خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را دریابیم ، که در آن دولت خاموشی هاست.
غم توی سینه ام هی ریشه می دواند و من نگران از بغضی بودم که هر لحظه تنومند تر می شد! بعد ناگهان خاطره ی پسر گمشده ام یادم آمد. مثل سرکه ایی که 70 سال فراموش کرده ایی.
نه این که پسر خودم بوده باشد. از راه پیدا کرده بودمش وقتی زیر سایه ی درختی لمیده بود و شستش را می مکید و آفتاب توی موها و مژه های بلندش می رقصید. دیگر چه چاره می ماند برای من جز مادری کردن برای طفلم. به سال نکشید که فهمیدم پسرک در این دنیا نیست و هوش و حواس درست حسابی ندارد. فهمیدنش تنها مادرترم کرد.
بعد سال ها گذشت و گذشت...تا یک روز صبح که پسرک دیگر نبود. همین. همان لحظه که شروع می کنی به دوست داشتن ،پایانی است بر رویین تنی آدمیزاد. پسرک فدای انتقام جویی شده بود. نه یک قطره اشک ریختم. نه فغان و زاری راه انداختم و نه حتی دنبال زنده و مرده اش گشتم که دشمن شاد شوم. شبش، وقت خواب، ماری خزید روی سینه ام. آنقدر به چشم های خیره اش چشم دوختم که جهان تاریک شد و خوابم برد. صبح که بیدار شدم نفسم بوی دهان ِ مار می داد.
***
خواب می دیدم که پسرکم کهنه سربازی است با تفنگی در دست و برقِ ذکاوتی در چشم. بعد نام مرا فریاد می کند و پیش می آید. من بسته شده ام به درختی که برگ هایش مارهای پیر و جوانند. پسرکم پیش تر می اید و بر شاخه ها بی هدف تیر می اندازد و من توی خواب می دانم که تب دارم و این هذیان است و توی دلم می ترسم که گلوله ی سرگردانی مغز مرا هم بشکافد ...ناگهان لاماری را می بینم به یک لحظه در پشت تخته سنگی نه در دور دست. آنی بعد بیدارم و در برابر نگاه خشمگینم، صورت غرق اشک و چانه های لرزان لاماری است.
- اگه یک دفعه دیگه توی خوابام پیدات بشه...
- جوانمرد نیست.
گنگ نگاهش می کنم.
لاماری زار می زند "نیست"
چشم می گردانم دور این چاردیواری. کاپیتان مست تر از همیشه افتاده گوشه ای میان کثافتی که بالا آورده و با سکسکه به تکرار می گوید" دنبال زنده و مرده اش نگرد".