دستهای بی نمک ناجی الژی


الژی به سمت ما برگشت: برین پی کارتون! دنبال من نیاین! چی؟ سیگارا رو کجا می برم؟! واقعا که!!!!

بگیرین گداها!

هیچ کس نمی تواند دلش را پشت قیافه اش مخفی کند. حتی اگر او الژی باشد که فوری حلقه ی اشک توی چشمانش را با گوشه ی آستینش سرکوب کرد و مفش را بالا کشید و دوباره همان خشم و جنگ طلبی لحظه ای پیش اش را به زور به نگاهش برگرداند.
من از آن دسته آدم هایی هستم که هیچ وخت نمی فهمم کی وخت کدام شوخی است و این شوخی سیگار هم از این دست سوء تفاهم ها بود که اتفاق افتاد. شما فکر می کنید، من متنبه شدم! نه خیر! نه تنها متنبه نشدم بلکه پی کار را هم گرفتم و ادامه دادم: هی الژی!!! کجا داری میری؟ خیله خوب برگرد. بابا اون دست 3 بر صفر رو حساب نمی کنیم. باور کن به کسی نمی گم. بیا!!!

لاماری تشر زد: اه! بس کن توام!
کاپیتان که انگار همین الان حضرت خضر نبی را در خواب، و به صورت رویای صادقه رویت کرده، و از ایشان تاکید اکیدی در رابطه با نجات جان الجرنون گرفته باشد، دوان دوان از راه رسید و این جمله را فریاد زد:
- زنده یا مرده اون باید با ما بیاد!!
(یا یک چیزی تو همین مایه ها)
- هی کاپ! منظورت چیه که زنده یا "مرده"؟!!
قبل از اینکه ما به خودمان بجنبیم وصایای حضرت خضر  کار خودش را کرد و کاپیتان کمند شصت خم خویش را به سمت الجرنون پرتاب کرد. ال که به تریپ قهر پشتش را به ما کرده بود، حلقه را ندید و در دام افتاد.
کاپ گفت: بیاین دیگه! واسه چی وایسادین منو نگاه می کنین! زود باشین. باید برش گردونیم به قایق!!

غفلت موجب پشیمانی بود. لاماری دوید و من هم به دنبالش و دنبال هم طناب را گرفتیم و شروع به کشیدن کردیم. الژی با خشم تقلایی کرد و داد زد: اه ه ه ه!
دست برد زیر لباس وصله پینه ای اش و با یک حرکت سریع دشنه ی کوچکی را بیرون کشید و طناب را قطع کرد. ما سه نفر که بر اثر قطع ناگهانی طناب و انرژی بالایمان با شش لنگ در هوا، سرنگون شده بودیم، داشتیم توی دلمان به لوسی و بی جنبگی ال نفرین می فرستادیم که ناگهان او روی دوپا بر جعبه اش ایستاد و با نگاهی مصمم و محتاط به پهنه ی دریا چشم دوخت.
درست مثل شکارچی ای که هر لحظه منتظر خروج شکارش از نخجیر باشد.
سکوت محض حکم فرما شد، انتظار انتظار انتظار و ناگهان دهان گشوده ی ماهی غول آسایی، با چند ردیف دندان تیز و اره مانند، با صدای مهیبی درست زیر پای الژی از آب بیرون آمد و ال از روی جعبه اش به دریا پرتاب شد...

گرگ پیر دریاها (قسمت دوم)

شمشیر خود را تا آنجا که می توانست بالا برد ، نگاهی به آسمان کرد ، و با شدت آن را پایین آورد...

 آنگاه صدای مهیبی از عرشه ی کشتی برخواست....

کاپیتان "ماشتوک" همیشه اخمو و بد دهن ، در حالی که نعره می کشید و فحش های آب نکشیده نثار پسرک می کرد ، بر گردن و بدن او می کوفت و کودک ۱۰ ساله تنها سعی می کرد با دستان و بازوان کوچکش جلوی ضربات مهلک این مرد وحشی را بگیرد! ولی توان مقابله با این مرد غول پیکر وحشی رو در خودش نمی دید و به همین خاطر نیم نگاهی هم به فرار داشت....

- پسره ی احمق! من تاوان چه گناهی رو دارم می پردازم!! آیا اشتباه من این بود که قبول کردم یه بچه ی ضعیف و یتیمی مث تو که دماغشو هم نمی تونه بالا بکشه، واسه اینکه از گشنگی نمی ره، به کشتی ام بیارم؟!! اشتباه من این بود که اجازه دادم بیای اینجا کار کنی و زنده بمونی!؟ هان؟! حرف بزن لعنتی!! اینه جواب محبتهای من به تو؟

- نه کاپیتان! من نمی خواستم که شما رو از خودم برنجونم... باور کنین...

