گرگ پیر دریاها (قسمت دوم)

شمشیر خود را تا آنجا که می توانست بالا برد ، نگاهی به آسمان کرد ، و با شدت آن را پایین آورد...

 آنگاه صدای مهیبی از عرشه ی کشتی برخواست....

کاپیتان "ماشتوک" همیشه اخمو و بد دهن ، در حالی که نعره می کشید و فحش های آب نکشیده نثار پسرک می کرد ، بر گردن و بدن او می کوفت و کودک ۱۰ ساله تنها سعی می کرد با دستان و بازوان کوچکش جلوی ضربات مهلک این مرد وحشی را بگیرد! ولی توان مقابله با این مرد غول پیکر وحشی رو در خودش نمی دید و به همین خاطر نیم نگاهی هم به فرار داشت....

- پسره ی احمق! من تاوان چه گناهی رو دارم می پردازم!! آیا اشتباه من این بود که قبول کردم یه بچه ی ضعیف و یتیمی مث تو که دماغشو هم نمی تونه بالا بکشه، واسه اینکه از گشنگی نمی ره، به کشتی ام بیارم؟!! اشتباه من این بود که اجازه دادم بیای اینجا کار کنی و زنده بمونی!؟ هان؟! حرف بزن لعنتی!! اینه جواب محبتهای من به تو؟

- نه کاپیتان! من نمی خواستم که شما رو از خودم برنجونم... باور کنین...

- دهنتو ببند! پسره ی مجنون! این توهمات چیه که توش سیر می کنی!! چرا هیچ موقع کارتو درست انجام نمی دی!!؟ سروان پاتولوژی دیگه چه انیه! کشتی مروارید سیاه کدوم گهیه!! من از دست تو دیگه موندم چی کار کنم...

پیشانی کاپیتان ماشتوک از فرط عصبانیت عرق کرده بود و چشمانش از شدت غضب داشت می ترکید! طوری که تمام کسانی که روی عرشه نظاره گر ماجرا بودن ، می ترسیدن نکنه بلایی بر سر پسر بچه بی دفاع بیاره! هرچند بعد رفتن کاپیتان، همه شون یه دل سیر به پسرک خندیدن!! البته این برای "چارلی هادوک" کوچک هیچ مهم نبود! شاید دیر زمانی بود که به این وضعیت عادت داشت و خو گرفته بود!

دقایقی بعد ، و در حالی که چارلی چهارزانو کنار حصار روی عرشه کشتی کوچک باربری "شماره ی ۳۲۳" نشسته بود و ساکت و مغموم به دریای متلاطم چشم دوخته بود ، "جیک" کنارش نشسته و با لبخند به او نگاه می کرد...

- می بینی جیک!؟ من هیچ وقت نمی تونم کسی رو از خودم راضی نگه دارم! هیچ وقت نمی تونم کاریو درست انجام بدم... من حتی نمی تونم یه روزی یک کاپیتان خوب بشم!! مدتهاست که دیگه بهش فکر نمی کنم!

- این حرف رو نزن چارلی! خودتم می دونی که داری تند می ری! من مطمئنم تو یه روزی یک کاپیتان بزرگ و دریا دیده می شی... من این رو از توی چشمات می خونم...

- ولی من که همیشه...

- نه چارلی! آره ، تو قوه تخیل خیلی قوی ای داری... چیزهایی رو می بینی که کس دیگه ای نمی بینه... چیزهایی رو می شنوی که کس دیگه ای نمی شنوه... تو ، یه دنیای دیگه ای هم واسه خودت داری... دنیایی که هر کسی رو به اون جا راهی نیست... ولی من می دونم ، که روزی ، همین تخیلات قوی ات ، به تو کمک می کنه که یک کار بزرگ انجام بدی.... ( و با لبخندی مهربانانه ، دستش رو بر گردن زخمی چارلی انداخت)

- می دونی جیک!؟ من دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم... حتی یه بار قصد اینو داشتم که خودمو پرت کنم توی آب و ...

جیک ناگهان بلند شد! و با چهره ای جدی و مصمم گفت:

- دیگه این حرف رو به زبونت نیار!!  زنده یا مرده! تو باید این راه رو تا آخرش بری!!... / من باید برم! / ...

- - - - - - - - - - - - ------ - - - - - - - - - - ----------- - - - - - ------ - - - - - - - - ------- - - - - - - -----

و سالها پس از اون غروب تلخ، کاپیتان با سر و صدای لاماری و جوانمرد قصاب از خواب بیدار شد و خودش رو در قایقی کوچک، وسط دریا یافت! در حالی که قصاب فریاد می زد:

-هی چی کار داری می کنی؟!

- برو رد کارت!!

اکنون لاماری هم سراسیمه به قصاب پیوسته بود:

- اون چی کار داره می کنه؟ چی شده؟ کجا داره می ره؟ صندوقچه رو داره کجا می بره؟

- نمی دونم!!! منم با شنیدن صدای افتادنش توی آب از خواب بیدار شدم!

- باید از آب بکشیمش بیرون...

