو گذاشته کنار! حوصله مون سر می ره که همش بخوایم پشت هم در بیایم!
گفتم: من میرم بببینم توی این خونه چیزی پیدا می شه که به دردمون بخوره یا نه، کی با من میاد؟
لام گفت: من بات میام! ولی اگه تو یه قفس دیگه بیفتم...
بعد نگاهی به الژ انداخت که با نگاهی شاد و نیشی نیمه باز داشت نگاهمان می کرد و دو تایی ریز ریز خندیدند.
- خیلی خوب! کاپ! تو زود برو توی قایق بشین و آماده باش، چون هر لحظه ممکنه نهنگه فیلش باز یاد هندستون بکنه و هممونو ببره زیر آب!
کاپ خندید و گفت: الانم اتفاقا نزدیک فصل جفت گیری نهنگاست! باید خیلی مواظب باشیم!
- آره زود باش تا باز غلیانات بش دست نداده و فوران نکرده!
- یییییییعغ!
الژی و لام دو تایی صورتهایشان از چندش تصور این قضیه در هم رفت و در عوض من و کاپ مث دو تا مرد بی تربیت در کمال بی شرمی زدیم زیر خنده!
- :)) حالا حساب کن این نهنگه که یک چنین دم و دسگاهی رو دوششه حتمات حسابی عمر کرده و پیر هم هست!
- کاپ ما هنوز مطمئن نیستیم رو پشتت باشیم! سوراخه یه جایی همین نزدیکا بود! :))
- :)) برا من سئواله! این جونرا که دس ندارن، چه جوری پس..

- میای بریم یا نه؟!
_ :)) چرا چرا اومدم!

من و لام به سمت هتل قوی فکسنی که تیر و تخته های در و دیوارش حسابی آب کشیده و طبله کرده بود به راه افتادیم و کاپ هم درحالی ته مانده ی خنده هایش را پخّ و پخ کنان بیرون می ریخت به سمت قایق رفت.
هنوز چند قدمی از دو طرف از الژ فاصله نگرفته بودیم که ناگهان صدای مهیبی برخواست که جزیره به لرزه در آمد.
یک مرد سیه چرده ی لنگ بسته ی چار پنج متری که قداره ای هم سایز و هیکل خودش در دست داشت، همراه یک سگ غول تشن بهاندازه ی یک گاو، با دو تا سر، از وسط جزیره از زیر خاک بیرون آمدند!
یک سر سگ نارنجی و سر دیگرش آبی بود و و اگر همراه این غول بیابونی نبود و ابعاد کوچک تری داشت، می شد کلی هم از دیدن چنین سگ کمیاب خوشگلی خوشال شد!
خلاصه! تا چشم اینها به ما افتاد، مرد سیاه برزنگی شمشیرش را از نیام کشید و در حالی که آن را در هوا تکان می داد و نعره زنان به دمبال کاپیتان دوید! سگ دو سر خنگ احمق هم سر در عقب و من و لاماری گذاشت و ما را دمبال کرد، منتها سر نارنجی اش در میانه ی راه متوجه الژ شد و  ناگهان فرمان ترمز و تغییر جهت را به نوبه ی خودش به دست و پاها صادر کرد که با فرمانی که از مغز طرف دیگر می رسید با هم تداخل کرده، آنچنان دست و پایش در هم پیچید که شترق به صورت به زمین خورد! و همین مهلتی به ما داد که دو تا پا داشتیم دو تای دیگر هم قرض کنیم و خودمان را به در هتل رسانده و داخل شدیم و مث همه ی فیلم ها دوتایی از پشت چسبیدیم به در، تا برای چند لحظه قفسه سینه مان در دم و بازدم های شدید تند و تند بالا و پایین برود!
کاپ هم از دست مرد سیاه به قایق گریخت. این وسط مانده بود الژ که مدام از طرف ما با نعره های مسئولانه و دلسوزانه راهنمایی و تهییج می شد!
- الژژژژژژژژژژژژژژ! تکون بخور! بیا اینجا!
- بیا دختر جون! نترس! من سرشو گرم کردم!
- الجرنوووووووووووون! بیاااااااا! بیااااااااااااا اینجا!
خلاصه الژی بعد مدتی گیجی و گولی با براورد فاصله ای سر انگشتی، دوان دوان به سمت سگ دوید و با یک پرش جانانه سگ را که از تماشای این دلاوری ناگهانی کمی دست و پایش را هم گم کرده بود، جا گذاشت و از لای در هتل که برایش باز نگه داشته بودیم، به داخل هتل پرید!
حالا بین ما و کاپ که توی قایق بود و مدام فریاد می کرد یک سیاه لنگ بسته ی چار متری و یک سگ... یک سگ... یک سگ دوسر گوگولی احمق قرار داشت!

