آنکه مرا از تو جدا می کند....

بسم الله بسم الله گویان و شلپ و شلپ کنان، با کفش و رخت و لباسی که خیس و آبکشیده شده بود، با هزار زحمت از سقف هتل به پایین آمدیم.
نکته ی بسیار جالب اینجا بود که امتداد میله به نردبان کوچکی می رسید که می توانستی پایت را روی پله های کوچکی که مث خار از تنه ی میله بیرون زده بود گیر بدهی و پایین بیایی
کاپ با لحن مطلع و کاربلدی که لازمه ی این جور لحظه هاست، گفت: لعنتی! من از این جزیره ها دیدم! ما رو پشت یه نهنگیم!
- آره زیاد دیدی، تو کارتون سندباد!
لاماری دستش را گذاشت روی شونه ی الژ و گف: چی کارش داری؟
الژ چشمکی زد و زیر لب گفت: بذار یه ذره تفریح کنیم! این دلقک شما هم که توبه کرده مطربی رو گذاشته کنار! حوصله مون سر می ره که همش بخوایم پشت هم در بیایم!
گفتم: من میرم بببینم توی این خونه چیزی پیدا می شه که به دردمون بخوره یا نه، کی با من میاد؟
لام گفت: من بات میام! ولی اگه تو یه قفس دیگه بیفتم...
بعد نگاهی به الژ انداخت که با نگاهی شاد و نیشی نیمه باز داشت نگاهمان می کرد و دو تایی ریز ریز خندیدند.
- خیلی خوب! کاپ! تو زود برو توی قایق بشین و آماده باش، چون هر لحظه ممکنه نهنگه فیلش باز یاد هندستون بکنه و هممونو ببره زیر آب!
کاپ خندید و گفت: الانم اتفاقا نزدیک فصل جفت گیری نهنگاست! باید خیلی مواظب باشیم!
- آره زود باش تا باز غلیانات بش دست نداده و فوران نکرده!
- یییییییعغ!
الژی و لام دو تایی صورتهایشان از چندش تصور این قضیه در هم رفت و در عوض من و کاپ مث دو تا مرد بی تربیت در کمال بی شرمی زدیم زیر خنده!
- :)) حالا حساب کن این نهنگه که یک چنین دم و دسگاهی رو دوششه حتمات حسابی عمر کرده و پیر هم هست!
- کاپ ما هنوز مطمئن نیستیم رو پشتت باشیم! سوراخه یه جایی همین نزدیکا بود! :))
- :)) برا من سئواله! این جونرا که دس ندارن، چه جوری پس..

- میای بریم یا نه؟!
_ :)) چرا چرا اومدم!

