کاش آهسته تر بد می شدید

چند لحظه بیشتر طول نمی کشد،چند ثانیه ایست، اما مرگست،یک جور مرگ است،همه که اینجوری نمی میرند،اما آدم با خودش فکر می کند اگر مرگی به خاطر تنگی نفس باشد باید این جوری باشد،هیچ کس از آن هایی که مرده اند  برنگشته اند تعریف کند چه جوری بوده،پس شنوندگان مجبورند قناعت کنند به  روایت همین آدم هایی که این حمله را توصیف می کنند و می گویند به مرگ می ماند!

چیزی نیست که کسی دوست داشته باشد  دو بار تجربه اش کند،خوب  من هم فکر نمی کردم مجبور باشم دوباره تجربه اش کنم ،فکر می کردم بار آخر است..دیگر به اینجا نمی رسد کار..

مشت محکمی خورد توی فکم و صورتم به سختی پرت شد آن طرف و چند ثانیه این تنگی نفس و فشار و احساس مرگی نزدیک،سخت نزدیک و... تمام شد.

چشمانم باز شد و برگشته بودم.دهانم مزه ی خون می داد و برگشته بودم،مشت محکمی بود!یاد لحظه ای که داشتم تنظیمات را ایجاد می کردم افتادم،برایم اهمیتی نداشت قدرت مشت چقدر باشد،همین که اسمش مشت بود و قرار بود محکم باشد یاد استکبار جهانی افتاده بودم .

متوجه شدم دارم لبخند می زنم،هر چند کج،همینش هم درد داشت.

زبانم را توی دهانم چرخاندم،دنبال منبع خون می گشتم،دندانی لق نبود، فقط رفته بودند توی لثه و پاره اش کرده بودند و خون از آن بود.

برگشته بودم ،برگشته بودم به زندگی که از آن فرار کرده بودم، با دهانی پر از خون،رسمش هم همین بود دیگر.فکر می کردم برای همیشه رفته ام.برای همین هم "مشت آخر" را گذاشته بودم روی درجه ی آخر.من که قرار نبود برگردم و مشت بخورم،چه اهمیتی داشت چقدر محکم باشد؟

تنظیمات سخت و پیچیده ای درست کرده بودم،با یک حس خاص.با احساست نسبت به کاری که دوستش داری و نداری و مدت هاست انجامش نداده ای و توی ترک بوده ای و برای آخرین بار داری انجامش می دهی و می خواهی فوق العاده باشد..با همه ی آن چه این سال ها یاد گرفته بودم و آن چه از مادر یادم مانده بود..می دانید،اگر توی کاری تخصص داشته باشی،حتی اگر کنارش بگذاری،بعضی وقت ها حس می کنی داری توی آن تجربه کسب می کنی..این همه وقت  دوری چیزی از مهارتم کم نکرده بود،از علاقه ام هم..

این فیلم ها را دیده اید دیگر،این هایی که شخصیت اصلی شان تبه کار کار کشته ایست،یا پلیسی آن چنان- فرق چندانی هم نمی کند،اگر قرار باشد ما حس کنیم او قهرمان داستان است،خواهیم کرد،می خواهد کارش قانونی باشد یا نباشد- که قرارست پروژه ی آخرش را انجام بدهد،بعد از مدت ها بازنشستگی؟معلوم است دیده اید،هزار بار.همان حس را داشتم،بیشتر تو جو!!ش بودم البته،من هم زیاد دیده ام از آن فیلم ها خوب.

تنظیمات جوری بود که هرگز برنگردم ،هرگز که وجود ندارد،به خصوص در این کار.یعنی جوری بود که احتمال برگشتن نزدیک صفر باشد.

دو مرحله ایش کرده بودم،مرحله ی اول این بود که گریه کنم. صد البته کم پیش نمی آمد این یکی،هر کسی که مرا دو بار ببیند می داند این را. اشکم دم مشکم است،اما اتفاقا چون زیاد گریه می کنم احتمال سخت گریه کردنم کم است ،خیلی کم،پس درجه را گذاشتم روی سخت و دردناک ترین نوع گریه ام!روی ضجه زدن در واقع،اگر بخواهیم اسم دقیقش را بگوییم.جوری گریه کردن انگار که داری پاره می شوی.

احتمال کم دوم این بود که کسی مرا بزند! مرا!کسی مرا بزند، آن هم وقتی دارم گریه می کنم،بزند و مشت هم بزند ،مشتی که دهانم را خون بیندازد و .... بله!قبول دارید که مادر  احتمالات را شوهر دادم با این تنظیماتم!

البته  که دلیل اصلی انتخاب گریه برای مرحله ی اول بیداریم فقط این نکته نبود.دلیل اصلی این بود که می خواستم فرار کنم از زندگی پر رنجم،زندگی پر دردم ،می خواستم زندگی دیگری را آغاز کنم ،زندگی دیگری که اشک و غم درش کم باشد،نه که نباشد،کم باشد،بی درد هم که مزه ای ندارد آن چنان زندگی،اما دیگر طاقت اشک های پر از درد و تلخ خودم را نداشتم،اشک هایی که هر بار شروع می شدند فکر می کردم کاش قلبم از حرکت بایستد و دیگر این طور گریه را تجربه نکنم..همین طور گریه ای که مشخصاتش را دادم به دستگاه!کمی سخت تر،برای محکم کاری از بر نگشتن.

مشت اما خوب یک کم شوخی همراهش بود، یک کمی مسما!به خاطر اسمی که رسم بود توی صنف ماها برای  آن چه شما را بیدار می کند، بهش می گفتند مشت آخر ،می گفتند قدیم ها اصولا راه بیدار شدن همین بوده اما جوان های کار روش های دیگری را آورده بودند توی بورس و عملا کسی دیگر از "مشت" برای بیداری استفاده نمی کرد و فقط اسمش مانده بود روی کار، من هم هیچوقت امتحانش نکرده بودم، فکر کردم چرا برای بار آخری که دارم چنین چیزی را طراحی می کنم واقعا از مشت استفاده نکنم؟و کردم.

فراموشی را هم خودم گذاشته بودم جز آیتم ها،فراموشی چطور به آن جا رفتنم را،که بیخود هوس برگشتن به سرم نزند،با سختی کوچک،با خاطره به یاد آوردن،می خواستم فقط برای یک بار دیگر به خودم حق یک شروع تازه را  بدهم.نه بیشتر،آب اماله نمی خواستم راه انداخته باشم!هی برو،هی بیا،بله!آدمیزاد که  آپشن رفت و آمد در اختیارش باشد دیگر یادش می رود توی سختی ها باید جنگید و ماند،اگر وقت ترس هایش ببیند می تواند فرار کند،خوب فرار خواهد کرد!ماندن چرا؟!این است که فراموشی را اضافه کردم و قرار را گذاشتم بر این که زندگی جدیدی شروع می کنم ،یک فرصت دوباره...