- دهنتو ببند! پسره ی مجنون! این توهمات چیه که توش سیر می کنی!! چرا هیچ موقع کارتو درست انجام نمی دی!!؟ سروان پاتولوژی دیگه چه انیه! کشتی مروارید سیاه کدوم گهیه!! من از دست تو دیگه موندم چی کار کنم...

پیشانی کاپیتان ماشتوک از فرط عصبانیت عرق کرده بود و چشمانش از شدت غضب داشت می ترکید! طوری که تمام کسانی که روی عرشه نظاره گر ماجرا بودن ، می ترسیدن نکنه بلایی بر سر پسر بچه بی دفاع بیاره! هرچند بعد رفتن کاپیتان، همه شون یه دل سیر به پسرک خندیدن!! البته این برای "چارلی هادوک" کوچک هیچ مهم نبود! شاید دیر زمانی بود که به این وضعیت عادت داشت و خو گرفته بود!

دقایقی بعد ، و در حالی که چارلی چهارزانو کنار حصار روی عرشه کشتی کوچک باربری "شماره ی ۳۲۳" نشسته بود و ساکت و مغموم به دریای متلاطم چشم دوخته بود ، "جیک" کنارش نشسته و با لبخند به او نگاه می کرد...

- می بینی جیک!؟ من هیچ وقت نمی تونم کسی رو از خودم راضی نگه دارم! هیچ وقت نمی تونم کاریو درست انجام بدم... من حتی نمی تونم یه روزی یک کاپیتان خوب بشم!! مدتهاست که دیگه بهش فکر نمی کنم!

- این حرف رو نزن چارلی! خودتم می دونی که داری تند می ری! من مطمئنم تو یه روزی یک کاپیتان بزرگ و دریا دیده می شی... من این رو از توی چشمات می خونم...

- ولی من که همیشه...

- نه چارلی! آره ، تو قوه تخیل خیلی قوی ای داری... چیزهایی رو می بینی که کس دیگه ای نمی بینه... چیزهایی رو می شنوی که کس دیگه ای نمی شنوه... تو ، یه دنیای دیگه ای هم واسه خودت داری... دنیایی که هر کسی رو به اون جا راهی نیست... ولی من می دونم ، که روزی ، همین تخیلات قوی ات ، به تو کمک می کنه که یک کار بزرگ انجام بدی.... ( و با لبخندی مهربانانه ، دستش رو بر گردن زخمی چارلی انداخت)

- می دونی جیک!؟ من دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم... حتی یه بار قصد اینو داشتم که خودمو پرت کنم توی آب و ...

جیک ناگهان بلند شد! و با چهره ای جدی و مصمم گفت:

- دیگه این حرف رو به زبونت نیار!!  زنده یا مرده! تو باید این راه رو تا آخرش بری!!... / من باید برم! / ...

- - - - - - - - - - - - ------ - - - - - - - - - - ----------- - - - - - ------ - - - - - - - - ------- - - - - - - -----

و سالها پس از اون غروب تلخ، کاپیتان با سر و صدای لاماری و جوانمرد قصاب از خواب بیدار شد و خودش رو در قایقی کوچک، وسط دریا یافت! در حالی که قصاب فریاد می زد:

-هی چی کار داری می کنی؟!

- برو رد کارت!!

اکنون لاماری هم سراسیمه به قصاب پیوسته بود:

- اون چی کار داره می کنه؟ چی شده؟ کجا داره می ره؟ صندوقچه رو داره کجا می بره؟

- نمی دونم!!! منم با شنیدن صدای افتادنش توی آب از خواب بیدار شدم!

- باید از آب بکشیمش بیرون...

جوانمرد ، با چشمانی گرد شده از تعجب و وحشت ، نگاهش را به نقطه ای مشخص از آب دریا دوخت و به آرامی گفت:

- شاید دیگه دیر شده باشه !!

در همون لحظه ، صدایی از پشت سر به گوش رسید!:

- هیچ وخت دیر نیست! به هر حال "زنده یا مرده!" اون باید تا آخر این راه با ما بیاد!!!

کاپیتان بود که محکم و مصمم ، و با لحنی که مدتها بود از او نشنیده بودیم ، از روی عرشه این را گفت!