جوانمرد ، با چشمانی گرد شده از تعجب و وحشت ، نگاهش را به نقطه ای مشخص از آب دریا دوخت و به آرامی گفت:

- شاید دیگه دیر شده باشه !!

در همون لحظه ، صدایی از پشت سر به گوش رسید!:

- هیچ وخت دیر نیست! به هر حال "زنده یا مرده!" اون باید تا آخر این راه با ما بیاد!!!

کاپیتان بود که محکم و مصمم ، و با لحنی که مدتها بود از او نشنیده بودیم ، از روی عرشه این را گفت!

گرگ پیر دریاها (قسمت اول)

کاپیتان ، با لبخندی رضایت مندانه و نگاهی پر امید ، منظره ی شکوهمند غروب خورشید رو از روی عرشه ی کشتی "مروارید سیاه " نظاره می کرد. چشمانش رو به خاطر همون تتمه نوری که از خورشید رو به زوال به چهره اش می تابید ، ریز تر از همیشه کرده بود و بی گفت و گو معلوم بود که غرق در اندیشه های درازیست! طوری که وقتی سروان بارتولیچی ( که جوانی 35 ساله، زیرک و بسیار ورزیده می نمود و کاپیتان همیشه از او به عنوان مشاور راستین خودش یاد می کرد) کنار او ایستاد و سعی کرد نگاه کاپیتان رو که به جایی دوردست خیره شده بود دنبال کنه ، کاپیتان حتی حظور او رو هم حس نکرد!

-         کاپیتان! تمام امروز رو توی فکر بودین! بلاخره تصمیمتونو گرفتین؟!

کاپیتان همچنان چشم به افق دوردست دوخته بود و انگار خیال هم نداشت که سرش رو به سوی مشاور ارشدش بچرخونه!

-         تصمیممو؟ در مورد کلودیا؟؟ یا در مورد بار قاچاق ویسکی های نابی که تو کشتی جاسازی شون کردم؟

-         کاپیتان! خواهش می کنم! خودتون هم می دونین که در مورد چی داریم حرف می زنیم!!

-         خوب من خودم هم از اون دختره خوشم اومده! باور کن اگر یک گرگ پیر دریا نبودم و می تونستم توی زندگیم جایی برای این جور مسائل باز کنم ، خودم دست به کار می شدم و می گرفتمش! ها ها ها .... ( و قهقهه ی جذابی سر داد)

بارتولیچی که معلوم بود علی رغم تمام احترامی که برای مافوقش قائله ، اثری از شوخی در چهره و کلامش نیست، سعی کرد با خونسردی کاپیتان رو هم بلاخره سر عقل بیاره:

-         البته این خونسردی و شوخ طبعی شما همیشه زبانزد همه بوده و به ما آرامش و امید می داده. ولی آیا فکر نمی کنید که توی این شرایط حساس که...

این بار دیگه کاپیتان چشم از دریا برداشت (شاید چون حالا دیگه حتی آخرین زبانه های شعله ی قرمز و نارنجی رنگ خورشید هم بی فروغ شده بود و خورشید در پهنای افق، کاملا به گل نشسته بود) و آرام به سوی مشاور امین خودش چهره دواند و با لبخندی مهربانانه به او گفت:

-         نینو! (کاپیتان او رو همیشه با نام کوچک خودش مخاطب قرار می داد) تا حالا شده که اعتمادت رو به من از دست داده باشی؟

-         هرگز کاپیتان! بدون شک! ولی این بار وضعیت ...

-         وسط حرف من نپر نینو! تا حالا شده که من در قضاوتها و تصمیم گیری هام اشتباهی کرده باشم که جان خدمه کشتی ام رو به خطر بندازم؟

سروان بارتولیچی این بار سعی کرد تا هیچ حرفی نزنه! کاپیتان رو خوب می شناخت و برای او پر واضح بود که کاپیتان این جملات رو به عنوان جملات پرسشی ادا نمی کنه و صرفا می خواد تا به زیردست خودش بفهمونه که می دونه داره چی کار می کنه! بنا براین به او اجازه داد تا برای دقایقی ، با لذت و غرور به مرور تاریخچه ای از فتوحات خودش برای نینو بپردازه!!

-         نینو! پس ازت انتظار دارم که این بار هم به من اعتماد کنی!! ما تا دو روز دیگه در این تنگه می مونیم و پشت این دماغه مخفی می شیم! من مطمئنم! یه حسی بهم می گه که این بار کشتی هلندی سرگردان از این تنگه رد می شه، و ما می تونیم بلاخره و پس از سالها انتظار، سر از این راز قدیمی در بیاریم!

نینو کاملا متوجه می شد که چشمان ریز کاپیتان هنگام ادا کردن این جملات ،  برق می زنه و با چه شعف و امیدی از پیدا کردن کشتی هلندی سرگردان حرف می زنه!! کاپیتان بیش نیمی از عمرشو صرف پیدا کردن اثری ازین کشتی افسانه ای کرده بود!

