کاپیتان ، با لبخندی رضایت مندانه و نگاهی پر امید ، منظره ی شکوهمند غروب خورشید رو از روی عرشه ی کشتی "مروارید سیاه " نظاره می کرد. چشمانش رو به خاطر همون تتمه نوری که از خورشید رو به زوال به چهره اش می تابید ، ریز تر از همیشه کرده بود و بی گفت و گو معلوم بود که غرق در اندیشه های درازیست! طوری که وقتی سروان بارتولیچی ( که جوانی 35 ساله، زیرک و بسیار ورزیده می نمود و کاپیتان همیشه از او به عنوان مشاور راستین خودش یاد می کرد) کنار او ایستاد و سعی کرد نگاه کاپیتان رو که به جایی دوردست خیره شده بود دنبال کنه ، کاپیتان حتی حظور او رو هم حس نکرد!
- کاپیتان! تمام امروز رو توی فکر بودین! بلاخره تصمیمتونو گرفتین؟!
کاپیتان همچنان چشم به افق دوردست دوخته بود و انگار خیال هم نداشت که سرش رو به سوی مشاور ارشدش بچرخونه!
- تصمیممو؟ در مورد کلودیا؟؟ یا در مورد بار قاچاق ویسکی های نابی که تو کشتی جاسازی شون کردم؟
- کاپیتان! خواهش می کنم! خودتون هم می دونین که در مورد چی داریم حرف می زنیم!!
- خوب من خودم هم از اون دختره خوشم اومده! باور کن اگر یک گرگ پیر دریا نبودم و می تونستم توی زندگیم جایی برای این جور مسائل باز کنم ، خودم دست به کار می شدم و می گرفتمش! ها ها ها .... ( و قهقهه ی جذابی سر داد)
بارتولیچی که معلوم بود علی رغم تمام احترامی که برای مافوقش قائله ، اثری از شوخی در چهره و کلامش نیست، سعی کرد با خونسردی کاپیتان رو هم بلاخره سر عقل بیاره:
- البته این خونسردی و شوخ طبعی شما همیشه زبانزد همه بوده و به ما آرامش و امید می داده. ولی آیا فکر نمی کنید که توی این شرایط حساس که...
این بار دیگه کاپیتان چشم از دریا برداشت (شاید چون حالا دیگه حتی آخرین زبانه های شعله ی قرمز و نارنجی رنگ خورشید هم بی فروغ شده بود و خورشید در پهنای افق، کاملا به گل نشسته بود) و آرام به سوی مشاور امین خودش چهره دواند و با لبخندی مهربانانه به او گفت:
- نینو! (کاپیتان او رو همیشه با نام کوچک خودش مخاطب قرار می داد) تا حالا شده که اعتمادت رو به من از دست داده باشی؟
- هرگز کاپیتان! بدون شک! ولی این بار وضعیت ...
- وسط حرف من نپر نینو! تا حالا شده که من در قضاوتها و تصمیم گیری هام اشتباهی کرده باشم که جان خدمه کشتی ام رو به خطر بندازم؟
سروان بارتولیچی این بار سعی کرد تا هیچ حرفی نزنه! کاپیتان رو خوب می شناخت و برای او پر واضح بود که کاپیتان این جملات رو به عنوان جملات پرسشی ادا نمی کنه و صرفا می خواد تا به زیردست خودش بفهمونه که می دونه داره چی کار می کنه! بنا براین به او اجازه داد تا برای دقایقی ، با لذت و غرور به مرور تاریخچه ای از فتوحات خودش برای نینو بپردازه!!
- نینو! پس ازت انتظار دارم که این بار هم به من اعتماد کنی!! ما تا دو روز دیگه در این تنگه می مونیم و پشت این دماغه مخفی می شیم! من مطمئنم! یه حسی بهم می گه که این بار کشتی هلندی سرگردان از این تنگه رد می شه، و ما می تونیم بلاخره و پس از سالها انتظار، سر از این راز قدیمی در بیاریم!
