فلش بک می زنیم
- با منی؟
- بله. میشه یک لحظه تشیف بیارین اینجا؟
اگر به خود آدم باشد، اینجور مواقع باید دوپا که دارد، دوتای دیگر هم قرض کند و پا بگذارد به فرار!
چند بار همین جور با این آقا ببخشید و داداش ببخشیدها تلکه شده باشم خوب است؟!
هربار هم یک داستان جدید روی آدم پیاده می کنند که ماجراهای مسافر در راه مانده و پدر بی پول و بچه ی مریض پیشش هیچ است! از آدرس پرسیدن و اقرار به اعتیاد بگیر تا چاقو کشیدن و تهدید به قتل! همه و همه با همین جمله ی آقا ببخشید و داداش یک لحظه تشیف بیار شروع می شود!
خلاصه روز روشنش و جای امن و آسایشش آدم تخم نمی کند به همچه دعوتی لبیک بگوید. حالا من چطور جرات کردم آن وخت شب و توی آن لنگرگاه تاریک و باریک، سرخم کنم ببینم صاحب صدا کیستو چند قدمی هم به سمت قایقی که منگ منگ خوران رو ی امواج سیاه آب بالا و پایین می رفت حرکت کنم، خدا عالم است!
- بله، امرتون!
در کمال ناامنی ولی با ادعای اعتماد به نفس! و با تکیه به هیکل و ساطوری که در دست داشتم چند قدمی جلو رفتم.
صاحب صدا مردی لاغر و خمیده بود که ریش چند روز نتراشیده ای داشت. چهره اش در سایه روشن نور اندکی که از فانوس آویزان به اتاقک قایق تابیده می شد، منظره ی عجیب و غریبی پیدا کرده بود که "ترسناک" و "مرموز" دوتاییشان روی هم، فقط بخشی از بار معنایی آن منظره را می توانند به دوش بکشند!
مرد مرموز لبخند مهربانی زد و گفت:
- باید آدم با دل و جراتی باشین. این وخت شب اینجا، تنها، چه کار می کنید؟
توی دلم گفتم: مادر فهوه! من که دارم با پای خودم به دام می آیم. تو دیگر نمی خواهد هنوانه حواله ی زیر بغل ما بکنی!
- خواهش می کنم! امرتون!
- مث این دختر دبیرستانی هایی حرف می زنی که پسر بهشون تلفن کرده باشه! نه می خوان از موضع نجابت منحرف بشن، نه دل دارن گوشی رو بذارن!
یارو حسابی به کارش وارد بود و رسما داشت دیوار دفاعی مرا می شکست. خنده ی اعتماد انگیز کرد و به طرف اتقک برگشت. و درحالی که منتظر بودم اساعه هنت تیری، خنجری چیزی در بیاورد یا علامتی بدهد که دوست و رفیق هایش با چاقو و میله گرد از پشت سرم در بیایند و ترتیبم را بذهنذ، از بغلی چرمی کهنه ای یک نصفه لیوان دسته دار فلزی پر کرد و از همان توی قایق به طرفم دراز کرد!
توی آن شب تاریک و آن لنگرگاه مه گرفته اگر شما هم جای من بودید، شک نمی بردید در اینکه می خواهد چیز خورتان کند. گفتم: یا خدا! تا اینجایش را به هر صورتی جان به در بردم و بکارتی سر به مهر را از شب تاریک به صبح امید رساندم، دیگر آن راممه را لولو برده و امشب است که دیگر کارم ساخته شود.
ولی خوب دیگر راه برگشتی نبود و نمی شد دست طرف را رد کرد. لیوان را گرفتم و تشکرکردم.
- انقده دوره و زمونه بد شده که برادر به برادر اعتماد نمی کنه!
همین جور چیزهایی می گفت و لیوان دومی را از همان بغلی پر کرد و گفت:
- سلامتی!
و بی آنکه منتظر من بماند لاجرعه بالا رفت.
عجب گرفتاری شدیم! پس بحث مسمومیت و داروی خواب آور و از بین برنده ی حافظه در کار نبود. احتمالا قضیه بیخ دار تر ازین حرفها بود. پشت چکی، سفته ای، دختر حامله ای چیزی مطرح بود که با تهدید اسلحه ی گرم و سرد و کاهش سطح هوشیاری نمی شد درستش کرد. جرعه ای نوشیدم و همان جور گنگ و گول نگاهش کردم.
- می بینی؟ تا چشم کار می کنه آبه. واسه کسی که کنار ساحل نشسته منظره ی ترسناکیه. سیاه و خروشان و ناشناخته. ولی واسه کسی که قایق داره همه اش راهه!