گرگ پیر دریاها (قسمت اول)

کاپیتان ، با لبخندی رضایت مندانه و نگاهی پر امید ، منظره ی شکوهمند غروب خورشید رو از روی عرشه ی کشتی "مروارید سیاه " نظاره می کرد. چشمانش رو به خاطر همون تتمه نوری که از خورشید رو به زوال به چهره اش می تابید ، ریز تر از همیشه کرده بود و بی گفت و گو معلوم بود که غرق در اندیشه های درازیست! طوری که وقتی سروان بارتولیچی ( که جوانی 35 ساله، زیرک و بسیار ورزیده می نمود و کاپیتان همیشه از او به عنوان مشاور راستین خودش یاد می کرد) کنار او ایستاد و سعی کرد نگاه کاپیتان رو که به جایی دوردست خیره شده بود دنبال کنه ، کاپیتان حتی حظور او رو هم حس نکرد!

-         کاپیتان! تمام امروز رو توی فکر بودین! بلاخره تصمیمتونو گرفتین؟!

کاپیتان همچنان چشم به افق دوردست دوخته بود و انگار خیال هم نداشت که سرش رو به سوی مشاور ارشدش بچرخونه!

-         تصمیممو؟ در مورد کلودیا؟؟ یا در مورد بار قاچاق ویسکی های نابی که تو کشتی جاسازی شون کردم؟

-         کاپیتان! خواهش می کنم! خودتون هم می دونین که در مورد چی داریم حرف می زنیم!!

-         خوب من خودم هم از اون دختره خوشم اومده! باور کن اگر یک گرگ پیر دریا نبودم و می تونستم توی زندگیم جایی برای این جور مسائل باز کنم ، خودم دست به کار می شدم و می گرفتمش! ها ها ها .... ( و قهقهه ی جذابی سر داد)

بارتولیچی که معلوم بود علی رغم تمام احترامی که برای مافوقش قائله ، اثری از شوخی در چهره و کلامش نیست، سعی کرد با خونسردی کاپیتان رو هم بلاخره سر عقل بیاره:

-         البته این خونسردی و شوخ طبعی شما همیشه زبانزد همه بوده و به ما آرامش و امید می داده. ولی آیا فکر نمی کنید که توی این شرایط حساس که...

این بار دیگه کاپیتان چشم از دریا برداشت (شاید چون حالا دیگه حتی آخرین زبانه های شعله ی قرمز و نارنجی رنگ خورشید هم بی فروغ شده بود و خورشید در پهنای افق، کاملا به گل نشسته بود) و آرام به سوی مشاور امین خودش چهره دواند و با لبخندی مهربانانه به او گفت:

-         نینو! (کاپیتان او رو همیشه با نام کوچک خودش مخاطب قرار می داد) تا حالا شده که اعتمادت رو به من از دست داده باشی؟

-         هرگز کاپیتان! بدون شک! ولی این بار وضعیت ...

-         وسط حرف من نپر نینو! تا حالا شده که من در قضاوتها و تصمیم گیری هام اشتباهی کرده باشم که جان خدمه کشتی ام رو به خطر بندازم؟

سروان بارتولیچی این بار سعی کرد تا هیچ حرفی نزنه! کاپیتان رو خوب می شناخت و برای او پر واضح بود که کاپیتان این جملات رو به عنوان جملات پرسشی ادا نمی کنه و صرفا می خواد تا به زیردست خودش بفهمونه که می دونه داره چی کار می کنه! بنا براین به او اجازه داد تا برای دقایقی ، با لذت و غرور به مرور تاریخچه ای از فتوحات خودش برای نینو بپردازه!!

-         نینو! پس ازت انتظار دارم که این بار هم به من اعتماد کنی!! ما تا دو روز دیگه در این تنگه می مونیم و پشت این دماغه مخفی می شیم! من مطمئنم! یه حسی بهم می گه که این بار کشتی هلندی سرگردان از این تنگه رد می شه، و ما می تونیم بلاخره و پس از سالها انتظار، سر از این راز قدیمی در بیاریم!

نینو کاملا متوجه می شد که چشمان ریز کاپیتان هنگام ادا کردن این جملات ،  برق می زنه و با چه شعف و امیدی از پیدا کردن کشتی هلندی سرگردان حرف می زنه!! کاپیتان بیش نیمی از عمرشو صرف پیدا کردن اثری ازین کشتی افسانه ای کرده بود!