-         ولی کاپیتان!! طبق آخرین اعترافات اون جهود خائن جاسوس - قبل ازین که سرش توسط یکی از ملوانان تندخوی کشتی مروارید سیاه از تنش جدا بشه!!- ، "مارکوس غارتگر" با کشتی "آنجلیکای" خودش که مجهز به حداقل 14 توپ جنگی پیشرفته و قریب 70 جنگجوی کارآزموده هست، ظرف یکی دو روز آینده به این دماغه می رسه! اونوقت آیا ما شانسی داریم که در برابر این وحشی های بی رحم ، اونهم در حالی که از چند طرف محصور هستیم و ....

کاپیتان لبخندی عمیقتر زد ، با مهربانی دستش را به پشت سروان کشید و به آرامی گفت :

-         پسرم! همیشه شانسی هست! همیشه هست!!!

و به سمت کابین خود حرکت کرد!!!

و در بین راهش به سمت کابین بود که یکی از ملوانان که در بلند ترین ارتفاع کشتی نگبانی می داد فریاد برآورد:

-         کشتی آنجلیکا! کشتی دزدان دریایی!! کشتی آنجلیکا!!!

...

و دقایقی بعد در عرشه ی کشتی مروارید سیاه بلبشویی بر پا بود! مشخص بود که خدمه ی کشتی، کاملا تحت تاثیر نام این دزد دریایی بی رحم و سنگدل، یعنی مارکوس غارتگر ، وحشت زده شده و نگرانند. کاپیتان که اخم این بار به جای لبخند ، تمامی صورتش را پر کرده بود پیوسته ازین سو به آن سو می جهید و فرمان صادر می کرد!!:

-         همه روی عرشه!! همه  ی توپ هارو آماده کنید!! جهت همه ی توپها به سوی دشمن!! بادبانها رو بکشید!! همین حالا! بادبانها رو بکشید!!

سروان بارتولیچی که خود فارغ التحصیل دانشکده ی جنگ نیروی دریایی ایتالیا بود، متوحش و هیجانزده به کاپیتان گفت:

-         کاپیتان! مطمئنید که می خواهید بادبانهای مروارید سیاه رو بکشید و درست در همین ناحیه با آنجلیکا ورد جنگ بشید؟!! به نظر من بهترین کار در این لحظه فرار از دست این وحشی ها هست! حداقل می تونیم اونها رو ازین تنگه دور کنیم و بکشونیمشون به فضایی باز تر که جای مانور بیشتری برای ما هست! بهتر نیست که...

و کاپیتان در حالی که تقریبا داشت به سوی اولین سری از توپهای جنگی که آماده و منتظر فرمان او ، سو به کشتی آنجلیکا بودند پرواز می کرد، با فریاد جوابش را داد:

-         بادبانهام رو افراشته نگه دارم که با ضربات توپهای این حرامزادگان سوراخ سوراخ بشن؟! یه بادبان پاره به چه درد من می خوره!!! من هیچ موقع در جنگ ، به دشمنم پشت نکردم!!! هرگز دوست ندارم که در حال فرار و از پشت تیری بخورم و کشته شم!!!

و پس از ادای این جمله ، رو به مردان تحت فرمانش که آتش بر دست در کنار توپها ایستاده بودند و با چشمانی نگران و مظطرب چشم به دهان او داشتند دستور داد:

-         با پایین آوردن شمشیر من، فتیله ها رو آتش می کنین!! نبایست امونشون بدیم!! می خوام مثل یک مرد بجنگیم ، و مثل یک مرد بمیریم!!!  همه آماده اید!؟!

شمشیر خود را تا آنجا که می توانست بالا برد ، نگاهی به آسمان کرد ، و با شدت آن را پایین آورد...

و آنگاه صدای مهیبی از عرشه ی کشتی برخواست.... صدایی که رسما اعلام می کرد ، که جنگ آغاز شده است!!!!

(ادامه دارد!)

اووهووووی...... کشتی زیبای من رو سوزوندین....

کاپیتان که از خواب بیدار شد، خودشو روی یه تخت لق لقو توی کابین کشتی پیدا کرد! در حالی که سرش درد می کرد و اصلا هم یادش نبود چی بر سرش اومده! به زحمت نیم خیز شد و دوروبرش رو نیگاه کرد! یه بطری نصفه و نیمه کنارش بود! " لعنتی! هرچی می کشم از دست همین بزمجه هست!" / با اینحال بطری رو تا لبش بالا کشید و سعی کرد یه لب ازش بگیره و گلویی تازه کنه! ولی بوی آمونیاک شدیدی که درون بطری متصاعد می شد، کاپیتان رو به خودش آورد و سریع بطری رو از جلوی صورتش دور کرد! " لعنت بر شیطون! این که ویسکی نیست! " / خوب! کاپیتان همچین آدمی بود! و سالها زندگی وسط اقیانوسها عادتهای عجیب و غریبی رو براش به ارمغان آورده بود...