همه ی آن چه دیده بودم و گذشته بود یادم آمد،آن سه نفر دیگر،آن قایق ،آن بیدار خوابی های سطحی و ساده ای که مجبور شده بودم ازشان استفاده کنم،چقدر بی دنگ و فنگ بودند در مقایسه با این یکی!احتیاج به مشت نداشتند!فقط می خواستی و بیدار می شدی! کاپیتان و جانوری که با خودش از خوابهایش آورده بود،کودکی جوانمرد..آن پیرمرد شیاد که بدجوری می خواست گولمان بزند..سگ نارنجی..

 

اما باز هم،باز هم اگر تنظیماتم خوب کار کرده بود هنوز آن جا بودم،به دست راستم نگاه کردم که  ثابت ،نیمه باز نگهش داشته بودم..درد می کرد،مشت آخر را خودم به خودم زده بودم که برگردم..

گریه ی درناکم که شروع شده بود فراموشی از کار افتاده بود،یادم افتاده بود که تصمیم داشته ام اگر چیزی انقدر دردناک بود که مرا آن جور به گریه بیندازد برگردم به زندگی قبلیم و یادم افتاده بود که مرحله ی دوم بیدارم،مرحله ی دوم "مشت بیداری"م یک مشت بوده است..پس معطلش نکردم...

حتما می پرسید چه کشیده بودم تو زندگی اولم که خواسته بودم فرار کنم؟قصه اش طولانی ست،یک شمه هایی از آن را هم توی  قسمت های قبلی گفته بودم..اصلا یک زندگی دردناک را خودتان برای خودتان تصور کنید و مرا بگذارید توش..چه فرق می کند؟

باز حتما می پرسید تو با این مکانیسم رفته بودی توی قایق،آن سه تای دیگر از کجا پیدایشان شده بود؟چقدر سوال می پرسید!اصلا چرا همه ی سوال هایتان را از من می پرسید!بروید از خودشان سوال کنید،هر سه تایشان زنده و سالم و عاقل و بالغ اند و تازه اش هم،هنوز توی قایق اند!شاید آن ها هم مثل من فراموششان شده چرا آمده اند و حالا حالاها هم بخواهند آن تو بمانند..چه سوالیست!چه فضولی است اصلا!چرت و پرت نپرسید،هر وقت موقعش شد خودشان برایتان خواهند گفت......

خداحافظ!

پ.ن:می دانم یک سوال دیگر هم دارید،کون لقتان!جوابش را که نمی دهم هیچی،مطرحش هم نمی کنم!

تیم ورک!

-خوب الآن ما چیکار باید بکنیم؟

-ما که جامون امنه،می مونه کاپ...که... اونم ظاهرا دیگه جاش امنه!

-ها؟چطو؟

-ااااا!کجا داره می ره؟گاز قایقو گرفت رفت!

-بیا!حالا جای کی امنه!

-اوه اوه!!یارو داره میاد اینوری!بچه ها همه بچسبین به دیوار!اسلحه دست کیه؟؟ها ،آفرین جوانمرد!خوب کردی آوردیش!می چسبیم به دیوار،این میاد تو،مارو نمی بینه،تفنگو می ذاریم پس کله اش،خلع سلاحش می کنیم!

دیگر وقت نماند که دقت نقشه ی مسخره امان را تخمین بزنیم...

-چرا اینجا وایسادی؟

-کجا وایسم؟

-برو اونورتر،درو محکم وا کنه  پرچ می شی به دیوارا!

-یاه یاه یاه!حالا وقت شوخیه؟

-بابا شوخی چیه!می گم این وحشیه!

-خودم می دونم کجا وایسم!

-اصن هر گورستونی می خوای وایسا!عن!

-سسسس!چتونه!!!!!!اومد،صدامونو می شنوه،سسسسسسس..

قیژژژژژژ....تق! 

در باز می شود و سیاه می آید تو،پشتش به ماست و مثل ابله ها روبرویش را نگاه می کند،شروع می کند رو به هوای اتاق قمه کشی!

هوشت،هوشت،هوشت(صدای پیچ و تاب شمشیر در هوا!) به همراه بلغور کردن  کلمات عربی ،که همراه می شود با خیز برداشتن جوانمرد برای گذاشتن اسلحه روی پس کله ی سیاه زنجیر دریده،مثل یک دانشمند که در خواب به کشف و شهود برسد،آن واحد به یادم می اندازد که این موجود بدوی تر از آن است که بداند اسلحه چیست و با حس آن روی سرش بی حرکت بماند و بر نگردد  شمشیر را توی شکممان فرو کند!

 این انگار فقط به ذهن من نمی رسد،رو که برگرداندم طرفشان، جوانمرد مثل آدمی که سر جلسه  امتحان،در یک لحظه ،هم یادش بیاید برگه های تقلبش را جا گذاشته و هم بفهمد رفیقش بهش دروغ گفته امتحان ساده است!! و ال مثل اینکه دارد به جنازه ی له شده ی سوسک نگاه می کند داشتند نگاهم می کردند...

 

-جوان شلیک کن تو پاش!

و گنده  که تازه با فریاد من دوزاریش افتاده بود که در یک فضای سه بعدی مکانی هم به نام پشت سر وجود دارد و رویش از سوی ما داشت شمشیر می کشید نقش زمین می شود!بیچاره از تعجب،فکش که هیچ،آلت قتاله اش هم از دستش می افتد!

احتمالا برای یکی دو ساعت بهت زده تر از آن است که حتی یادش بیاید چکار می خواسته بکند یا حداقل این فکریست که ما می کنیم.

 

-اوفففففف!نزدیک بودا!

این را جوانمرد می گوید ،در حالی که شمشیر را برداشته و خریدارانه  و این رو ؛آن رو کنان!!بر اندازش می کند.

 

اما لحظه ای بعد ، سیاه که انگار زیادی دست کمش گرفته ایم، چنگ می زند به پای جوانمرد و می خواهد و می تواند هم که نقش زمینش کند،ال جفت پا می پرد روی پای گلوله خورده ی مرد بدبخت،سیاه که از درد نعره می زند  و پای جوانمرد را بی خیال می شود و خم می شود طرف ال ،من با لگد می روم توی صورتش!

 

-دوستان!دوستان!بچه های من!بهتون افتخار می کنم!مادرشو شوهر دادین! اینم طناب،دس و بالشو ببندیم نره غولو!