-         ولی کاپیتان!! طبق آخرین اعترافات اون جهود خائن جاسوس - قبل ازین که سرش توسط یکی از ملوانان تندخوی کشتی مروارید سیاه از تنش جدا بشه!!- ، "مارکوس غارتگر" با کشتی "آنجلیکای" خودش که مجهز به حداقل 14 توپ جنگی پیشرفته و قریب 70 جنگجوی کارآزموده هست، ظرف یکی دو روز آینده به این دماغه می رسه! اونوقت آیا ما شانسی داریم که در برابر این وحشی های بی رحم ، اونهم در حالی که از چند طرف محصور هستیم و ....

کاپیتان لبخندی عمیقتر زد ، با مهربانی دستش را به پشت سروان کشید و به آرامی گفت :

-         پسرم! همیشه شانسی هست! همیشه هست!!!

و به سمت کابین خود حرکت کرد!!!

و در بین راهش به سمت کابین بود که یکی از ملوانان که در بلند ترین ارتفاع کشتی نگبانی می داد فریاد برآورد:

-         کشتی آنجلیکا! کشتی دزدان دریایی!! کشتی آنجلیکا!!!

...

و دقایقی بعد در عرشه ی کشتی مروارید سیاه بلبشویی بر پا بود! مشخص بود که خدمه ی کشتی، کاملا تحت تاثیر نام این دزد دریایی بی رحم و سنگدل، یعنی مارکوس غارتگر ، وحشت زده شده و نگرانند. کاپیتان که اخم این بار به جای لبخند ، تمامی صورتش را پر کرده بود پیوسته ازین سو به آن سو می جهید و فرمان صادر می کرد!!:

-         همه روی عرشه!! همه  ی توپ هارو آماده کنید!! جهت همه ی توپها به سوی دشمن!! بادبانها رو بکشید!! همین حالا! بادبانها رو بکشید!!

سروان بارتولیچی که خود فارغ التحصیل دانشکده ی جنگ نیروی دریایی ایتالیا بود، متوحش و هیجانزده به کاپیتان گفت:

-         کاپیتان! مطمئنید که می خواهید بادبانهای مروارید سیاه رو بکشید و درست در همین ناحیه با آنجلیکا ورد جنگ بشید؟!! به نظر من بهترین کار در این لحظه فرار از دست این وحشی ها هست! حداقل می تونیم اونها رو ازین تنگه دور کنیم و بکشونیمشون به فضایی باز تر که جای مانور بیشتری برای ما هست! بهتر نیست که...

و کاپیتان در حالی که تقریبا داشت به سوی اولین سری از توپهای جنگی که آماده و منتظر فرمان او ، سو به کشتی آنجلیکا بودند پرواز می کرد، با فریاد جوابش را داد:

-         بادبانهام رو افراشته نگه دارم که با ضربات توپهای این حرامزادگان سوراخ سوراخ بشن؟! یه بادبان پاره به چه درد من می خوره!!! من هیچ موقع در جنگ ، به دشمنم پشت نکردم!!! هرگز دوست ندارم که در حال فرار و از پشت تیری بخورم و کشته شم!!!

و پس از ادای این جمله ، رو به مردان تحت فرمانش که آتش بر دست در کنار توپها ایستاده بودند و با چشمانی نگران و مظطرب چشم به دهان او داشتند دستور داد:

-         با پایین آوردن شمشیر من، فتیله ها رو آتش می کنین!! نبایست امونشون بدیم!! می خوام مثل یک مرد بجنگیم ، و مثل یک مرد بمیریم!!!  همه آماده اید!؟!

شمشیر خود را تا آنجا که می توانست بالا برد ، نگاهی به آسمان کرد ، و با شدت آن را پایین آورد...

و آنگاه صدای مهیبی از عرشه ی کشتی برخواست.... صدایی که رسما اعلام می کرد ، که جنگ آغاز شده است!!!!

(ادامه دارد!)

نویسنده الجرنون فداکاری می کند!

کف دست هایم را کوبیدم به هم و گفتم به به،چه خوب!خانوم توی جیبش اسلحه داره و سیر وسلوک در خیال می کنه و هیولا استخراج می کنه ازش!دیگه چه کارایی بلدی؟ها؟

لاماری که انتظار چنین شماتتی را نداشت بهت زده نگاهم می کرد.به خودم نهیب زدم که بسه!ولی خشمگین تر فریاد زدم "می خوای بگی کی هستی یا باید منتظر دردسرهای بعدیت باشیم؟"

قصاب به جایش جواب داد:ببین الژی ما الان توی زمانی نیستیم که بخوایم در مورد این چیزها صحبت کنیم.الان باید به فکر یه راه حل برای شکست ...