بوی آمونیاک، حداقل باعث شد که کاپیتان یه کمی به هوش بیاد و اتفاقات چند ساعت پیش رو تو ذهنش مرور کنه (البته ازونجایی که مغز کاپیتان یکی از ابتدایی ترین و مرتجع ترین مغزهای دنیا بود و از نظر ضریب هوشی با انسانهای نئاندرتال برابری می کرد، همین پروسه هم خودش یک ساعت تمام طول کشید!) / اولین چیزی که به یادش اومد، طعم مشکوک ویسکی ای بود که ساعاتی قبل لاجرعه سر کشیده بود! همون موقع هم نسبت به بوی اون مشکوک بود! ولی طعم مواد چیزیه که فقط وقتی قورتش دادی می فهمی که چه گهی خوردی! یادش اومد قبل اینکه روی این تخت به خواب بره، بطری همین اطراف بوده! ولی الان هرچی که می گشت، کمتر می یافت! " لعنتی! یکی اآلت جرم رو مخفی کرده !" / پیش خودش فکر کرد که باید زودتر از اینها به لبخند موزیانه الجرنون مشکوک می شد! اصلا یه اصل کلی رو باید برای خودش از همون اول مشخص می کرد! اینکه به عنوان کودن ترین موجود این جمع چهار نفره، قاعدتا می بایست به هر لبخندی و اصلا هر چیزی، مشکووک می شد!

دیگه یادش نیومد بعد اون قضیه چه اتفاقاتی افتاد و اون الان چرا روی تخت افتاده و سرش هم درد می کنه! از پله ها رفت بالا ، در کابین رو باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت. آفتاب چشمشو می سوزوند! هر سه شون روی عرشه نشسته بودن! البته الجرنون به یه صندلی تاشو لم داده بود! لابد اون رو هم از توی صندوقچه اش کشیده بود بیرون! صورت های قصاب و لاماری به سمت همدیگه بود و لب هاشونو باز و بسته می کردن!  الجرنون هم داشت نگاشون می کرد، ولی صورتش ساکن و بی احساس بود! کاپیتان با نگاهی سراسر مشکوک، نزدیکتر رفت تا ببینه اینها دارن درمورد چی پچ پچ می کنن! ناگهان لاماری که متوجه کاپیتان شد، سرش رو برگردوند به سمتش، بلند شد و لبخندی زد! کاپیتان با اخم نگاهش کرد! لبان لاماری تکان خورد و خیلی سریع چند بار باز و بسته شد! بی اونکه صدایی ازش بیرون بیاد!! کاپیتان دقیقه ای به او نگریست، بی اونکه واکنشی به این حرکت عجیب لاماری نشون بده حتی! لاماری متعجبانه دوباره همین حرکت رو تکرار کرد! کاپیتان مونده بود! یعنی این هم یک نوع تحقیر تازه هست که بر او روا داشته اند!؟ لاماری این بار سرش رو با تعجب به سمت جوانمرد قصاب گرفت و نگاهش کرد! جوانمرد با خونسردی از جاش بلند شد و اومد جلوی کاپیتان! دستانش رو به کمر زد، گردنش رو کمی کج کرد و لبخند کمرنگی زد! / در این لحظه الجرنون که هنوز روی صندلی تاشو روی عرشه نشسته بود، بی اونکه حتی سرشو به سمت کاپیتان بچرخونه، با بی تفاوتی تمام لبانشو تکان داد! و همین کار رو هم جوانمرد رو به کاپیتان انجام داد... و این ماجرا برای دقایقی همینطور ادامه یافت....

  همونطور که خودتون می بینین، مدت زیادی گذشت تا کاپیتان پی به حقیقتی عجیب و تا حدی هم ترسناک ببره!  "کاپیتان، قادر نبود صدای همراهان خودشو در کشتی بشنوه!!"

اگر صدای برخورد امواج دریا به بدنه کشتی، و صدای قیژ قیژ میله ی بادبان و سکان کشتی نبود، کاپیتان فکر می کرد که یا کر شده، و یا یادش رفته که تیکه پنبه ای رو که هرشب قبل خوابیدن تو گوشش می چپونه رو در آره! (این فرو کردن پنبه در گوش، عادتیه که کاپیتان از سالها قبل و دقیقا از زمان جنگهای مکرر با دزدان دریای کارائیب با خودش داشته و داستانها داره که الان مقالش نیست!) ولی نکته ی عجیب اینه که کاپیتان هر صدایی رو می تونه بشنوه، به جز دیالوگ های سه نفر دیگه رو!

خواست حرفی بزنه! دهنش رو باز کرد تا بگه " لعنت بر شیطون! چه بلایی سر من آوردین لعنتی ها!" / ولی از دهانش این صداها خارج شد: " قیق قووو قییییق قوووقووو....قااقویقوووق..."/ همه متعجبانه بهش نگریستن! از کاپیتان بعید بود ازین دلقک بازیها در آره! خود کاپیتان هم دیگه داشت قاطی می کرد! دوباره امتحان کرد : " قااااقووو قیق قیقووووق قاااق.... " / و خودش نومیدانه ازین کار دست کشید! ): /  کلمه ها توی ذهنش خوب میومدن! مث چی میومدن ومی رفتن! ولی انگار وقتی می خواست از دهانش برای بیرون پاشیدن کلمات استفاده کنه، راه نمی داد! می شد همین لغات بی معنی  درهم و برهم! مونده بود که چه بلایی به سرش اومده! می ترسید!