 

این را هم کاپیتان از توی چارچوب در می گوید.

-راستی سگه چی شد؟

-تو قایقه!

در باب اجبار و اختیار

لحظه هایی هست که تو می مانی،بین کاری که می دانی آخرش انجام می دهی و کاری که می دانی  انجامش نخواهی داد و اصولا آن تردید فقط یک چیزی ست که  حس می کنی که بعدا منت سرت گذاشته شود که تو صاحب اختیار بودی.لحظه ای که قصاب گفت تو" قبلا این کار را کرده ای،قبلا اره را از من گرفته ای،وقتی من بچه بودم" خوب لحظه ای بود که دیگر من هیچ اختیاری رویش نداشتم،اگرچه می شد بگویی که نه،تو همیشه می توانی تصمیم بگیری که کاری را انجام بدهی یا نه،ولی خوب این حرف مفت است!صدی نود ایام ما در عمل های انجام شده قرار گرفته ایم و این تردید ها فیلم مان است.من دلم نمی خواهد این اتفاق هر دم به دقیقه ای بیفتد،دوست ندارم هر کاری را به همین سادگی رفتن در خیال کسی انجام بدهم اما این دفعه دیگر پیش آمد کرده بود.

پس رفتم.معلوم بود،از همان اول راه افتادنم معلوم بود که قصاب قصه ی ما کودک خیال پردازی بوده ،از این ها که دراز می کشند یک ساعت یک ساعت آسمان را نگاه می کنند و با شکل ابرها انیمیشن بازی می کنند!آسمان تا زمین پر از مونیتور بود ومعلوم نبود کجای این همه خیال بازی کودکانه اش اره ی تحفه اش را از دستش گرفته ام،وسط مونیتور ها ایستاده بودم و شک نداشتم نمی رسم مثل سر قضیه ی کاپ به دانه دانه اشان سرک بکشم.چشمهایم را بستم،دور چرخیدم و آن جایی که حس کردم ایستادم،دقیقا؛درست حدس زدید:جلوی مونیتور مورد نظر متوقف شده بودم.خوب حتما شنیده اید،خون می کشد!خون خودم مرا کشید.وارد مونیتور شدم..

 

کودکی های جوانمرد روی یک عالمه تخته سه لا نشسته بود،اره ای با دسته ی قرمز توی دست های کوچکش داشت و با جدیت داشت یک قطعه چوب را می برید.چشم هایش انگار خطوطی را که روی تخته ها کشیده بود دنبال می کرد. برای آن سن بچه جدی به نظر می آمد. روی زمین بغل دستش یک عالم کاغذ ریخته بود که پر از توشته بودند و شکل.

رفتم جلو:

-سلام!خوبی کوچولو؟

-من کوچولو نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!

-خیلی خوب!چرا داد می زنی؟!چیکار داری می کنی؟

-به تو چه ربطی داره!اصن تو کی هستی؟موی بلند ،روی سیاه!

خوب ظاهرا کودکی قصاب خیلی بویی از ادب نبرده بود،احتمالا منظورش خرمن مو و چهره ی گندم گون بوده باشد!

-ببین بچه با من درست حرف بزن !خوب؟مدرسه که می ری جوجه؟نمی ری؟

-معلومه می رم!فکر کردی من....

-ششششششششش!حرف اضافه نباشه!خانوم معلمتون از کلاغی چیزی باتون حرف نزده تا حالا؟؟

حرف خانوم معلم انگار آبی بود روی آتیش جوجه ی بد اخلاق!دست و پایش را جمع کرد..

-خوب؟

-خوب ؟هاه!من همون مامور چک کردن شماها هستم!چیه؟نکنه فکر کردی واقعا کلاغ میاد نیگاتون می کنه؟؟

کودکی قصاب دو به شک بود،از طرفی شک نداشت که کلاغ واقعی است و خانوم معلمش خبر دارد روزها چکار می کند،از طرفی هم انگار تازه پی برده بود که چقدر خنگ بوده!معلوم است که کلاغی در کار نیست،کلاغ که حرف نمی زند!چه گولی خورده بود،حتما همیشه یک آدمی خبرشان را می داده و این معلم بی معرفت گفته بود کلاغ است که کاور کند قضیه را...اوه اوه!

-معلومه که می دونستم کلاغ نیست!چیه فکر کردی منم مثل  پورمهدی خنگم؟نکنه قبل من پیش اون بودی؟

-حرف اضافه موقوف!به تو ربطی نداره قبل اینجا کجا بودم،مهم اینه که بعدش مستقیمممم کجا می رم!

می خوای فردا جواب خانوم معلمتو بدی یا با زبون خوش اره اتو تسلیم می کنی؟

.....

 

 

خوب برگشتن همیشه خیلی خوب نیست،دلم پیش بچگی قصاب مانده بود که وقت تحویل دادن اره چشمانش پر از اشک بود و از خشم می لرزید،وقتی محو می شدم داد می زد:باشه،اره رو ازم بگیرین،یه راه دیگه پیدا می کنم..

 

اره را گرفتم طرف جوانمرد،بزرگسالش را می گویم: بیا،از خودت گرفتم،به خودت تحویل می دم.....

تو از سرزمین می آیی!بیا که خوب می آیی!

-تو چرا گریه می کنی؟؟دوست داشتی اسم تو در بیاد؟ها؟خوب بیا تو تعریف کن!شرط می بندم ال ناراحت نشه!

-چرند نگو جوانمرد!

-خوب چرا گریه...

-گریه نمی کنم،دود سیگارم رفت تو چشمم

-ببین عزیزم ما کودکان دو ساله به نظر می آییم؟فیلم نیا واسه من!یا می گی چی شده یا..

-یا چی؟؟نه مثلا چی اگه نگم؟

تا اینجای مکالمه بین من بود و راوی داستان قبلی که شوخی و جدی می خواست در بیاورد که من چرا اشک می ریزم و ته نگاهش حس می کردم که نه ،فقط از روی فضولی نیست،دل دیدن گریه ی کسی را ندارد..

که یکهو الجرنون مثل تیری که از چله ی کمان در برود داد زد:من می دونم!!!

کاپیتان که مدتی بود سخت مشغول آماده سازی پیپش بود یک پک به آن زد و با آرامش خاصی که به انسان ها دست می دهد وقت پک زدن!!گفت:چی را فهمیدی دختر جان اون هم با این فرکانس صوتی؟


الجرنون گفت:لاماری!راستش را بگو،این همان سرزمینی نیست که گفتی مادرت مال آنجا بود؟برای همین گریه کردی؟همان جا که تو ازش فرار کردی؟همان جا که مادرت با آنتونی آشنا شد؟این هما جا نیست که می گفتی تلفن هایت را گوش می دادند؟همان جا که مادرت روبروی زندان می نشست؟همان جا که...

