از من به شما نصیحت کلن توی زندگیتان یک ابزاری دال بر اعمال اتوریته داشته باشید. یک چیزی که به سبب آن بشود دیگران را وادار کند که حرف شما را گوش بدهند و روی حرف شما نه نیاورند. حالا این ابزار سیبیل کلفت است، دور بازو است، عینک آقا مهندسی است، پشت چشم نازک است، هرچی که هست، این ها را همراه داشته باشید که به دردتان می خورد.

این ساطوری که توی دس بنده است هم چنین کاربردی دارد. یعنی وختی سرش را می گیر به طرف کسی خودش حساب کار دسش می آید، دس کم پیش خودش حساب می کند کاره دیگه یه وخت خر بشه یه حرکتی بزنه، گوشه ی اینم به پر من بگیره چار شقه ام!!

خلاصه ما هم سرفه کنان و اخ و تف زنان از جا بلن شدیم. اول از همه کاپیتان !

- هی کاپ! ببین مث اینکه تو دلت نمی خواد شاد باشی. هرچقدرم که ما تو این مدت هی سعی کردیم بگیم و بخندیم و تخته بازی کنیم که دور ورت شلوغ شه یکم روحیه ات عوض بشه مثکه جواب نمی ده!
آقاجون به ما چی کار داری. هر جور دوس داری باش. برو بچسب به اون سکانت! ولی باس بگی چی تو ماته ته ات قایم کرده بودی! روشنه؟

کاپیتان جوابی نداد. در عوض در 4 انگشتش را جم و شستش را بلند کرد که یعنی بیلاخ! گور بابای تو و ابزار اتوریته ات!

بعدی نوبت لاماری بود.
- خوب حالا می شینی اینجا و برامون تغریف می کنی که این خیال بازی هایی که راه انداختی یعنی چی؟ و از همه مهم تر اینکه دیگه چی تو خیال این آقا پیدا کردی. منظورم اینه که این غول آخرش بود یا ازاین گنده ترم اون تو هست؟

- اژدر پشمک به سر...
کاپیتان زیر لب غرید. ما همه پرسان و نگران نگاهش کردیم.

- اژدر پشمک به سر. اگه اون از خیال من بیرون امده باشه کار همه مون تمومه..

در نمای بالای شب تاریک و دریای هول ناک، سایه مخوف هیولای سیاه رنگی از زیر قایق گذشت و در آبهای تیره ناپدید شد...