کاپیتان با دهان باز شده از تعجب، و با ناباوری محض ، بی اون که چیزی بگه، روشو از جمع برگردوند و به سمت یار همیشگی اش در کشتی (سکان!) رفت تا کمی فکر کنه که چطور ممکه چنین بلایی بر سرش اومده باشه!!  وقتی به سکان چسبید، به این فکر کرد که برای ارتباط با دیگران، به جز زبان گفتار (و سوادی که هرگز نداشت!) ، تنها یک راه از طریق زبان ایما و اشاره باقی می مونه براش! این زبان که بین دریاداران قدیمی مرسومه، زبانیه برای رد گم کردن و مخفی کردن معانی! ولی روی این کشتی سگ مصب صاحاب، و بااین سه موجود لابد درس خوانده و تحصیل کرده و زبان نفهم، آیا می شه از زبان سیمبولیک مخصوص دریاداران قدیم استفاده کرد؟!!

دریادار پیر غرق این افکار بود که بوی سوختگی به مشامش خورد!سرش رو برگردوند و دید سه ابله همراهش یه آتیش درس کردن روی کشتی و دارن از روش می پرن!! مشخص نبود که آیا الجرنون هم با اون دوتای دیگه داره همراهی می کنه، یا داره دنبالشون می کنه و سرشون هوار میکشه! / کاپیتان سعی کرد فریاد بزنه که " احمق های مغز فندقی! این یه کشتی چوبیه!! کشتی زیبای من (!) رو نابود می کنین الان!! " / ولی صدایی که از حلقش بیرون یه چی شبیه این بود! : " اقققق قیی قووق قاااقییی! قووقا قیقیقوووقه قااا!! " / فهمید اینجوری فایده نداره و ممکنه همه شون غرق شن سر این آتیش بازی مسخره!!  واسه همین، و در حالی که هزار تا فکر تو سرش بود، با اون پای تیمور لنگش به سمت اون سه تا دوید....! 

کاپیتان وقتی خیلی مست باشد، حرف هم می زند!!

کاپیتان که نه ازحرفای این سه تا جوون سر در میاورد و نه حوصله هیچکدومشون رو داشت، زیر لب وردی خوند و بی اونکه جوابی بده از جاش بلند ش و رفت تو کابین ...

- به نظرتون داستانی که در مورد گنج راکهام سرخ پوش تعریف کرد واقعیت داشت؟ (این رو لاماری تقریبا به صورت زیر گوشی از دوتای دیگه پرسید)

- نه بابا! مگه نشناختینش توی این چن روزی! پیرمرد ابله همینجوریش عقل درست و حسابی نداره! چه برسه در حالت سگ مستی...  (الجرنون بود که با بی تفاوتی جواب لاماری رو داد)

- ولی میگن مستی و راستی!! بچه ها من که می گم شاید بشه ازین پیری ، حرف کشید و اگه گنجی درمیون باشه، باهاش شریک شد! آخه این پیرمرد تک تخم ، آخر عمری گنج به چه دردش می خوره! این صدای کلنگ قبرش میاد از الان! این همه پولو ثروتو می خواد خیرات کنه؟! (قصاب هم نظرشو گفت!)

لاماری گفت: - این پیرمرد که کلا تکه!!! آخه ازهر عضوی انگار فقط یه دونه براش مونده! اون ازون چشماش که یکی اش رو با پارچه مشکی بسته و معلوم نیست...

الجرنون پرید وسط حرفش و گفت: - نه بابا فیلمشه!! من دیدم هر از گاهی اون چشم بند رو در میاره و می شورتش و موقع بستنش گاهی به اون یکی چشمش می بنده اشتباهی . . .

- حالا هر گهی که می خوره! بزار حرفمو تموم کنم.... می گفتم! جدا از چشمش، یه پاشم که چوبیه، الانم که تو مستی تعریف کرد یه خایییه شو تو جنگ با سردسته دزدان سومالیایی، "محمود راهزن" از دست داده، لابد فردا هم گندش در میاد که . . .

جوانمرد قصاب که تاحالا گوشش به حرفای این دوتا نبود و تو فکر عمیقی فرو رفته بود، بلاخره دستش رو از زیر چانه اش کشید کنار و یهو پرید وسط و با هیجان گفت:

- بچه ها! فکر می کنید گنجینه هه هنوز هم همراش باشه؟!!

لاماری: - فکر نمی کنم! ما تقریبا همه جای این قایق رو پی غذا زیر پا گذاشتیم! اگه گنجی در کار بود باید می دیدیمش.

جوانمرد قصاب: - خوب شاید هنوز با خودشه!! با خود خودش!! یعنی جایی که حتی یه لحظه هم ازش جدا نشه....  ( و متفکرانه و متجسسانه به پیرمرد که اون موقع اومده بود رو عرشه و داشت از همونجا می شاشید تو آب دریا نگاه دوخت) 

لاماری با ناباوری گفت: نه نه نه نه ....!!! فکرشم نکن! یعنی تو می گی...

