روز اول:به هوش می آییم!
دیدم پس کله ام درد می کند و این دو تا نره غول همراهم را نمی شناسم! افتاده ام در یک قایق ،روی موج دریا شناور و خوشبختانه آن دوتای دیگر هنوز بی هوشند و ذهنم تند و نتد با خودش گفت اگر این دو نفر هم وضع ذهنشان مثل وضع مال تو باشد ،راه نجات آن است که نشان بدهی چیز هایی می دانی از چرایی این پیشامد و این جوری دست بالا را بگیری!
حالا یک ساعتی گذشته و این هیکل های گنده ی بی مصرف هنوز بی حس و حال افتاده اند و من یک فکر بکر به سرم زده و آن این که بهشان بگویم رفقا!ما هم رزم و همراه شده ایم برویم "سرزمین" را پیدا کنیم، آن جا فی الواقع "سر" زمین است ،جایی که بر خلاف بقیه ی جاها که انقدر پر از درد و بدبختی اند ،انگار "ما ته ته"زمین اند، سر زمین است و از همه جا سر است!
آن جا جای خوشبختی است...
در همین فکر ها بودم که دیدم تنه های لش دارند به هوش می آیند...
کاش یکیشان بلد باشد این بلم را هدایت کند!