-شنیدم به اندازه ی کافی!مشکلیه که خودش درس کرده خودشم حلش می کنه!
لاماری همینطور بی معنی و بی تفاوت نگاهم می کرد.انگار نه انگار که داشتم سر لاماری فریاد می کشیدم.از این وضعیت متنفر بودم.کاپیتان هم انگار که چوب پنبه را از ما تحتش کنده اند و فرو کرده اند در دهانش.در سکوت چشم می گرداند و قلپ قلپ از بطریش می نوشید.

شب دیگری داشت آغاز می شد.فکر کردم اصلا برای چه اینجا مانده ام؟این آدم ها خودشان یک تیم اند.هوای هم را دارند.هیچ از خودشان نگفته اند ،بعد از این هم نمی گفتند.خودشان قهرمان و عقل کل و راهنما دارند.من هم که دلم به حال کسی نمی سوزد.چرا باید اینجا بمانم و کمکشان کنم.

***

پایین توی انبار،شک دارم برای برداشتن آذوقه.بعد می گویم گور باباشان.خودشان هم که پول ندادند برای این ها!به قدر دو هفته غذا و آب و سیگار برداشته ام.لاماری ورودی انبار ایستاده .کیسه  آذوقه را توی دستم را می بیند ولی حرف نمی زند.پوزخند می زنم. دارد تنبه ام می کند به گمانم.

آسمان پر است از ستاره های ریز و درشت.می گردم و ستاره ام را پیدا می کنم.تنها و پرنور و پر نور.لبخند می زنم.ستاره ی ان ها باید این سه تا باشند.این سه تا ستاره رنگ و رفته ی نیمه خاموش که در گوشه آسمان گم شده اند.منتظر می مانم.

***

همه خوابیده اند.صدای نفس های منظم لاماری و خرناس های کاپیتان لابه لای صدای غلتیدن موج ها به گوش می رسد.چه نفشه ایی هم کشیده اند برای مواظبت از قایق!قصاب کنار نیمچه آتشش توی خواب دارد پاسبانی میدهد.

هیچ کدام از نقشه شان با من حرف نزدند.بله دیگر.غریبه شان من هستم.با این فکر دلخورتر ومصمم تر می شوم برای رفتن.

صندوقچه را که می اندازم توی آب، قصاب ناگهان می پرد ازخواب.

-هی چی کار داری می کنی؟

- برو رد کارت.

می پرم روی صندوقچه.ماه دارد می رود پشت ابرها.فکر می کنم که بهتر تا صبح بزند ده ها کیلومتر دور شده ام از قایق.

-دیوانه.برگرد توی قایق.خطرنا...

و با دهان باز نگاهم می کند.پشت سرم دو جفت چشم بزرگ قرمز است هر کدام  دو برابر قایق.

آن چه شما خواسته اید!!

برای آن هایی که چنین جایی نبودند،گفتن این که آن جا چه شکلی است کار سختی است.شما تصور کنید این شکلی است:

یک سالن بزرگ که دور تا دور آن از زمین  تا  سقف پر از مونیتور است،همه اشان هم در حال پخش تصویرند.هر کدام را که نگاه کنی صدای همان را می شنوی.هر چه تعداد مونیتور ها بیشتر باشد خوب معلوم است طرف خیال پر حادثه تر داشته است!مال کاپیتان یکی از شلوغ ترین هایی بود که من دیده بودم!

از هر کدام صدایی می آمد،توی کدامشان بود؟

مجبور بودم توی تک تک شان بروم.شانس هم خوب نقش مهمی داشت!

ممکن بود در صحنه ای که جلوی مونیتور بود دیده نشود،چه  می دانم مثلا رفته باشد پشت آن درخت گوشه ی تصویر بشاشد!

 

تصویر اول:

-.........کاپیتان مواظب باش!آن طرفت را بپااااااااااااااااااااااااااا........آی ی ی ی ...جنگه!(به فتح گ!)

(کاپیتان توی این یکی جوان بود.پس این جا نبود،پریدم بیرون!)

تصویر دوم:

.....هی بچه!برو بینم!بزنم توپتو پاره کنم؟(تو سری!)ها؟(یکی دیگه!)آره؟دیگه این طرفا پیدات نشه ها!(یک لگد در باسن مبارک!)