- آره چرا که نه!! مگه شما فیلم "پالپ فیکشن" رو ندیدین!!؟ طرف مجبور شد هفت سال آزگار یه ساعت قدیمی رو که میراث پدرش بوده ُ،تو ماتحت خودش نگهداری کنه....

درین لحظه الجرنون که ازین بحث کفری به نظر می رسید پووفی کرد و با اوقات تلخی گفت: - جوانمرد!! ما داریم از یک صندوقچه صحبت می کنیم، نه ساعت مچی ارث بابای این جناب "پالپ فیکشن" شما!!!

- خوب باشه!! پس فقط یه راه برای اینکه بفهمیم حق با منه یا نه داریم!! حاضرین به من کمک کنین؟!

. . .

بطری نوشابه، یا "بیضی" سمت چپ! کدامیک برای کاپیتان مهم ترند؟!

کاپیتان هنوز زیر شکمش درد می کرد و این به چهره مچاله و پرچین و چروک او کمک می کرد تا بیشتر درهم فرو رود! طوری که هیچ دو خط موازی در چهره او پیدا نمی کردی (مگر به اذن "او"!)

 " دختره ی بی حیای عوضی! پیش خودش چی فکر کرده!؟ من فقط انگشتم رو به طرفش دراز کردم تا ازش بپرسم عکس این دختری که بر روی پیراهنت نقش بسته و با چشمان و دهان خونالود انگار زل زده به دوربین، عکس کیه! عوضی فکر کرده ازش می خوام پیرهنشو دراره و برای من استریپتیز بکنه وسط این های و هوی! "زن" ها همه شون مثل همدیگه اند!"

هنوز جاش درد می کرد! روزگار ، قبلا یکی از "بیضی" هاش رو ازش دزدیده بود و نمی خواست که "بیضی" سمت چپی رو هم سر هیچ و پوچ از دست بده!

روزی رو به یاد آورد که پس از یه جنگ ده روزه با "راکهام سرخ پوش" و دیوزه های همراهش، تونسته بود به زحمت به یکی از صندوقچه های کشتی افسانه ای "هلندی سرگردان" دست پیدا کنه و اونو با خودش به ایران بیاره تا تقدیمش بکنه به حاکم زورگوی شهر "قائمشهر" تا برای مردم بیچاره و بدبخت این شهر، یه پارک، یه سینما و یه دستشویی عمومی درست کنن!

ولی قافل ازینکه "محمود راهزن" ، سرکرده دزدان دریایی سومالی سر راهش تله گذاشته تا این گنجینه به ایران نرسه! حالا "کاپیتان هادوک" پیر و زخمی در حالی که دستاش از پشت بسته شده جلوی فرمانده دزدان دریایی چهارزانو نشسته و باید به سوالات ایشون جواب بده:

- زود باش بگو ببینم پیرمرد الکلی زپرتی! گنجینه رو چیکارش کردی؟!
-  لعنت بر تو خاندان حرام زاده ات که شاش "راکهام سرخ پوش" هم از تو با ارزش تر و با شرفتره!

- خفه شو پیرمرد خرفت نسناس!! از سن و سالت خجالت بکش! می خوای جلوی جمع رو کنم که زنت چه کاره بود پیرمرد بدبخت!!؟ سال به سال می رفتی کشتی نوردی، نمی گفتی زنت کجا می ره، باکی نشست و برخاست داره؟!! بگم؟!... فقط یه بار دیگه ازت می پرسم!! بگو جای صندوقچه کجاست؟

-به خدا سوگند نمی گویم! حتی اگر خورشید را در دستانم قرار دهید . . .

-خورشید را بیاورید!!

-ک... گفتم!!! ک... گفتم!! می گوویم! می گوویم!!

و کاپیتان، که اکنون سالها پس  ازون واقعه ، عصبی تر از همیشه روی یک کشتی قدیمی داره با سه تا جوانک چلغوز سر می کنه و ازشون لگد هم می خوره، هنوز هم مطمئن نیست که جوابی که اون روز به "محمود راهزن" داده جواب درستی بوده یا نه!! " می خوای بدونی اون صندوق رو کجا قایم کردم؟! تو ماتحت عمه ات!! "

لحظاتی پس از این جواب کاپیتان، محمود راهزن دستور قطع "بیضی" سمت راست کاپیتان رو داد تا پاسخی باشد براین یاوه گویی ها و جسارت ها و همچنین شاید به این طریق از ادامه نسل کاپیتان و مشتقات آن همچون "کاپیتانیسم"، "کاپیتالیسم" و " امپریالیسم"جهانی جلوگیری شود!

- کاپیتان! هنوز درد می کنه؟! خوب تقصیر خودت بود . . .

کاپیتان نگاهی از خشم به "لاماری" انداخت و سرش و برگردوند و رفت یه جای خلوت تو کشتی پیدا کنه تا بتمرگه و بقیه بطری شو اونجا تموم کنه!