سرم پایین بود و الجرنون می گفت،سرم را که بالا کردم،توی چشم هایش که نگاه کردم حرفش را تمام کرد و رو به بقیه گفت:چرا!این جا همان جاست!

و راضی از کشفش منتظر عکس العمل ما ماند:این دوتا مال یک جا هستند!این ها  از یک جا فرار کرده اند!


جوانمرد را نگاه کردم،رنگش پریده بود و نمی دانست چکار کند،لبهایش نیمه باز مانده بود و نفسش بالا نمی آمد،بعد آن جوری که آدم دوست دارد چوب بگذارد لای چرخ  خبرهایی که باور کردنشان بار عاطفیش سنگین است ،گفت: این راس می گه؟اگه راس می گه این چه جور اسم فامیلیه؟اذیتمون نکن،می شه مگه؟

گفتم:آره،.می شه.

من و مادرم از اون سرزمین فرار کردیم،یعنی فراریمون دادن،تو ذات هیچکدوممون نبود در رفتن از مهلکه،مجبور شدیم اما.اون یه جور،من یه جور دیگه.اسم و فامیلم رو از پدرم گرفتم.آنتونی رافائلی.مادرم با خیال از اونجا فرار کرد و من از مرزا رد شدم.

-یعنی چی با خیالش؟

-مادرم شاعر بود.معروفه که می گن مردم اون سرزمین همه شاعرن،اما از شانس بدش بد جایی اسیر شد،جایی که شاعراش کم بودن!جایی که باورش نداشتند،جایی که خنده هاشو تعبیر می کردن به بی ناموسی و سر بالا گرفتنش رو می ذاشتن به حساب از خود متشکر بودن.جایی که واسه تنهاییش ارزش قائل نبودن و به تنهایی سوقش می دادن.مادرم می گفت نمی خواستم فرار کنم،می خواستم بمونم و پیروز بشم،پس راهش این بود:

مادرم زد به خیال،در خیال خودش مردی رو به وجود آورد که باهاش حرف می زد،شبا تو خیابونای خلوت باش زیر بارون قدم میزد،با هم شعر می خوندن،با هم سیگار می کشیدن،وقتی کسی تو خیابون به مادر تنه می زد،مادر بر می گشت سرش داد می زد،آنتونی بهش می گفت آفرین!خوب جلوش در اومدی..

مادر اونقدر تو فکر آنتونی موند که یه روز دید عاشقش شده!یه روز دید دیگه دیره واسه از خیالش بیرون اومدن،مادر یه روز دید که با آنتونی خوابیده.مادر یه روز دید که از آنتونی بارداره..

-می شه اصن همچین چیزی؟؟؟؟؟

-بچه که بودم با این قصه بزرگ شدم،باورش داشتم.بعدتر ها که به روش کار بارداری!!رسید اطلاعاتم یهو دیدم وای!!این همه سال با یه دروغ بزرگ شدم!

-ولی تو هنوزم این حرفارو قبول داری،اینو نه فقط از رو قیافت ،که از حرفای قبلیت می گم،از این که گفتی می ری تو خیال کاپیتان..

-دقیقا ال!زدی به هدف.اما امون ندادی خودم بگم که به این جا هم رسیدم:اگه این قصه واقعیت نداره پس من چجوری این کارو انجام می دم؟اون جونور 18 متری که با من از خیال کاپ فرار کرده بودو که دیگه همتون دیدیدن؟؟منم رسیدم به همین جا.این شد که مجبور شدم باور کنم ..دلیل و برهونی ندارم اما مجبور شدم باور کنم..

هیچکس توی جمع قیافش شیبه آدمی که قانع شده باشد نبود.عوضش همه شکل آن هایی بودند که وسط یک بحث سنگین دارند ادله جمع آوری می کنند تا بزنند روی میز و حال طرف مقابل را بگیرند!

خوب،به نظر هم نمی آمد هیچکدام دارند به جایی می رسند..

من اما حس خوبی داشتم.قصه ام را گفته بودم و سبک شده بودم و.....

تازه!یک هم وطن هم  پیدا کرده بودم روی آن یک وجب قایق!


بیا تا برای تو بگویم جه اندازه تنهایی من بزرگ است!

-چرا اینجوری می کنین؟؟؟ ای بابا!این چه وضعیه تو این قایق؟ خوب یه دقه آرون بگیرین!هر دقه به دقه یه اتفاق عجیب می افته!خوب چتونه،قلبم اومدم تو دهنم انقد هی تاپ و توپ زد...


-چرا داد می زنی؟خودت خیلی آرومی؟خانوم خواب زده، خیال گرفته؟؟


-هی ال!تو هیچی نگو!خوب؟؟

-ااا؟؟مثلا چرا؟؟


-دخترا!دختر!گیس و گیس کشی؟؟


-آره راس می گین،ال!فک می کنم بهتره من و تو با هم تنها حرف بزنیم


-من هیچ حرف خصوصی با تو ندارم!


لاماری رفت جلو و یه چیزی در گوش الژی می گوید،الژی با دهان باز نگاهش می کند و بی حرفی دنبالش راه می افتد.قیافه اش شیبه کسی است که می خواهد فریاد بزند اما می داند کارش فایده ای نخواهد داشت.


همون شب بود که همه چیز زندگیمو واسه ال تعریف کردم ،اون بود که پیشنهاد داد بیاین یه برنامه بذاریم هر کسی گذشته اشو تعریف کنه،انگار ترسیده باشه،یا دلش نخواد  تو دونستن چیزی به این عجیبی تنها باشه.از نیگاش می شد فهمید نمی دونه باورم کنه یا نه،نمی دونس منو دیوونه بدونه یا عاقل،نمی دونس دیگه چه جوری باید روم حساب کنه،اما یه چیزو باور کرده بود:این که من خواستم اولین کسی باشه که تو اون قایق باهام شریک باشه.

چی؟چی بش گفتم که باهام اومد؟هیچی،گفتم که می دونم اون بوده که کاپیتان رو چیز خور کرده بوده.

آن چه شما خواسته اید!!

برای آن هایی که چنین جایی نبودند،گفتن این که آن جا چه شکلی است کار سختی است.شما تصور کنید این شکلی است:

یک سالن بزرگ که دور تا دور آن از زمین  تا  سقف پر از مونیتور است،همه اشان هم در حال پخش تصویرند.هر کدام را که نگاه کنی صدای همان را می شنوی.هر چه تعداد مونیتور ها بیشتر باشد خوب معلوم است طرف خیال پر حادثه تر داشته است!مال کاپیتان یکی از شلوغ ترین هایی بود که من دیده بودم!