(یعنی کدامشان است؟اصلا این جا ست؟)

-اصلا من قهر می کنم میرم دریانورد دریاهای دور می شم!(خوب معلوم شد!)

-برو گمشو هر غلطی می خوای بکن!

 

تصویر ان(به کسر الف!) ام:

 

-.....مولای متقیانو یاد کردم و .......

-آقا عرض نکردم جنگ کازرون بود؟

-خفه شو قاسم!!!می زاری حرفمو بزنم یا نه؟

 

-کاپیتان!شما اینجا چیکار می کنید؟؟؟؟

-وای !دختر جان!تو اینجا چیکار می کنی!؟؟؟تازه از دستتون راحت شده بودم!!بعدم!من اینجا چیکار می کنم؟؟من از هم رزمان آقای بزرگ بودم!

 

-بله دخترم!کاپیتان در خیلی جنگ ها دوش به دوش من و قاسم وفادارانه جنگیدند!!

 

-خوب خوب!حالا بدو بریم از اینجا بیرون!

 

-اینجا رو ول کنم بیام تو اون قایق نکبت شما؟؟؟

-البته!ما بت احتیاج داریم

-به جهنم!

-البته فقطم این نیست،می دونی من خیلی جاها دنبالت گشتم راستش...خوب،امممم...

-باز چه دسته گلی آب داده ای؟؟؟

،یکی دو تا از این جک و جونورای حاضر در خیال شما دنبام کردن،الآن ممکنه بیان اینجا لقمه ی چپمون کنن!

 

-یکی دو تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با هر چی من جنگیدم تو ورش داشتی آوردی دنبال خودت بیرون!!!!!

 

-خوب باشه حالا پرده گوشمو پاره کردی!بیا بریم می پیچونیمشون!راستی از اینجا رفتیم باس داستان اینارو یکی یکی واسمون تعریف کنیا!

-باشه!دختره چش سفید!چه رویی هم داره!

-خوب کاپیتان،هر کار می گم دقیق انجام می دی،چشاتو ببند،راستی اینایی هم که می گم بگی بد نیست:ما پی یک سرزمین آمده ایم....


کاپیتان در حالی که خون خونش را می خورد با حسرت واضحی در چشم با قاسم و دایی جان خداحافظی سوزناکی می کند،زیر لب فحش می دهد بر پدر و مادر باعث و بانی این جدایی که خوب من باشم و می گوید مثلا تکرار نکنم چه می شود؟؟!بهش یاد آوری می کنم که برای جنگیدن با خیلی از دشمت های قدیمیش به قدر کافی جوان نیست!!

 

-به به!واقعا هم که چه خوب پیچوندینشون!اینا که اومدن باز باهاتون!

 

-آره،شرمنده قصاب جون،این یکی دو تا دیگه گوشه دومن منو گرفتن اومدن!

 

 

 

 

 

 

دیکتاتوری مصلحت آمیز

از من به شما نصیحت کلن توی زندگیتان یک ابزاری دال بر اعمال اتوریته داشته باشید. یک چیزی که به سبب آن بشود دیگران را وادار کند که حرف شما را گوش بدهند و روی حرف شما نه نیاورند. حالا این ابزار سیبیل کلفت است، دور بازو است، عینک آقا مهندسی است، پشت چشم نازک است، هرچی که هست، این ها را همراه داشته باشید که به دردتان می خورد.

این ساطوری که توی دس بنده است هم چنین کاربردی دارد. یعنی وختی سرش را می گیر به طرف کسی خودش حساب کار دسش می آید، دس کم پیش خودش حساب می کند کاره دیگه یه وخت خر بشه یه حرکتی بزنه، گوشه ی اینم به پر من بگیره چار شقه ام!!

خلاصه ما هم سرفه کنان و اخ و تف زنان از جا بلن شدیم. اول از همه کاپیتان !

- هی کاپ! ببین مث اینکه تو دلت نمی خواد شاد باشی. هرچقدرم که ما تو این مدت هی سعی کردیم بگیم و بخندیم و تخته بازی کنیم که دور ورت شلوغ شه یکم روحیه ات عوض بشه مثکه جواب نمی ده!
آقاجون به ما چی کار داری. هر جور دوس داری باش. برو بچسب به اون سکانت! ولی باس بگی چی تو ماته ته ات قایم کرده بودی! روشنه؟

کاپیتان جوابی نداد. در عوض در 4 انگشتش را جم و شستش را بلند کرد که یعنی بیلاخ! گور بابای تو و ابزار اتوریته ات!