غریبه ای ناشناس، و صندوق چوبی اش، به ما می پیوندند

لعنت خدا بر شیطون! اگر بهم می گفتند قراره تو یک قایق با دو نفر تنها بیفتی، آرزو می کردم با سردسته خطرناک ترین و بی ناموس ترین دزدان دریایی، یعنی " راکهام سرخ پوش ۱ " همسفر بشم ، ولی رنج مصاحبت و همنشینی با یک "زن" رو به جان نخرم!  "زن" ، واژه ای که به همراهش هر دردسری رو با خودش میاره! هیچ موقع نتونستم یک زن رو درک کنم! هیچ وقت!

اینها موجوداتی هستن که خود به خود زیادی و اضافین! ( کاپیتان پیر و اخمو ، در حالی که دستانش محکم و استوار به سکان کشتی چسبیده بودن و به پیپ کهنه کائوچوئی اش پک محکمی می زد، سرش رو به سمت دو جوان همراهش که حالا روی عرشه کشتی کوچک داشتن با هم اختلاط می کردن برگردوند و اخمش عمیقتر شد! طوری که انگار همه ی موجهای دریا رو با سطل روی پیشونی پر از موی او خالی کرده باشن!)

"لعنتی! از قیافه اش پیداست که ازون "زن"های درس خونده و دانشگاه رفته هست! اینجور زنها ادعاشونم بیشتره و تحملشون سخت تر! یعنی حتی حاضرم اون زنیکه عفریته پیر بد صدا، "بیانکا کاستافیوره ۲ " خپل رو هم تحمل کنم، ولی حتی یه دیقه با زنی که کتاب تو دستش می گیره دمخور نشم! 

لعنت بر دل سیاه شیطون! اون جوونک ابله رو نگاه!  انگار از وجود این خاله شلخته تو کشتی همچینم ناراضی نیست! ببین چطور دارن ...!! لابد به خیالشون دارن گره از گره مشکلی تو دنیا باز می کنن! احمقهای ساده لوح! خیال می کنن زندگی به همین راحتی هست که تو مغزهای آبکشیده شون می گذره! هنوز سختی هاش رو نچشیدن! وگرنه فکر اصلاح دنیایی به این پر رمز و رازی به سرشون خطور هم نمی کرد! فکر می کنن همه چی دنیا با دستهای ما قابل حل شدنه! جوونک های ابله! ... خدا کنه بتونم با این دوتا دیوونه توی این کشتی لندهور دووم بیارم ( و چشماشو دوخت به بطری کنیاکش که کنار پاش به دیواره عرشه تکیه داده بود و خودشم می دونست که بدون اون حتی یه لحظه هم نمی تونه دووم بیاره..)

" خوب آره! من هم یه زمانی از زنها بدم نمی اومد ... یه روزهای بود که منم ...." / کاپیتان اینو گفت و لبخند کمرنگ و بکری روی صورتش نقش بست... یکمی به فکر فرو رفت و به آرامی و با لذت زایدالوصفی به پیپش پک زد... ناگهان دستش رو به درون یقه اش فرو برد. ساعت طلایی قدیمی رو که همیشه از گردنش آویزون بود و کسی هم نمی دونست که از چه زمانی این بند به گردنش بوده ، گشود و سعی کرد عکسی رو که توی اون به دقت جایگذاری شده رو در بیاره....

... اما در همون لحظه جوان مو طلایی ( که خودش رو قبلا "جوانمرد قصاب" معرفی کرده بود و همین هم خود به خود برای کاپیتان جهاندیده بدعنق ما جای بحث داشت) دستش رو به سمت نقطه ای دوردست روی آبهای نیلگون اقیانوس دراز کرد و با هیجان فریاد زد: " هی! اونجارو نگاه کنید! فکر می کنم کسی رو روی آب دیدم"

هر سه به سوی اون نقطه نامعلوم سر چرخوندیم، ولی هیچکی جز "قصاب" جوان، چنین چیزی رو روی آب ندید! خوب طبیعی هم بود! اون هنوز در مورد راز و رمز ها دریانوردی و خطاهای بصری و ... (در همین لحظه ، دخترک هم فریاد زد: آره! منهم دارم می بینمش! انگار یک انسانه، که روی تخته پاره ای شناوره...)  /  از من به شما نصیحت! هیچ وقت به حرف یک "زن" اعتماد نکنین! چون اونها صرفا چیزی رو می بینن که منفعت شون توشه!! من خودم خووووب این جماعت رو می شناسم و ازشون زخم خورده ام... بزارین براتون ماجرای...

(چشمان کاپیتان به صندوقی چوبی روی آب ، که موجود زنده ای نیز به روی اون چنبره زده بود خیره موند! با تعجب پیش خودش تکرار کرد: "البته درهمه چیز، استثنا هم وجود داره!" ،  سعی کرد به دو نفر دیگه بپیونده و اون صندوقچه رو که بعید هم نبود توش گنجینه ای قدیمی باشه، از آب بکشه بیرون! ولی برای این کار می بیست اول تکلیف اون موجود زنده رو روشن می کرد!)

- هی! موجود! به من بگو ببینم تو کی هستی!؟

"لاماری" : - کاپیتان! نمی خوام به شما توهین کرده باشم! ولی این بیچاره حتی نمی تونه سرش رو بلند کنه! بهتر نیست اول ...