از هر کدام صدایی می آمد،توی کدامشان بود؟

مجبور بودم توی تک تک شان بروم.شانس هم خوب نقش مهمی داشت!

ممکن بود در صحنه ای که جلوی مونیتور بود دیده نشود،چه  می دانم مثلا رفته باشد پشت آن درخت گوشه ی تصویر بشاشد!

 

تصویر اول:

-.........کاپیتان مواظب باش!آن طرفت را بپااااااااااااااااااااااااااا........آی ی ی ی ...جنگه!(به فتح گ!)

(کاپیتان توی این یکی جوان بود.پس این جا نبود،پریدم بیرون!)

تصویر دوم:

.....هی بچه!برو بینم!بزنم توپتو پاره کنم؟(تو سری!)ها؟(یکی دیگه!)آره؟دیگه این طرفا پیدات نشه ها!(یک لگد در باسن مبارک!)

(یعنی کدامشان است؟اصلا این جا ست؟)

-اصلا من قهر می کنم میرم دریانورد دریاهای دور می شم!(خوب معلوم شد!)

-برو گمشو هر غلطی می خوای بکن!

 

تصویر ان(به کسر الف!) ام:

 

-.....مولای متقیانو یاد کردم و .......

-آقا عرض نکردم جنگ کازرون بود؟

-خفه شو قاسم!!!می زاری حرفمو بزنم یا نه؟

 

-کاپیتان!شما اینجا چیکار می کنید؟؟؟؟

-وای !دختر جان!تو اینجا چیکار می کنی!؟؟؟تازه از دستتون راحت شده بودم!!بعدم!من اینجا چیکار می کنم؟؟من از هم رزمان آقای بزرگ بودم!

 

-بله دخترم!کاپیتان در خیلی جنگ ها دوش به دوش من و قاسم وفادارانه جنگیدند!!

 

-خوب خوب!حالا بدو بریم از اینجا بیرون!

 

-اینجا رو ول کنم بیام تو اون قایق نکبت شما؟؟؟

-البته!ما بت احتیاج داریم

-به جهنم!

-البته فقطم این نیست،می دونی من خیلی جاها دنبالت گشتم راستش...خوب،امممم...

-باز چه دسته گلی آب داده ای؟؟؟

،یکی دو تا از این جک و جونورای حاضر در خیال شما دنبام کردن،الآن ممکنه بیان اینجا لقمه ی چپمون کنن!

 

-یکی دو تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با هر چی من جنگیدم تو ورش داشتی آوردی دنبال خودت بیرون!!!!!

 

-خوب باشه حالا پرده گوشمو پاره کردی!بیا بریم می پیچونیمشون!راستی از اینجا رفتیم باس داستان اینارو یکی یکی واسمون تعریف کنیا!

-باشه!دختره چش سفید!چه رویی هم داره!

-خوب کاپیتان،هر کار می گم دقیق انجام می دی،چشاتو ببند،راستی اینایی هم که می گم بگی بد نیست:ما پی یک سرزمین آمده ایم....


کاپیتان در حالی که خون خونش را می خورد با حسرت واضحی در چشم با قاسم و دایی جان خداحافظی سوزناکی می کند،زیر لب فحش می دهد بر پدر و مادر باعث و بانی این جدایی که خوب من باشم و می گوید مثلا تکرار نکنم چه می شود؟؟!بهش یاد آوری می کنم که برای جنگیدن با خیلی از دشمت های قدیمیش به قدر کافی جوان نیست!!

 

-به به!واقعا هم که چه خوب پیچوندینشون!اینا که اومدن باز باهاتون!

 

-آره،شرمنده قصاب جون،این یکی دو تا دیگه گوشه دومن منو گرفتن اومدن!

 

 

 

 

 

 

من نمی خواستم

 

این اتفاق نباید دوباره می افتاد

 

راه دیگری نداشتم اما،داشتم؟چند بار به من گفته بوده باشند نگذار این اتفاق بیفتد، خوبست؟اگر نمی رفتم توی خیال کاپیتان زنده نمی ماند!من چه می دانستم توی خیالش انقدر اوضاع قاراش میش است!

البته خوب بهانه نیاورم حدس زدنش کار سختی نبود ؛که آدمی به این سن و سال به قول خودش با تجربه ای به وسعت هفت دریا چه چیزها از که از سر نگذرانده باشد!اما این که آن جک و جانور ها این حجم پایه باشند دنبال من راه بیفتند و بیایند توی واقعیت را خدا وکیلی پیش بینی نکرده بودم و البته که بعد این همه وقت مهارتم هم کم شده است در کارم...مادر راست می گفت که در چشم های من دیده است این خیال زادگی مرا به باد خواهد داد،همان طور که خیال زدگی او را به باد داد..

-تو تفنگ داری؟!!!

-من بدون تفنگ نمی رم سر کوچه نون بخرم!در ضمن،این دو تاتون که از مرگ حتمی نجات دادم.کی باشه بلند بلند دسته جمعی بخونیم تا سه نشه بازی نشه!کمک کنین بگیریمش از آب نفله رو!

 

 

ما می توانیم!

 

گفتم و پشیمان شدم!دلم نمی آمد آدمی را در این حال ببینم و کمک نکنم،اما حالا چی؟قیافه اشان را نگاه! چی بهشان بگویم؟بگویم از کجا بلد شده ام؟!!

 

- اصلا یعنی چی؟

مطمئنا این سوال بهتری بود!این که از کجا یاد گرفته ام در قدم های بعدی قرار می گیرد!!

از کجا می شود شروع کرد توضیح دادنش را نمی دانم.پس کلا بی خیال.حال این پیرمرد بطری به دست واجب تر ست!بعد این همه مدت که طرف این کارها نرفته ام،حالا واقعا مجبورم.پیرمرده را دوست دارم،دیوانه است،سرسخت است ،اما قالتاق نیست،این پیداست!

 

-من می رم بخوابم.

-ها؟می ری چکار کنی؟!الآن؟؟تو نگفتی باید نجاتش بدیم؟

 

-آره گفتم ،می دونم چی گفتم.سر و صدا نکنین،خوب؟مرسی،من بد خواب بشم سگ می شم،خوب؟یه فکریم به حال ناهار می کنی جوانمرد؟دمت گرم،بیدار شدم می خوام حاضر باشه.آره آره ال،می دونم دارم ارد می دم!ولی واسه تو که کاری تعیین نکردم،غذارو که جوانمرد درس می کنه،چرا اینجوری نیگام می کنی؟نکنه می خواستی سر و صدا کنی؟؟؟دس بردار،از وقت اومدی خودمونم کشتیم چار کلوم حرف ازت در نیمده،حالا چی شده یهو؟؟!