نینو کاملا متوجه می شد که چشمان ریز کاپیتان هنگام ادا کردن این جملات ، برق می زنه و با چه شعف و امیدی از پیدا کردن کشتی هلندی سرگردان حرف می زنه!! کاپیتان بیش نیمی از عمرشو صرف پیدا کردن اثری ازین کشتی افسانه ای کرده بود!
- ولی کاپیتان!! طبق آخرین اعترافات اون جهود خائن جاسوس - قبل ازین که سرش توسط یکی از ملوانان تندخوی کشتی مروارید سیاه از تنش جدا بشه!!- ، "مارکوس غارتگر" با کشتی "آنجلیکای" خودش که مجهز به حداقل 14 توپ جنگی پیشرفته و قریب 70 جنگجوی کارآزموده هست، ظرف یکی دو روز آینده به این دماغه می رسه! اونوقت آیا ما شانسی داریم که در برابر این وحشی های بی رحم ، اونهم در حالی که از چند طرف محصور هستیم و ....
کاپیتان لبخندی عمیقتر زد ، با مهربانی دستش را به پشت سروان کشید و به آرامی گفت :
- پسرم! همیشه شانسی هست! همیشه هست!!!
و به سمت کابین خود حرکت کرد!!!
و در بین راهش به سمت کابین بود که یکی از ملوانان که در بلند ترین ارتفاع کشتی نگبانی می داد فریاد برآورد:
- کشتی آنجلیکا! کشتی دزدان دریایی!! کشتی آنجلیکا!!!
...
و دقایقی بعد در عرشه ی کشتی مروارید سیاه بلبشویی بر پا بود! مشخص بود که خدمه ی کشتی، کاملا تحت تاثیر نام این دزد دریایی بی رحم و سنگدل، یعنی مارکوس غارتگر ، وحشت زده شده و نگرانند. کاپیتان که اخم این بار به جای لبخند ، تمامی صورتش را پر کرده بود پیوسته ازین سو به آن سو می جهید و فرمان صادر می کرد!!:
- همه روی عرشه!! همه ی توپ هارو آماده کنید!! جهت همه ی توپها به سوی دشمن!! بادبانها رو بکشید!! همین حالا! بادبانها رو بکشید!!
سروان بارتولیچی که خود فارغ التحصیل دانشکده ی جنگ نیروی دریایی ایتالیا بود، متوحش و هیجانزده به کاپیتان گفت:
- کاپیتان! مطمئنید که می خواهید بادبانهای مروارید سیاه رو بکشید و درست در همین ناحیه با آنجلیکا ورد جنگ بشید؟!! به نظر من بهترین کار در این لحظه فرار از دست این وحشی ها هست! حداقل می تونیم اونها رو ازین تنگه دور کنیم و بکشونیمشون به فضایی باز تر که جای مانور بیشتری برای ما هست! بهتر نیست که...
و کاپیتان در حالی که تقریبا داشت به سوی اولین سری از توپهای جنگی که آماده و منتظر فرمان او ، سو به کشتی آنجلیکا بودند پرواز می کرد، با فریاد جوابش را داد:
- بادبانهام رو افراشته نگه دارم که با ضربات توپهای این حرامزادگان سوراخ سوراخ بشن؟! یه بادبان پاره به چه درد من می خوره!!! من هیچ موقع در جنگ ، به دشمنم پشت نکردم!!! هرگز دوست ندارم که در حال فرار و از پشت تیری بخورم و کشته شم!!!
و پس از ادای این جمله ، رو به مردان تحت فرمانش که آتش بر دست در کنار توپها ایستاده بودند و با چشمانی نگران و مظطرب چشم به دهان او داشتند دستور داد:
- با پایین آوردن شمشیر من، فتیله ها رو آتش می کنین!! نبایست امونشون بدیم!! می خوام مثل یک مرد بجنگیم ، و مثل یک مرد بمیریم!!! همه آماده اید!؟!
شمشیر خود را تا آنجا که می توانست بالا برد ، نگاهی به آسمان کرد ، و با شدت آن را پایین آورد...
و آنگاه صدای مهیبی از عرشه ی کشتی برخواست.... صدایی که رسما اعلام می کرد ، که جنگ آغاز شده است!!!!
(ادامه دارد!)