بعدی نوبت لاماری بود.
- خوب حالا می شینی اینجا و برامون تغریف می کنی که این خیال بازی هایی که راه انداختی یعنی چی؟ و از همه مهم تر اینکه دیگه چی تو خیال این آقا پیدا کردی. منظورم اینه که این غول آخرش بود یا ازاین گنده ترم اون تو هست؟

- اژدر پشمک به سر...
کاپیتان زیر لب غرید. ما همه پرسان و نگران نگاهش کردیم.

- اژدر پشمک به سر. اگه اون از خیال من بیرون امده باشه کار همه مون تمومه..

در نمای بالای شب تاریک و دریای هول ناک، سایه مخوف هیولای سیاه رنگی از زیر قایق گذشت و در آبهای تیره ناپدید شد...

فلش بک می زنیم!

مکان جاییست شبیه انباری تاریک و مخروبه. نور در حد تابیدن به کله ی جوانمرد قصاب که دو تا غول تشن بادیبیلدینگی سیاه پوش یکی یک بازو و کتفش را گرفته اند و به زانو نگهش داشته اند در برابر یک مرد چاق یک متر و نود سانتی کچل که چپ و راست توی دل و روده و صورتش مشت می زند!

 - بخور تا حال بیای! حالا بگو تو کی هستی و کی فرستادت اینجا

جوانمرد نگاه پر از نفرتش را به مرد ضارب بد هیبت می دوزد و تف خون آلودش را جلوی پایش تف می کند.

هوشششششششخ!
لگدی درست زیر جناق سینه ای می نشیند که نفسش را بند می آورد. مشت گره کرده ی مرد کچل بالا می رود تا بار دیگر بر مغز جوانمرد قصاب فرود بیاید که ...

- کافیه!

صدای زنانه ای مشت مرد در هوا نگه می دارد. در چهارچوب در، زن بلند بالا و کشیده ای ایستاده است. دود سیگارش در نور اندکی که از درز و دالانهای انبار به داخل می تابد، در پیچ و رقص بالا می رود. اشاره ای می کند و دو مرد جوانمرد را ول می کنند که کف زمین پخش شود. تالاق تولوق کنان در سکوتی که بر فضا حاکم است جلو می آید و پرونده ای را که توی دستش دارد جلوی جوانمرد قصاب به زمین می اندازد.

- شماره 323!
 تو از این لحظه مردی. این تمام مدارک شناسایی تو و همه ی دارایی هات در طول زندگیته.

یک نیم بطری نفت را روی پرونده خالی می کند، کبریت می کشد و روی پرونده می اندازد. زندگی نامه ی جوانمرد قصاب شعله ور می شود.

- می بینی؟ ما توی کارهای امنیتی از شما بسیار سیار قوی تریم!!!  عکسا رو بهش نشون ندادین؟!

چند لحظه ی بعد عکس اعضای خانواده اش، دوستان نزدیکش، همکارانش و رئیسش را جلوی چشمش نگه داشته اند. نفری یک گلوه از مغز همه شان رد شده است!

- برای ما هیچ اهمیتی نداره که تو کی هستی! البته نه بخاطر اینکه همه چیزو در باره ی می دونیم! چون تو در واقع هیچ کس نیستی. تو مردی!

سه تا هفت تیر همزمان مسلح می شود و به سمت جوانمرد نشانه می روند...



It’s the time to show up

فکم درد گرفته بود از بس دندان هایم را به هم فشار داده بودم.انگار فقط قرار بود توی این قایق از این اتفاق ها بیفتد پشت هم و من دلیلش را ندانم.هی آدم ها مرا شگفت زده کنند و من ندانم.چقدر گذشته بود از آخرین باری که اتفاقی افتاده بود و من دلیلش را نمی دانستم؟هزار سال؟بیشتر !؟نمی دانم.تنها مرا خشمگین می کرد این نادانی.اتفاقی می افتاد و من نمی دانستم چطور و بعد دوباره و دوباره تکرار می شد و من اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم.

قصاب سرفه های دردناکی می کرد.پیری با آن پای لنگش چند بار پریده بود تخت سینه اش تا قصاب بتواند آبی که خورده بود را بالا بیاورد.

ال-می دونید بچه ها!من خسته شدم از این وضعیت.

لاماری هنوز توی هپروت خودش بود و یادش رفته بود تا آن تفنگ لامصب را غلاف کند.

قصاب-نه بذار باشه(سرفه )من عاشق این وضعیتم (سرفه)

ال-تو بهتر نبود ته اقیانوس می موندی.