من و لام به سمت هتل قوی فکسنی که تیر و تخته های در و دیوارش حسابی آب کشیده و طبله کرده بود به راه افتادیم و کاپ هم درحالی ته مانده ی خنده هایش را پخّ و پخ کنان بیرون می ریخت به سمت قایق رفت.
هنوز چند قدمی از دو طرف از الژ فاصله نگرفته بودیم که ناگهان صدای مهیبی برخواست که جزیره به لرزه در آمد.
یک مرد سیه چرده ی لنگ بسته ی چار پنج متری که قداره ای هم سایز و هیکل خودش در دست داشت، همراه یک سگ غول تشن بهاندازه ی یک گاو، با دو تا سر، از وسط جزیره از زیر خاک بیرون آمدند!
یک سر سگ نارنجی و سر دیگرش آبی بود و و اگر همراه این غول بیابونی نبود و ابعاد کوچک تری داشت، می شد کلی هم از دیدن چنین سگ کمیاب خوشگلی خوشال شد!
خلاصه! تا چشم اینها به ما افتاد، مرد سیاه برزنگی شمشیرش را از نیام کشید و در حالی که آن را در هوا تکان می داد و نعره زنان به دمبال کاپیتان دوید! سگ دو سر خنگ احمق هم سر در عقب و من و لاماری گذاشت و ما را دمبال کرد، منتها سر نارنجی اش در میانه ی راه متوجه الژ شد و  ناگهان فرمان ترمز و تغییر جهت را به نوبه ی خودش به دست و پاها صادر کرد که با فرمانی که از مغز طرف دیگر می رسید با هم تداخل کرده، آنچنان دست و پایش در هم پیچید که شترق به صورت به زمین خورد! و همین مهلتی به ما داد که دو تا پا داشتیم دو تای دیگر هم قرض کنیم و خودمان را به در هتل رسانده و داخل شدیم و مث همه ی فیلم ها دوتایی از پشت چسبیدیم به در، تا برای چند لحظه قفسه سینه مان در دم و بازدم های شدید تند و تند بالا و پایین برود!
کاپ هم از دست مرد سیاه به قایق گریخت. این وسط مانده بود الژ که مدام از طرف ما با نعره های مسئولانه و دلسوزانه راهنمایی و تهییج می شد!
- الژژژژژژژژژژژژژژ! تکون بخور! بیا اینجا!
- بیا دختر جون! نترس! من سرشو گرم کردم!
- الجرنوووووووووووون! بیاااااااا! بیااااااااااااا اینجا!
خلاصه الژی بعد مدتی گیجی و گولی با براورد فاصله ای سر انگشتی، دوان دوان به سمت سگ دوید و با یک پرش جانانه سگ را که از تماشای این دلاوری ناگهانی کمی دست و پایش را هم گم کرده بود، جا گذاشت و از لای در هتل که برایش باز نگه داشته بودیم، به داخل هتل پرید!
حالا بین ما و کاپ که توی قایق بود و مدام فریاد می کرد یک سیاه لنگ بسته ی چار متری و یک سگ... یک سگ... یک سگ دوسر گوگولی احمق قرار داشت!

و ما برای اولین بار رسما از هم جدا افتاده بودیم!

مدارا و مدیریت


شب سرد و بیم موج را که داشتیم، چیزی نگذشت که گردابی چنین حایل هم پیدا شد!
آب از زیر پای ما پیچان و چرخان هورت کشان به سوراخی نا مرئیی کشیده می شد. اولش کم و گم و بعد یواش یواش عرض و عمق پیدا کرد و بسیار منظره ی مهیبی که آب را به دهن هر بیننده ای خشک می کرد پدیدار شد!

- سفت بچسبیییییییییییییییین!!

فریاد کاپ به هوا رفت و نظر به همان کشف و شهودی که چند وخت قبل در حمایت و حراست از جان و مال و ناموس ما انجام داده بود، حالا با داد و بیداد داشت ما را مدیریت می کرد!

- سفت بچسبییییییییییییییییییییین!!!!

البته در عین تقسیم و ظایف! به عنوان یک رهبر مقتدر که علاوه بر درایت، از شجاعت و استقامت بالایی هم برخوردار است، با گرداب وارد درگیر لفظی شدیدی شده بود و چنان خوار و مادر گرداب را مورد عنایت روحیه ی انقلابی و سلطه ناپذیر خود قرار داده بود که به نظر می رسید گرداب مکنده، به زودی زود یا شرم می کند و دس از سر ما بر می دارد و یا از زور غیرت و همیت چنان ما را به قعر دریا می مکد و فرو می برد که انگار مادر دهر از اولش هم، ما را نزاییده است!
خلاصه اینکه با یان رفتار کاپ، راه هرگونه مذاکره با گرداب بسته شده بود!

- سفت بجسبیییییییییییییییییییی....

- اه! خفه شو دیگه! سر ما رو بردی!

- چی؟! به من می گی خفه شم! بله حق هم داری! تو چه می دونی گرداب چیه؟!