(کاپیتان نگاهی تند و عصبانی به دخترک انداخت و ادامه داد : - یکبار دیگه ازت می پرسم! به سوالم خوب فکر کن و  دست جواب بده! وگرنه کشته می شی! تو کی هستی!!؟ از کدام سرزمین آمدی؟! و توی این صندوقچه چیه که مثل مار بهش چنبره زدی موجود مفلوک!!")

در این لحظه، اون فرد ناشناس سرش رو به زحمت از روی صندوقچه باند کرد. موهای بلندش کل چهره گلگونشو پوشانده بود و حتی نمی شد تشخیص داد که اون یک مرده و یا یک زن! روی صورت اش جای زخمی قدیمی دیده می شد و از اندام ورزیده اش معلوم بود که بنیه نیرومندی داره. با اینحال خستگی از چهره اش می بارید و معلوم بود که چند روزی هست بی آب و غذا روی امواج دریا با این صندوقچه سرگردانه... به هرحال اون "غریبه" سرش رو بالا گرفته بود و همه روی عرشه منتظر بودن که صدایی ازش دربیاد و بگه کیه و از کجا اومده! از همه بیشتر، کاپیتان که ذاتا آدم تند و ناشکیبایی بود دلش می خواست سر از کار این موجود ناشناس درآره و چشمان غضب ناکش رو به سوی او گرفته بود و غرولند می کرد... / غریبه، بلاخره به سختی زبان به گفتن گشود:

- پیرمرد خرفت! موجود مفلوکی که ازش حرف می زنی خودت هستی.... حاضرم صد بار از تشنگی هلاک بشم و خوراک کوسه های اقیانوس شم، ولی جواب پیرمرد خرفت و بدذاتی مثل تو رو ندم...!!! 

 به سختی این رو ادا کرد و از هوش رفت!! حالا همه چشم به چشمان از خشم سرخ شده کاپیتان دوخته بودند و منتظر بودن ببینن این جواب تند، چه واکنشی رو از سوی کاپیتان پیر مغرور به همراه داره! کاپیتان در خالی که زیر لب فحش های رکیک به زمین و زمان می داد، پاروی چوبی رو از روی عرشه بلند کرد و با خشم به طرف "موجود غریبه" رفت! ولی ناگهان ایستاد! و با حیرت به صندوقچه خیره ماند! بر روی  در چوبی صندوقچه، نوشته ای با خنجر و یا جسمی نوک تیز حک شده بود، که لابد برای کاپیتان معنای خاصی داشت! انقدر برای او این نوشته پر معنی بود که نظرش از این تصمیم که پاروی چوبی رو در دهان غریبه فرو کنه برگشت و برعکس، به آرامی و با احترامی که از او بعید بود، سعی کرد که اون "انسان" رو از آب بکشه بیرون.

همه که خوب دقت کردن، دیدن روی صندوقچه چوبی نوشته بود:

" هلندی سرگردان"

کاشکی هرگز نمی خوابیدیم . . .

چشمم را که باز کردم، دیدم ما چهار نفر هستیم ! . . . یک جوانک سپید روی، متفکر و نسبتا تنومند، که ریش کوتاه تنک و طلایی رنگش در آفتاب تند تابستانی می درخشد، دخترکی زیبا روی و متبسم، با موهای حنایی و شلیته ای سبز رنگ! و من! مردی میانسال با صورتی آبله رو و ریش خرمایی رنگ پرپشت و پای چوبی و دهانی کف کرده از تشنگی.... و نفر چهارم که صد البته عزیزترین یار دیرینه من در تمام این سالهای پرتلاطم زندگی بوده و جانم به جانش وابسته است... یک بطری کنیاک خوری کتابی شکل، که همیشه همچون ناموس خود آن را از گزند دزدان دریایی و ارواح و شیاطین حفظ کرده ام....

من کجایم؟! این مرد و زن کیستند؟ چه بر سر ما آمده است که بر روی این بلم شکسته اینچنین در تلاطم دریاها سرگردانیم؟ . . . هنوز پاسخی برای این پرسشهای خود نیافته ام . . . سرم سنگین است و هنوز گنگم . . .

دیدم ماتحتم درد می کند، و این نره غول و آن دخترک را نمی شناسم. . . دخترک که قاعدتا و جسما از ابزار آسیب به ما ته ته بنده عاری و تهی می باشد ( البته هنوز مطمئن نیستم، در دستان او پارویی به چشم می خورد و لبخندی مرموزانه بر لب!)  از شمایل پسرک جوان نیز اینطور بر می آید که ابزار آسیب رسانی او همچون خود او مدتهاست که خوابیده و توان سر برآوردن ندارد! البته باید بگویم که متفکرانه به لنگر زنگ زده و پوسیده این قایق کهنه چشم دوخته و بعید نیست که . . .

اکنون دخترک به من چشم دوخته . . . شاید سخنی برای گفتن داشته باشد . . . دخترک مردد است و من تشنه ی دانستن . . .  باید صبر کنم . . . شاید کسی به حرف آید