در حالیکه مطمئن می شدم این وخت شب گیر یک دیوانه ی واقعی افتاده ام که بیشتر از جانی روانی بودن، مجنون بی آزار و خوشحالی است در کمال نفهمی و بی خیالی جرعه ای بزرگتر را به حندق بلا فرستادم.
یارو رو به دریا که پرتو لرزان فانوس خط زردی را رویش ترسیم کرده بود، همین جوری ادامه می داد:
- می دونی یه راهی به این عظمت چه معنایی داره؟ نه بن بست داره، نه چار راه! همه اش مسیره. و یادت باشه که فقط خود مسیره که لذت بخشه.
- بله. منم مسیر رو همیشه بیشتر از مقصد دوست داشتم.
برگشت، لبخند تلخی زد و سر به زیر انداخت و با افسوس گفت:
- یادت رفته! هممون یادمون رفته!
لیوانو بهش پس دادم.
- یه روزی، روزگاری اگه باز جلوی دریا وایسادی انن حرفمو فراموش نکن!
بنگ!
یه چیزی محکم خورد تو سرم! اما نه اونقدر که بیهوشم کنه!
- تی ماااااره!!!!
مشکل مهمی نبود! ضربه ی بعدی محکم تر بود. و بعدی باز محکم تر! شانس آوردم بیهوش شدم!
شب به گلستان، تنها، منتظرت بودم!
خودش را به سیاه برزنگی بدبخت می مالید و او را می بویید و یمی لییسید. و هرازگاهی نگاهی از سر خشم و کینه به ما می انداخت که زهله ما آب می شد، اما نگاهش بیشتر به دکتری شبیه بود که خواسته باشد به مریضی آمپول بزند و مریض آنقدر دست و پا زده نوک سوزن به دست دکتر رفته باشد. یعنی توی نگاهش یک جور محبتی در جریان بود با این افسوس که حیف از من که برای شما این قدر زحمت می کشم!
داشتم فکر می کردم دلیل رفتار این حیوان چیست و احتمالا جز قصد کشت، چه زحمتی در حق ما متحمل شده است، که ناگهان سر و صدایی از بیرون بلند شد. فورا سگ و غول را رها کردیم و به سرعت به سمت صدا برگشتیم.
بیرون در در محوطه ی حیاط پیرمردی شست هفتاد ساله، با ردای سفید و ریش و موی نقره ای خوشگل و یک هد بند نازک زرین، شمشیر به یک دست و عصای سحر آمیز به دست دیگر دوان دوان به سمت ما می آمد!
( حالا شاید شما سئوال کنید ما از کجا فهمیدیم عصا سحرآمیز است، جواب این است که چی این ماجرا عادی و معمولی بوده که این عصا سحرآمیز نباشد!)
وختی به داخل اتاق رسید بی آنکه به ما توجهی بکند قبل از هرچیز به تاخت خود را بالای سر سیاه رساند و شمشیر را به سمتش نشانه گرفت!
گفت: ای ملعون! این شمشیر را که خوب می شناسی! اگر حرکت اضافی ازت ببینم مث خیار تر از وسط دو نیمت می کنم!
بعد رو به سگ کرد و گفت: با جنابعالی هم هستم!
-اهم!
کاپ یک سرفه ای کرد که مثلا ما اینجا دسته ی آتاری نیستیم.
پیرمرد مث کسی که در حال صحبت با موبایل وارد یک جمعی شده باشد و تازه صحبتش تمام شده و سلام و علیک می کند، رو به ما کرده و چهره اش تغییر کرد. ناگهان آرامشی غریب به جای خشم و خروش لحظات قبلش نشست و لبخند چهره ای زیبایش را زیبا تر ساخت.
- سلام! خیلی خوش آمدید.
- علیک سلام! بله از خوش آمد گویی شما معلوم است که خیلی خوش آمدیم!
کاپیتان که احساس می کرد یکی از شرایط لازم برای مذاکره شرط سنی است پیش قدم شده و داشت یک ریز به جان پیر روشن دل غر می زد که این چه وضعش است آقا جان! اون از اولش که توی قفس افتادیم، اون از آنکه داشتیم غرق می شدیم بعد هم که...
پیرمرد ( که باور کنید قیافه اش خیلی روشن دل و دانا به نظر میرسید و اینطوری نشان می داد که آنچه او در خشت خام می بیند ما چارتاییمان در آینه هم نمی توانیم ببینیم!) لبخند گرم و آرامش بخشی زد و گفت:
- من از شما پوزش می خواهم.
امیدوارم مرا ببخشید. متاسفانه شما خیلی دیرتر از برنامه به این جا رسیدید. و خوب ما تا حدودی از آمدن شما نا امید شده بودیم!