 

خوب،این طور که معلوم شد حتی حرف برگشتن به گذشته اخلاقم را بر می گرداند،چند وقت بود این جوری دستور نداده بودم؟چن وقت بود این همه رک نبودم؟

تا حالا  هیچ جور مواد مصرف کرده اید؟من هم نکرده ام،اما فکر می کنم اگر کسی ترک کند،بعد در یک

فرصتی بشود که دوباره مصرف کند،حتما همین حس را خواهد داشت،هم می ترسد،هم شوق دارد!هم نگران است از اسیری دوباره،هم هیجان دارد که بعدش چه حاااااالی خواهد داد!

 

توی همین فکر ها بودم که خوابم برد...

 

 

-خوب خوب خوب، قصاب جون!غذا حاضره؟به به!جناب کاپیتان!خوبید استاد؟

هی ال!تو چطوری؟مرسی سر صدا نکردین،عالی خوابیدم!

 

-مرسی دختر جان!بچه ها غذارو بزنیم که بعدش من باهاتون حرف دارم،دیگه یللی تللی کافیه،باید بهتون بگم اصل قضیه ی ما تو این کشتی از چه قراره!ما کار داریم،حرکت از این بیش شتابان کنید!"سرزمین" منتظر ماس!

کاپیتان بود که بطری در دست رو به بچه ها سخنوری می کرد!

 

من سیگاری در دست به لذت می بردم از بهت و بلاهتی که در چهره ی آن دوتای دیگر دیده می شد!

 

 

 

سکانس بعد تیتراژ:

 

-هی کاپ!راستی....

لاماری پچ پچ کنان چیزی در گوش کاپیتان گفت و هر هر زد زیر خنده! کاپیتان سرخ شد،سفید شد،تته پته کنان گفت:نه نه!اون ...یه اتفاق بود!تو که به کسی چیزی نمی گی؟ببین دلیلش این نیست که من مشکل جنسی دارم دلیلش اینه که..خوب...

-نه ،نمی گم! من درکتون می کنم!آها!!!!پس این حسودی بود!نه فانتزی!یعنی در واقع الآن خوشحال شدم،می دونی،با خودم فک کردم من مطمئنا از قصاب جذاب ترم!

خوب می دونم از یه چیزی که آدم دو تا باس داشته باشه، یکی داشتن سخته!آخی!راستی کی دیدینشون اصلا؟ موقع اون شاش به جماعت؟

 

-چی؟؟؟؟اصلا تو این چیزارو از کجا می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

لاماری خنده کنان دور شد!

 

 

 

 

 

 

گول می زن! که گول خوش باشد!

-              

-       - فک نکنم گفته باشی  تا حالا که از کجا اومدی؟

نمی دانم،یادم نمی آید کدامشان این را به من گفت، مامان این هارا می گویم،یا شاید از ذهن کدامشان گذشت که من حالا یادش افتاده ام:آدم هایی که هیچی نمی گویند اما از تو سوال می پرسند،مسلما در حال مخفی کردن چیزی هستند و می خواهند بدانند تو از رازشان چیزی می دانی یا نه!

 

اما دقیقا کاربردش همین جاست،کسی که هرگز نصف جمله هم از خودش حرف نزده و ظاهری سخت تر از کوه دارد از من سوال خصوصی می پرسد!بعد با یک لحنی هم می پرسد که انگار خودش هر چی داشته نداشته برای ما سیر تا پیاز تعریف کرده و حالا دیگر نوبت من است!

یا مثلا انگار اگر هم نگفته، طبیعی ترین چیز دنیا همین است که من توضیح بدهم از خودم، بی آن که بخواهم از او چیزی بدانم.

 داشتن ظاهر آدمای "همه چیز رو" خوبیش همین است،سوال می پرسد و شک هم ندارد که هر آن چه باشد به او خواهم گفت! البته که من صدی نود مواقع همان کتاب بازی هستم که هیچ رازی ندارد و همه چیزم را به همه  می گویم،اما خوب این کارم دلیل دیگری هم دارد غیر از این که خوش می گذرد آدم با مردم حرف بزند و آن اینکه این بهترین سنگر است!بهتر از سکوت می شود پشت آن قائم شد؛ وقتی هیچ وقت هیچی نگویی همه بهت مشکوکند،حتی وقتی چیزی را قائم نمی کنی،اما وقتی همیشه یک عالمه چیز تعریف می کنی کمتر کسی گمان می برد که چیز دیگری هم مانده است که تو نگفته باشی!

 من اما همیشه ی خدا داشته ام چیزی را مخفی می کرده ام،یعنی حتی وقت هایی که هیچ کار خاصی هم نمی کرده ام، یک مساله بوده که هرگز به هیچ کس نگفته ام،این اصل و نسبی که دارم را،این واقعیتی را که اصولا اگر هم به کسی بگویم کسی باورش نمی کند ، را من همیشه  پیش خودم نگه داشته ام،مردم فکر می کنند متفاوت بودن خوب است!بهشان بگویید بیایند از من بپرسند!


 -جای خاصی نبودم،رفته بودم پایین دستشویی ،یک سر هم رفتم انبار سیگار پیدا کردم اومدم!می کشی؟

این ها را با لبخند خوشحالی گفتم و الجرنون را در حالی که باز آن حالت "چرا هر بار فکر می کنم عاقلی با یک حرف به غایت احمقانه  یا با نفهمیدن یک سوال ساده نا امیدم می کنی؟" در چشمانش رها کردم!مشکلی ندارم با اینکه مردم فکر کنند احمقم!مخصوصا آدم هایی که می دانم حالا حالا ها باهاشان کار دارم.به علی نمی خواستم گولش بزنم!دروغ دوست ندارم بگویم،پیچاندن روشی بسی بهتر است!

رفتم  جلوی عرشه،که در مسیر بادی که در موهایم می پیچید سیگاری بگیرانم  و به این فکر کنم که مامان یک بار می گفت عاشق سیگار کشیدن او شده بود ..

ای لعنت به تو الجرنون که با یک سوال باز من را پرت کردی در آن چنان گذشته ای..

دوش دوش دوش....


بلاخره شب شد ،اینجا هم شب می شود!

آتشی روشن شده و کاپیتان هم سرش بعض همیشه گرم است و سازی در دست و قرار ست بخوان برایمان گویا..