و ما برای اولین بار رسما از هم جدا افتاده بودیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 13:22  توسط جوانمرد قصاب  | 

مدارا و مدیریت


شب سرد و بیم موج را که داشتیم، چیزی نگذشت که گردابی چنین حایل هم پیدا شد!
آب از زیر پای ما پیچان و چرخان هورت کشان به سوراخی نا مرئیی کشیده می شد. اولش کم و گم و بعد یواش یواش عرض و عمق پیدا کرد و بسیار منظره ی مهیبی که آب را به دهن هر بیننده ای خشک می کرد پدیدار شد!

- سفت بچسبیییییییییییییییین!!

فریاد کاپ به هوا رفت و نظر به همان کشف و شهودی که چند وخت قبل در حمایت و حراست از جان و مال و ناموس ما انجام داده بود، حالا با داد و بیداد داشت ما را مدیریت می کرد!

- سفت بچسبییییییییییییییییییییین!!!!

البته در عین تقسیم و ظایف! به عنوان یک رهبر مقتدر که علاوه بر درایت، از شجاعت و استقامت بالایی هم برخوردار است، با گرداب وارد درگیر لفظی شدیدی شده بود و چنان خوار و مادر گرداب را مورد عنایت روحیه ی انقلابی و سلطه ناپذیر خود قرار داده بود که به نظر می رسید گرداب مکنده، به زودی زود یا شرم می کند و دس از سر ما بر می دارد و یا از زور غیرت و همیت چنان ما را به قعر دریا می مکد و فرو می برد که انگار مادر دهر از اولش هم، ما را نزاییده است!
خلاصه اینکه با یان رفتار کاپ، راه هرگونه مذاکره با گرداب بسته شده بود!

- سفت بجسبیییییییییییییییییییی....

- اه! خفه شو دیگه! سر ما رو بردی!

- چی؟! به من می گی خفه شم! بله حق هم داری! تو چه می دونی گرداب چیه؟!

- منی که یه عمر رو آب زندگی می کردم نمی دونم گرداب چیه؟! اون وخت تویی که تمام اطلاعات دریانوردیت از روی کتاب ناخدای پانزده ساله و مدرسه ی رابینسون هاست می دونی؟!!!

کاپ دهن باز کرد که جواب الژ را بدهد که ناگهان گرداب، مث بد مستی که پیک روی پیک، شکم خالی عرق گرم بی مزه خورده باشد و کون به کون و آتیش به آتیش رویش سیگار کشیده باشد، و بعد برای مدت 37 ثانیه چشم هایش را بسته باشد، هرچه خورده بود بالا آورد!
انگار آب از زیر آب منفجر شده باشد! فواره ی بزرگی از زیر آب فوران کرد که تا آسمان می رفت و خط امتدادش تصویر ماه را دو تکه می کرد!
میخ، از ترس این صحنه ی مهیب همه دهانهایمان را بستیم و با تمام قدرتمان میله را چنگ زدیم. دستهایمان از زور فشار کبود و کرخت شده بود. فواره ی هیولا همچون بارانی بر سر ما و امواج پرتلاطم اطراف شروع به باریدن کرد. و ناگهان تمام جزیره با ضربه ای نگهانی و صدایی مهیب  از زیر آب بیرون آمد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 1:33  توسط جوانمرد قصاب  | 

کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها؟

بعضی لطف ها علیرغم اینکه طرف لطف کننده را تا کمر توی دردسر و ما را تا همان ارتفاع یا بیشتر در عرق شرم فرو می برند، مصداق نوشداروی بعد مرگ سهراب هستند. یعنی لاماری برای شما تعریف کرد که اره را از دست کودکی من گرفته و به دست بزرگسالی ام داده ، اما اینجایش را شما در جریان نیستید که وختی اره ی آهن بر را از او تحویل گرفتم آب داشت از سر ما می گذشت و کاپیتان و الژ برای اینکه خدای ناکرده، در وسط این عملیات محیر العقول خیال- زمان گردی کذایی، من یا لام بیدار نشویم و این رشته پنبه نشود، یکی یک دانه ی ما را به تفکیک جنسیت، بغل زده و دندان خشم بر جگر خسته سایان و لعن و نفرین کنان، با رگ گردن و جلو بازوی برآمده، سعی می کردند ما را خشک و دور از آب نگه دارند.
این شد که چشم باز کرده نکرده و نیمه خواب نیمه بیدار، تا اره را دستم گرفتم، کاپ مرا شپلق به داخل آب انداخت! القصه! اندکی امیدوار و کلی بیشتر دسپاچه و با هول و والا شروع به اره کشی کردیم.
از آنجایی که آب مدام بالا و بالا تر می آمد برای اینکه ادامه ی اره را سر زخم قبلی ای که به میله قفس زدیم انجام بدیهم، مجبور بودیم نوبتی نفس بگیریم و برویم زیر آب. جای شما خالی دهنی از ما سوریس شد که خدا می داند. نکته ی ترسناک ترش هم این بود که هر بار که برای نفس گرفتن به سطح آب می آمدی، می دید کله ات دارد به سقف نزدیک تر می شود!
خلاصه به هر جان کندنی بود، یکی از میله ها را توانستیم از دوجا ببریم و شنا کنان با یک زیر آبی دسه جمعی از قفس، که دیگر آب از سقفش هم گذشته بود بیرون آمدیم.
حالا شما فکر می کنید ما نجات پیدا کردیم؟!
نه خیر! موج های بزرگ اقیانوس را دس کم نگیرید، به سادگی هرچه تمام تر با دو تا موج از هم جدا و پراکنده شدیم و هرچه دست و پا می زدیم به هم نمی رسیدیم. چیزی نمانده بود که امواج سهمگین که با هیچ کس اهم از ما و غیره شوخی ندارند، بلندمان کنند و هرکداممان را گوشه ای پرتاب کنند که دیگر دس هیچ کسی به ما نرسد!
شکر خدا هنوز قایمان سر جایش بود، منتها از آنجایی که به ساحل حسابی سفت و محکم بسته بودیمش، حال کسی را پیدا کرده بود که گریبانش به دست لات پر زور قد کوتاهی افتاده باشد و حالا به صد خواهش و تمنا و من بمیرم و تو بمیری بخواهد از دسش خلاصی پیدا بکند و صد البته که آب در هاون می کوبد و هیچ از آب دیده اش دل همچو سنگ طرف نمی گردد!
کمی جلوتر از ما سقف هتل کذایی قرار داشت که میله ی بلندی روی آن نصب شده بود کنار میله به خط خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود:
"ساحل نجات! لطفا جهت نجات خود به میله چنگ بزنید!"

خیلی وخت برای فکر کردن نبود! با تمام قدرت به طرف میله شنا کردم و به هر جان کندنی بود خودم را به میله رساندم و همان طور که در دستورالعمل میله نوشته شده بود بهش چنگ زدم. بعد دست دراز کردم برای کاپ که نزدیکم بود و لحظه ای بعد کاپ میله را همچون دختری زیبا که یک عمر آرزویش را داشته باشد سفت و محکم بغل زده بود. لاماری و الژی هر کدام با اندکی کمک دستشان را به یک جای میله بند کردند و ما مث همه ی بیکار هایی که دور نردبان استخر جمع می شوند و به جای شنا کردن از خاطرات سفر تایلند و ارمنستانشان حرف می زنند تا نوبت سونایشان بشود، همین جور به میله ی سقف هتل آویزان بودیم.
امواج گردن کلفت بی مروت حسابی تخم ما را کشیده بودند و جرات تکان خوردن نداشتیم.
یک بار تصمیم گرفتیم با استفاده از دست و لباس هایمان یک پل انسانی از میله تا قایق بکشیم و خودمان را از این مهلکه در ببریم اما وختی چند مرتبه زنجیره مان از چند جای مختلف پاره شد و هربار مجبور شدیم با کلی استرس و تقلاو فریاد های آی بگیر! آی بیا! بیا! از سر نو همه را نفس نفس زنان دور میله جمع کنیم، خیر نقشه و قایق را خوردیم و تصمیم گرفتیم فعلا همین جا که هستیم قاچ زین را محکم بچسبیم تا آب از آسیاب بیفتد و یک کمی دل دریای بی پدر به رحم بیاید و موج ها آرام بگیرند و خدا را چه دیدی شاید اصلا آب پایین آمد و همه چی به خیر و سلامتی گذشت!
هی صبر کن هی صبر کن خورشید پایین و پایین تر رفت و رسما شب شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 1:53  توسط جوانمرد قصاب  | 

در باب اجبار و اختیار

لحظه هایی هست که تو می مانی،بین کاری که می دانی آخرش انجام می دهی و کاری که می دانی  انجامش نخواهی داد و اصولا آن تردید فقط یک چیزی ست که  حس می کنی که بعدا منت سرت گذاشته شود که تو صاحب اختیار بودی.لحظه ای که قصاب گفت تو" قبلا این کار را کرده ای،قبلا اره را از من گرفته ای،وقتی من بچه بودم" خوب لحظه ای بود که دیگر من هیچ اختیاری رویش نداشتم،اگرچه می شد بگویی که نه،تو همیشه می توانی تصمیم بگیری که کاری را انجام بدهی یا نه،ولی خوب این حرف مفت است!صدی نود ایام ما در عمل های انجام شده قرار گرفته ایم و این تردید ها فیلم مان است.من دلم نمی خواهد این اتفاق هر دم به دقیقه ای بیفتد،دوست ندارم هر کاری را به همین سادگی رفتن در خیال کسی انجام بدهم اما این دفعه دیگر پیش آمد کرده بود.

