گرگ پیر دریاها (قسمت دوم)
شمشیر خود را تا آنجا که می توانست بالا برد ، نگاهی به آسمان کرد ، و با شدت آن را پایین آورد...
آنگاه صدای مهیبی از عرشه ی کشتی برخواست....
کاپیتان "ماشتوک" همیشه اخمو و بد دهن ، در حالی که نعره می کشید و فحش های آب نکشیده نثار پسرک می کرد ، بر گردن و بدن او می کوفت و کودک ۱۰ ساله تنها سعی می کرد با دستان و بازوان کوچکش جلوی ضربات مهلک این مرد وحشی را بگیرد! ولی توان مقابله با این مرد غول پیکر وحشی رو در خودش نمی دید و به همین خاطر نیم نگاهی هم به فرار داشت....
- پسره ی احمق! من تاوان چه گناهی رو دارم می پردازم!! آیا اشتباه من این بود که قبول کردم یه بچه ی ضعیف و یتیمی مث تو که دماغشو هم نمی تونه بالا بکشه، واسه اینکه از گشنگی نمی ره، به کشتی ام بیارم؟!! اشتباه من این بود که اجازه دادم بیای اینجا کار کنی و زنده بمونی!؟ هان؟! حرف بزن لعنتی!! اینه جواب محبتهای من به تو؟
- نه کاپیتان! من نمی خواستم که شما رو از خودم برنجونم... باور کنین...
- دهنتو ببند! پسره ی مجنون! این توهمات چیه که توش سیر می کنی!! چرا هیچ موقع کارتو درست انجام نمی دی!!؟ سروان پاتولوژی دیگه چه انیه! کشتی مروارید سیاه کدوم گهیه!! من از دست تو دیگه موندم چی کار کنم...
پیشانی کاپیتان ماشتوک از فرط عصبانیت عرق کرده بود و چشمانش از شدت غضب داشت می ترکید! طوری که تمام کسانی که روی عرشه نظاره گر ماجرا بودن ، می ترسیدن نکنه بلایی بر سر پسر بچه بی دفاع بیاره! هرچند بعد رفتن کاپیتان، همه شون یه دل سیر به پسرک خندیدن!! البته این برای "چارلی هادوک" کوچک هیچ مهم نبود! شاید دیر زمانی بود که به این وضعیت عادت داشت و خو گرفته بود!
دقایقی بعد ، و در حالی که چارلی چهارزانو کنار حصار روی عرشه کشتی کوچک باربری "شماره ی ۳۲۳" نشسته بود و ساکت و مغموم به دریای متلاطم چشم دوخته بود ، "جیک" کنارش نشسته و با لبخند به او نگاه می کرد...
- می بینی جیک!؟ من هیچ وقت نمی تونم کسی رو از خودم راضی نگه دارم! هیچ وقت نمی تونم کاریو درست انجام بدم... من حتی نمی تونم یه روزی یک کاپیتان خوب بشم!! مدتهاست که دیگه بهش فکر نمی کنم!
- این حرف رو نزن چارلی! خودتم می دونی که داری تند می ری! من مطمئنم تو یه روزی یک کاپیتان بزرگ و دریا دیده می شی... من این رو از توی چشمات می خونم...
- ولی من که همیشه...
- نه چارلی! آره ، تو قوه تخیل خیلی قوی ای داری... چیزهایی رو می بینی که کس دیگه ای نمی بینه... چیزهایی رو می شنوی که کس دیگه ای نمی شنوه... تو ، یه دنیای دیگه ای هم واسه خودت داری... دنیایی که هر کسی رو به اون جا راهی نیست... ولی من می دونم ، که روزی ، همین تخیلات قوی ات ، به تو کمک می کنه که یک کار بزرگ انجام بدی.... ( و با لبخندی مهربانانه ، دستش رو بر گردن زخمی چارلی انداخت)
- می دونی جیک!؟ من دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم... حتی یه بار قصد اینو داشتم که خودمو پرت کنم توی آب و ...
جیک ناگهان بلند شد! و با چهره ای جدی و مصمم گفت:
- دیگه این حرف رو به زبونت نیار!! زنده یا مرده! تو باید این راه رو تا آخرش بری!!... / من باید برم! / ...
- - - - - - - - - - - - ------ - - - - - - - - - - ----------- - - - - - ------ - - - - - - - - ------- - - - - - - -----
و سالها پس از اون غروب تلخ، کاپیتان با سر و صدای لاماری و جوانمرد قصاب از خواب بیدار شد و خودش رو در قایقی کوچک، وسط دریا یافت! در حالی که قصاب فریاد می زد:
-هی چی کار داری می کنی؟!
- برو رد کارت!!
اکنون لاماری هم سراسیمه به قصاب پیوسته بود:
- اون چی کار داره می کنه؟ چی شده؟ کجا داره می ره؟ صندوقچه رو داره کجا می بره؟
- نمی دونم!!! منم با شنیدن صدای افتادنش توی آب از خواب بیدار شدم!
- باید از آب بکشیمش بیرون...
جوانمرد ، با چشمانی گرد شده از تعجب و وحشت ، نگاهش را به نقطه ای مشخص از آب دریا دوخت و به آرامی گفت:
- شاید دیگه دیر شده باشه !!
در همون لحظه ، صدایی از پشت سر به گوش رسید!:
- هیچ وخت دیر نیست! به هر حال "زنده یا مرده!" اون باید تا آخر این راه با ما بیاد!!!
کاپیتان بود که محکم و مصمم ، و با لحنی که مدتها بود از او نشنیده بودیم ، از روی عرشه این را گفت!