شیشه دست به دست می شود و این الجرنون هم گاهی با حالت خاصی انگار دارد به جمع حال می دهد لبی تر می کند!باید بهشان بگویم قضیه ی کاغذه را،این ها را نمی دانم،اما من می خواهم این جمع چیزی باشد غیر بقیه ی جاها،دلم می خواهد اینجا از دروغ و لاپوشانی خبری نباشد،عقل هایمان را می گذاریم روی هم ببینیم چیست قضیه ی این 3 خط نوشته..

-هی بچه ها!

-جونم؟

-هممم؟

-......(نگاه عاقل اندر سفیه!)

-اممم،من امروز توی اون پایین یه چیزی پیدا کردم...

-ا؟؟ببینم؟چیه؟

-چی جیه دختر جون؟

-....(نگاه پرسش گرانه)

 

-آ،خوب یه کاغذه(سعی می کنم از دست قصاب که درحال پرسیدن می خواهد بگیردش دورش کنم،یکی می زنم روی دستش!)

خوب ،روش یه چیزایی نوشته،نکن،نمی دم دستت،می خوای اینم مث گوشی پرت کنی تو اقیانوس؟برو ،تو اطمینانی نسیت بت!

براتون می خونم ببینین چیزی ازش دستگیرتون می شه:ببینین،اینه!

 

قصاب گفت :اوه اوه،من یکی  اگه سرم گرم نبود،شاید یه کمکی بتون می کردم،الآن شرمنده!

شمام آبجی کشتی مارو با اون گوشیت،گوشیم چشم ،فردا درستش می کنم!

کاپیتان چیزی نگفت اما به نظر نمی آمد ک متوجه اهمیت قضیه شده باشد،یعنی راستش همیشه که مست بود به کنار،امشب آن ساز و این آتش حال دیگری داشت..

الجرنون کاغذ را گرفت،بهش گفتم: به نظرم می آد منظورش یه عدد باشه،بیا بشینیم حساب کتابش کنیم!

گفت :بده ببینم چیکارش می کنم

 

چند لحظه ای نگاهش کرد و بعد برق فهمیدن مثل آذرخش از چشمانش رد شد،گفتم:هی ،فهمیدی نه؟چیه،بگو!

 

-نه،نه،به نظرم می یاد باید دنباله داشته باشه،یعنی ،فک کنم نمی دونم،عدد؟مثلا چه عددی؟

 بیشتر به نظر میاد این ته یک مطلبی باشه،چیز دیگه ای نبود؟

در حالی که داشتم فکر می کردم این طولانی ترین حرفی بوده که زده سعی کردم قانعش کنم که نه،چیز دیگری نبوده..

 

-هی دخترا،چی شد؟چیزی دستگیرتون شد؟

-سلامتی سه تن.......بریم کاپیتان؟

 

دیری دیریم!(یا هر آهنگ مرموز و هیجان انگیز دیگری که خودتان دوست دارید!)

 

 

عدد آن چه مانده است

با حروفش برابر است

 

و نشانگان آن از خودش یکی کمتر......

درس اخلاقی این شماره:تنبه برای کاپیتان *!

لحظه ای که رسیدم بغل دست این ریش زری ابله دیگر دیر بود..

 

- مشعل؟!؟مشعل؟! ؟مشعل؟اصن با کدوم پارچه با کدوم الکل با کدوم...ها؟؟؟؟چی؟تو حیا نمی کنی ؟لباسای من؟بنداز پایین اون چشای هیزتو!

 

و یک لگد حواله ی نواحی از بدنش کردم که دیگر تا مدتی  اگر بخواهد هم  ابزار هیزی نداشته باشد!

 

 

این کاپیتانه را هم دیگه نباید به این اداهایش محل بگذاریم،وقتی می گویم بیا برویم پایین چشم می دراند،

بعد که ما می رویم باز طاقت نمی آورد، می آید ببیند ما دست از پا خطا نکنیم لابد.

حالا هم وایستاده اینجا به جای اینکه همراه من داد بزند سر این قصاب هیجانی ،پیشنهاد می دهد برای من! مشعل درست می کنیم!آن هم با دید طمع به این یک دست لباس من! مرتیکه مراعات سنش را نمی کند!حالا برود واسه هفت دریا این ور و آن ورش تعریف کند چه لگدی خورده!

 

                                                                *****

 

شرح درست کردن مشعل را من دقیق نمی دانم، در یکی از آن عصبانیت های طوفانی به سر می بردم و دادی که زدم سرشان آن چنان به کار وایشان داشت که  تا من رفتم بالا سری به این موجود غریب بزنم که هوش آمده یا نه

- که نیامده بود- و بر گشتم پایین چیزی درست کرده بودند به زیبایی مشعل المپیک!

گرفتمش دستم و با خودم فکر کردم اگر چادر داشتم دورم بپیچم بیشتر می شدم شکل مجسمه ی آزادی.

سه تایی وارد انبار شدیم،چشمتان همیشه از این جور روز ها ببیند!

گونی گونی و بسته بسته مواد غذایی و طبقه به طبقه مواد قضایی* *بود که تا سقف چیده شده بود.

 

کاپیتان که انگار همه ی عمرش دنبال این صحنه گشته بوده رفت طرف قفسه ها و معشوقش را یافت و از آن جا دیگر جم نخورد!حتی در همان نور و بی نور لحظه ای سایه لبخند را دیدم روی صورتش،علیرغم خبطی که کرده بود و لگدی که بهش زده بودم احساس شفقتی که به همه ی پیرمرد ها دارم رایک لحظه  به او هم حس کردم و خوشحال شدم!

 

قصاب هم که اسمش رویش است،بین این همه جنس نمی دانم چطور عین گرگ گرسنه گوشت ها را بو کشید و رفت طرفشان:غذا ها با من!

من هم با آن مشعل توی دستم شده بودم مسوول نور!

 داشتم با خودم فکرمی  کردم که یک بار تنهایی باید بیایم پایین اینجا ها را خوب بگردم  و راستی فیلمی که  برایشان چیده بودم چه شد و شامپو هم آیا هست در این دم و دستگاه ..که رشته ی افکارم دریده شد:

- وایییییییییییی عجب ژامبونی!

- ا؟؟خوبه؟یه کم ازش بده ببینم!با این کنیاک چطور می شه؟

 

 

حواسشان به شکمشان پرت تر از آن بود که بفهمند من آن تکه کاغذ را کی چپاندم زیر لباسم!




* : باشد که دیگر کسی سر پستش ول نکند برود ورسک!

** : مواد قضایی موادی هستند که دستگاه قضایی به آن ها گیر می دهد!

هر دم از این باغ بری می رسد!