کاپیتان غرغر کنان گفت"فقط همینو کم داشتیم.خانوم دهن گشادشو وا نمی کنه وقتی هم که می خواد وا کنه بلن گو می گیره دسش که عربده بکشه.همیشه طلبکاره.تو دیگه این وسط چی می گی."لنگ لنگان نزدیک صندوقچه شد"می دونی هر چی می کشیم از دست تو و- پای سالمش یک لگد به صندوقچه  زد- این صندوقچه اته"بعد چشم هایش گشاد و لبش را گاز گرفت از درد.

نه. این گفت گو به هیچ جا نمی رسید.هیچ کس حرف نمی زد.هیچ کس نمی خواست شروع کند که قبلش از کجا آمده و چه شد که آمد اینجا.

لاماری ایستاد روبرویم و گفت:خودت چرا شروع نمی کنی؟

ال-فک کنم داستان تو جالب تر باشه میس مایند ریدر!

قصاب-هی (سرفه) شاید هم من باید شروع کنم.

 لاماری کلتش راغلاف کرد و مثل گرداننده ی حراجی ها گفت: داوطلب دیگه ای نبود؟

من نمی خواستم

 

این اتفاق نباید دوباره می افتاد

 

راه دیگری نداشتم اما،داشتم؟چند بار به من گفته بوده باشند نگذار این اتفاق بیفتد، خوبست؟اگر نمی رفتم توی خیال کاپیتان زنده نمی ماند!من چه می دانستم توی خیالش انقدر اوضاع قاراش میش است!

البته خوب بهانه نیاورم حدس زدنش کار سختی نبود ؛که آدمی به این سن و سال به قول خودش با تجربه ای به وسعت هفت دریا چه چیزها از که از سر نگذرانده باشد!اما این که آن جک و جانور ها این حجم پایه باشند دنبال من راه بیفتند و بیایند توی واقعیت را خدا وکیلی پیش بینی نکرده بودم و البته که بعد این همه وقت مهارتم هم کم شده است در کارم...مادر راست می گفت که در چشم های من دیده است این خیال زادگی مرا به باد خواهد داد،همان طور که خیال زدگی او را به باد داد..

-تو تفنگ داری؟!!!

-من بدون تفنگ نمی رم سر کوچه نون بخرم!در ضمن،این دو تاتون که از مرگ حتمی نجات دادم.کی باشه بلند بلند دسته جمعی بخونیم تا سه نشه بازی نشه!کمک کنین بگیریمش از آب نفله رو!

 

 

هیجان زده می شوید در....... چند نفر در قایق!


همین جوری که در چنگال اختاپوس غول پیکر به درون آبهای تیره کشیده می شدم٬ مرگ را جلوی چشمانم دیدم. قفسه ی سینه ام با ولع بلعیدن هوا بی اراده به شدت بالا و پایین می شد و چیزی نمانده بود که آب را با تمام توان دیافراگمم به درون ریه هایم فرو بکشم.
با آخرین توان یک انسان مواجه با جدال مرگ و زندگی سعی کردم راهی به نجات بیابم. دهان سرخ و باز اختاپوس در انتهای تصویر٬ پشت سر من باز شده بود و حفره ی ترسناکی بود که مرا به خود می خواند.
مولای متقیان رو یاد کردم و نفسم حبس شد!
دستم را بالا بردم و ساطور را بر دستش کوبیدم. هیچ اثری نداشت...
دوباره و دوباره و هر بار کم اثر تر و ضعیف تر. اختاپوس نامرد که تقلای مرا دیده بود فشار را بیشتر کرد. اوبین قلپ آب را نفس زدنهای بسته ام به خوردن داد. دیگر چیزی نمانده بود که دری گشوده به نور سرخ آتش جهنم در انتهای دالانی تاریک با دوتای دیو سرخ شاخ دار و نیزه بر کف این ور و آن ورش ببینم که ناگهان شلیک چند گلوله آبهای تیره را چون خطوطی نورانی شکافت و بر تن اختاپوس مادر سگ نشست!
خون سبز رنگش در آب پخش می شد و یک لحظه از سوزش جای گلوله دستش شل شد. در همان لحظه ی غفلت از چنگالش گریختم و با تمام توان و امید و آرزوی جوانی به سمت سطح آب شنا کردم!

-ههههههههههههههههههیییییییییییییییییییییییییییییییی!

چه کسی تفنگ داشته و رو نکرده بود؟
در شماره ی بعد بخوانید!