چشم های ما گرد شده، و داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم! "برنامه" واژه ای بود که هرکدام از ما اگر تمام زندگیمان را مث قالی می گذاشتی سر تراس با چوب می زدی و می تکاندی، سر سوزنی بیرون نمی آمد. ( حالا بماند که ما از زندگی الژ چیزی نمی دانستیم) ولی این آقای مهربان پیرمرد روشن دل داشت می گفت که منتظر آمدن ما بوده! و ما طبق " برنامه" باید زودتر از اینها می رسیدیم!
- برنامه؟
- بله دختر خانوم. ما منتظر شما بودیم. چهار نفر در یک قایق!
تیم ورک!
-خوب الآن ما چیکار باید بکنیم؟
-ما که جامون امنه،می مونه کاپ...که... اونم ظاهرا دیگه جاش امنه!
-ها؟چطو؟
-ااااا!کجا داره می ره؟گاز قایقو گرفت رفت!
-بیا!حالا جای کی امنه!
-اوه اوه!!یارو داره میاد اینوری!بچه ها همه بچسبین به دیوار!اسلحه دست کیه؟؟ها ،آفرین جوانمرد!خوب کردی آوردیش!می چسبیم به دیوار،این میاد تو،مارو نمی بینه،تفنگو می ذاریم پس کله اش،خلع سلاحش می کنیم!
دیگر وقت نماند که دقت نقشه ی مسخره امان را تخمین بزنیم...
-چرا اینجا وایسادی؟
-کجا وایسم؟
-برو اونورتر،درو محکم وا کنه پرچ می شی به دیوارا!
-یاه یاه یاه!حالا وقت شوخیه؟
-بابا شوخی چیه!می گم این وحشیه!
-خودم می دونم کجا وایسم!
-اصن هر گورستونی می خوای وایسا!عن!
-سسسس!چتونه!!!!!!اومد،صدامونو می شنوه،سسسسسسس..
قیژژژژژژ....تق!
در باز می شود و سیاه می آید تو،پشتش به ماست و مثل ابله ها روبرویش را نگاه می کند،شروع می کند رو به هوای اتاق قمه کشی!
هوشت،هوشت،هوشت(صدای پیچ و تاب شمشیر در هوا!) به همراه بلغور کردن کلمات عربی ،که همراه می شود با خیز برداشتن جوانمرد برای گذاشتن اسلحه روی پس کله ی سیاه زنجیر دریده،مثل یک دانشمند که در خواب به کشف و شهود برسد،آن واحد به یادم می اندازد که این موجود بدوی تر از آن است که بداند اسلحه چیست و با حس آن روی سرش بی حرکت بماند و بر نگردد شمشیر را توی شکممان فرو کند!
این انگار فقط به ذهن من نمی رسد،رو که برگرداندم طرفشان، جوانمرد مثل آدمی که سر جلسه امتحان،در یک لحظه ،هم یادش بیاید برگه های تقلبش را جا گذاشته و هم بفهمد رفیقش بهش دروغ گفته امتحان ساده است!! و ال مثل اینکه دارد به جنازه ی له شده ی سوسک نگاه می کند داشتند نگاهم می کردند...
-جوان شلیک کن تو پاش!
و گنده که تازه با فریاد من دوزاریش افتاده بود که در یک فضای سه بعدی مکانی هم به نام پشت سر وجود دارد و رویش از سوی ما داشت شمشیر می کشید نقش زمین می شود!بیچاره از تعجب،فکش که هیچ،آلت قتاله اش هم از دستش می افتد!
احتمالا برای یکی دو ساعت بهت زده تر از آن است که حتی یادش بیاید چکار می خواسته بکند یا حداقل این فکریست که ما می کنیم.
-اوفففففف!نزدیک بودا!
این را جوانمرد می گوید ،در حالی که شمشیر را برداشته و خریدارانه و این رو ؛آن رو کنان!!بر اندازش می کند.
اما لحظه ای بعد ، سیاه که انگار زیادی دست کمش گرفته ایم، چنگ می زند به پای جوانمرد و می خواهد و می تواند هم که نقش زمینش کند،ال جفت پا می پرد روی پای گلوله خورده ی مرد بدبخت،سیاه که از درد نعره می زند و پای جوانمرد را بی خیال می شود و خم می شود طرف ال ،من با لگد می روم توی صورتش!
-دوستان!دوستان!بچه های من!بهتون افتخار می کنم!مادرشو شوهر دادین! اینم طناب،دس و بالشو ببندیم نره غولو!
این را هم کاپیتان از توی چارچوب در می گوید.
-راستی سگه چی شد؟
-تو قایقه!