من را بگو فکر می کردم قسمت عجیب ماجرا ماییم که سه نفری یهویی معلوم نیست چه جوری این جا پیدایمان شده!این یکی با این صندقچه اش دیگر خال آورده رو دست ما! نخیر،این قصه سرش دراز است گویا!

 

این پسره خیلی موجود بامزه ایست، چقدر از دستش بخندم! این دارد از حال می رود، همان به زبان اولی هم که ما ازس سوال کرده ایم هم یاجان ندارد یا نمی خواهد جواب مارا بدهد،این رشتی باهاش حرف می زند!!

البته ما که آن وقت نمی فهمیم، فکر می کنیم آنگولایی حرف زده مثلا، دیگر خودش دهان باز ما را که می بیند عقلش می رسد توضیح بدهد که فکر کردم همشهری ماست،به رشتی ازش پرسیدم چی شده!

حالا چرا تو این هیلی بیلی همچین فکری کرده و این چه سوالی است خدا می داند!

قیافه ی کاپیتان جوری است که با خودم می گویم این همین اول کار از عصبانیت بترکد بمیرد به نفعش است تا اینکه زنده بماند و معلوم نیست تا کی هی حرص بخور از  دست ماها !

از شاهکار آقای جوانمرد که می گذریم و سرمان را بر می گردانیم تازه وارد باز از حال رفته است.

 

 کاپیتان انگار از همه نا امید تر است از بی هوشی دوباره جدید الورود،بدش نمی آید انگار این ور ما نباشیم به هوش که می آید..

-خوب تا این به هوش بیاد من می خوام برم انبار ببینم چیا توش پیدا می شه،کی میاد؟

 

 

جوانمرد دست ساتور به دستش را می برد بالا و می گوید :من!!!

 

کاپیتان هم یک جوری مرا نگاه می کند که انگار من پرسیده ام من دارم یک آماری می گیرم، مادر کی ... بوده؟!

 

خوب من که می دانستم این باز شاکی می شود،نگاهش کردم حرص بخورد بخندم!

 

به جوانمرد پیشنهاد می کنم دیگر ساتورش را نیاورد یا حداقل یک چند لحظه بگذاردش زمین ،دستش از بازو افتاد!

می گوید من این را نیاورم، اگر آن پایین ماری موری چیزی بود چی؟!

 

در حالی که دارم او را تصور می کنم که دارد با ساتور مور می کشد ،از پله ها می رویم پایین ،هر لحظه تاریک تر می شود،می گوید هیچی نمی بینیم که!

 

می گویم بیا ،نگران نباش من 1100 دارم!

حرف بزنید لامصبا!

اگر بهتان می گفتند قرار است تو یک قایق با دو نفر تنها بیفتی آرزو می کردی کی باشند؟

یعنی اگر صد سال سیاه دلت می خواست با یک قصاب -که گیرم خودش لقبی هم برای خودش جعل کرده و می گوید جوانمرد است- و یک پیرمرد بد اخم الکلی- که جوری نگاهت می کند انگار قاتل امام را شناسایی کرده! - هم سفر شوی !

اگر همچین دیوانه ای هم با یک چنین آرزویی پیدا می شود بیاید با کمال میل باشد جای من!راستی اگر پیدایمان کرد به خودمان هم بگوید کجا بودیم!

 

دیگر مخم دارد سشوار کشیده می شود از دست این ها! حالا هی یکی یکی طی مراسمی بیدار می شوند برای من ،کم مانده است دیگر ساتور آن یکی و شیشه زهرماری آن یکی هم جدا جدا از خواب بلند شوند!

 

این هایی که من می بینم حرف بزن هم  نیستند ،دیگر این یکی ریش زریه خیلی مردانگی وسط گذاشت بیدار که شد اسمش را گفت!

 

من اصولا یک اخلاقی دارم از سکوت فراریم  یعنی حتی اگر نقشه ای  هم نداشتم که به این ها یک خالی هایی ببندم فکر نکنم طاقت می آوردم اندازه این ها حرف نزنم!بهترین لبخندم را می زنم ،یک کمکی نگاهش می کنم ،دارم دور بر می دارم..


-حاج آقا بنده لاماری هستم ،این رفیقمون هم آن طور که خودش چشمش را باز نکرده عربده زد جوانمرد هستند،اسم شریف شما؟

 

یعنی مرتیکه ی پیزوری چنان فریادی زد که بند بند وجود من که هیچی ،این که اسم خودش را گذاشته قصاب هم به لرزه در آمد!

 

-حاج آقا جد و آبادته!من کاپیتان هادوک هستم!هفت دریا این ور و آن ور من را می شناسن!نیم وجبی به من می گه حاج آقا!

و موقع گفتن این" حاج آقا" دهانش را جوری کج و کوله کرد که انگار یک لشگر جلویش بالا آورده اند یا مثلا دسته جمعیشان اسهال گرفته اند جایی که آب نباشد!

بعد قلپی از آن شیشه ی همراهش رفت بالا و نیم نگاهی هم به ما نکرد و رفت طرف سکان و زیر لب غرغر کرد:ببین بعد عمری کشتی داری حالا باید چی برانیم!

 

و این را جوری گفت که این جوانکه را نمی دانم اما من خوب حس کردم که کلی هم خوشحال است از این که یک چیزی گیر آورده براند!

من را می گویی؟ دارم پاره می شوم از خوشی ؛ هم سر حرف باز شده،هم غرق نمی شویم!

 

روز اول:به هوش می آییم!

چشمم را که باز کردم دیدم ما سه نفر هستیم

 دیدم پس کله ام درد می کند و این دو تا نره غول همراهم را نمی شناسم! افتاده ام در یک قایق ،روی موج دریا شناور و خوشبختانه آن دوتای دیگر هنوز بی هوشند و ذهنم تند و نتد با خودش گفت اگر این دو نفر هم  وضع ذهنشان مثل وضع مال تو باشد ،راه نجات آن است که نشان بدهی  چیز هایی می دانی  از چرایی این پیشامد و این جوری دست بالا را بگیری!


حالا یک ساعتی گذشته و این هیکل های گنده ی بی مصرف هنوز بی حس و حال افتاده اند و من یک فکر بکر به سرم زده  و آن این که بهشان بگویم رفقا!ما هم رزم و همراه شده ایم برویم "سرزمین" را پیدا کنیم، آن جا فی الواقع "سر" زمین است ،جایی که  بر خلاف بقیه ی جاها که انقدر پر از درد و بدبختی اند ،انگار "ما ته ته"زمین اند، سر زمین است و از همه جا سر است!

آن جا جای خوشبختی است...

در همین فکر ها بودم که دیدم تنه های لش دارند به هوش می آیند...

کاش یکیشان بلد باشد این بلم را هدایت کند!