پس رفتم.معلوم بود،از همان اول راه افتادنم معلوم بود که قصاب قصه ی ما کودک خیال پردازی بوده ،از این ها که دراز می کشند یک ساعت یک ساعت آسمان را نگاه می کنند و با شکل ابرها انیمیشن بازی می کنند!آسمان تا زمین پر از مونیتور بود ومعلوم نبود کجای این همه خیال بازی کودکانه اش اره ی تحفه اش را از دستش گرفته ام،وسط مونیتور ها ایستاده بودم و شک نداشتم نمی رسم مثل سر قضیه ی کاپ به دانه دانه اشان سرک بکشم.چشمهایم را بستم،دور چرخیدم و آن جایی که حس کردم ایستادم،دقیقا؛درست حدس زدید:جلوی مونیتور مورد نظر متوقف شده بودم.خوب حتما شنیده اید،خون می کشد!خون خودم مرا کشید.وارد مونیتور شدم..

 

کودکی های جوانمرد روی یک عالمه تخته سه لا نشسته بود،اره ای با دسته ی قرمز توی دست های کوچکش داشت و با جدیت داشت یک قطعه چوب را می برید.چشم هایش انگار خطوطی را که روی تخته ها کشیده بود دنبال می کرد. برای آن سن بچه جدی به نظر می آمد. روی زمین بغل دستش یک عالم کاغذ ریخته بود که پر از توشته بودند و شکل.

رفتم جلو:

-سلام!خوبی کوچولو؟

-من کوچولو نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!

-خیلی خوب!چرا داد می زنی؟!چیکار داری می کنی؟

-به تو چه ربطی داره!اصن تو کی هستی؟موی بلند ،روی سیاه!

خوب ظاهرا کودکی قصاب خیلی بویی از ادب نبرده بود،احتمالا منظورش خرمن مو و چهره ی گندم گون بوده باشد!

-ببین بچه با من درست حرف بزن !خوب؟مدرسه که می ری جوجه؟نمی ری؟

-معلومه می رم!فکر کردی من....

-ششششششششش!حرف اضافه نباشه!خانوم معلمتون از کلاغی چیزی باتون حرف نزده تا حالا؟؟

حرف خانوم معلم انگار آبی بود روی آتیش جوجه ی بد اخلاق!دست و پایش را جمع کرد..

-خوب؟

-خوب ؟هاه!من همون مامور چک کردن شماها هستم!چیه؟نکنه فکر کردی واقعا کلاغ میاد نیگاتون می کنه؟؟

کودکی قصاب دو به شک بود،از طرفی شک نداشت که کلاغ واقعی است و خانوم معلمش خبر دارد روزها چکار می کند،از طرفی هم انگار تازه پی برده بود که چقدر خنگ بوده!معلوم است که کلاغی در کار نیست،کلاغ که حرف نمی زند!چه گولی خورده بود،حتما همیشه یک آدمی خبرشان را می داده و این معلم بی معرفت گفته بود کلاغ است که کاور کند قضیه را...اوه اوه!

-معلومه که می دونستم کلاغ نیست!چیه فکر کردی منم مثل  پورمهدی خنگم؟نکنه قبل من پیش اون بودی؟

-حرف اضافه موقوف!به تو ربطی نداره قبل اینجا کجا بودم،مهم اینه که بعدش مستقیمممم کجا می رم!

می خوای فردا جواب خانوم معلمتو بدی یا با زبون خوش اره اتو تسلیم می کنی؟

.....

 

 

خوب برگشتن همیشه خیلی خوب نیست،دلم پیش بچگی قصاب مانده بود که وقت تحویل دادن اره چشمانش پر از اشک بود و از خشم می لرزید،وقتی محو می شدم داد می زد:باشه،اره رو ازم بگیرین،یه راه دیگه پیدا می کنم..

 

اره را گرفتم طرف جوانمرد،بزرگسالش را می گویم: بیا،از خودت گرفتم،به خودت تحویل می دم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 1:0  توسط لاماری رافائلی  |