- منی که یه عمر رو آب زندگی می کردم نمی دونم گرداب چیه؟! اون وخت تویی که تمام اطلاعات دریانوردیت از روی کتاب ناخدای پانزده ساله و مدرسه ی رابینسون هاست می دونی؟!!!

کاپ دهن باز کرد که جواب الژ را بدهد که ناگهان گرداب، مث بد مستی که پیک روی پیک، شکم خالی عرق گرم بی مزه خورده باشد و کون به کون و آتیش به آتیش رویش سیگار کشیده باشد، و بعد برای مدت 37 ثانیه چشم هایش را بسته باشد، هرچه خورده بود بالا آورد!
انگار آب از زیر آب منفجر شده باشد! فواره ی بزرگی از زیر آب فوران کرد که تا آسمان می رفت و خط امتدادش تصویر ماه را دو تکه می کرد!
میخ، از ترس این صحنه ی مهیب همه دهانهایمان را بستیم و با تمام قدرتمان میله را چنگ زدیم. دستهایمان از زور فشار کبود و کرخت شده بود. فواره ی هیولا همچون بارانی بر سر ما و امواج پرتلاطم اطراف شروع به باریدن کرد. و ناگهان تمام جزیره با ضربه ای نگهانی و صدایی مهیب  از زیر آب بیرون آمد...

کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها؟

بعضی لطف ها علیرغم اینکه طرف لطف کننده را تا کمر توی دردسر و ما را تا همان ارتفاع یا بیشتر در عرق شرم فرو می برند، مصداق نوشداروی بعد مرگ سهراب هستند. یعنی لاماری برای شما تعریف کرد که اره را از دست کودکی من گرفته و به دست بزرگسالی ام داده ، اما اینجایش را شما در جریان نیستید که وختی اره ی آهن بر را از او تحویل گرفتم آب داشت از سر ما می گذشت و کاپیتان و الژ برای اینکه خدای ناکرده، در وسط این عملیات محیر العقول خیال- زمان گردی کذایی، من یا لام بیدار نشویم و این رشته پنبه نشود، یکی یک دانه ی ما را به تفکیک جنسیت، بغل زده و دندان خشم بر جگر خسته سایان و لعن و نفرین کنان، با رگ گردن و جلو بازوی برآمده، سعی می کردند ما را خشک و دور از آب نگه دارند.
این شد که چشم باز کرده نکرده و نیمه خواب نیمه بیدار، تا اره را دستم گرفتم، کاپ مرا شپلق به داخل آب انداخت! القصه! اندکی امیدوار و کلی بیشتر دسپاچه و با هول و والا شروع به اره کشی کردیم.
از آنجایی که آب مدام بالا و بالا تر می آمد برای اینکه ادامه ی اره را سر زخم قبلی ای که به میله قفس زدیم انجام بدیهم، مجبور بودیم نوبتی نفس بگیریم و برویم زیر آب. جای شما خالی دهنی از ما سوریس شد که خدا می داند. نکته ی ترسناک ترش هم این بود که هر بار که برای نفس گرفتن به سطح آب می آمدی، می دید کله ات دارد به سقف نزدیک تر می شود!
خلاصه به هر جان کندنی بود، یکی از میله ها را توانستیم از دوجا ببریم و شنا کنان با یک زیر آبی دسه جمعی از قفس، که دیگر آب از سقفش هم گذشته بود بیرون آمدیم.
حالا شما فکر می کنید ما نجات پیدا کردیم؟!
نه خیر! موج های بزرگ اقیانوس را دس کم نگیرید، به سادگی هرچه تمام تر با دو تا موج از هم جدا و پراکنده شدیم و هرچه دست و پا می زدیم به هم نمی رسیدیم. چیزی نمانده بود که امواج سهمگین که با هیچ کس اهم از ما و غیره شوخی ندارند، بلندمان کنند و هرکداممان را گوشه ای پرتاب کنند که دیگر دس هیچ کسی به ما نرسد!
شکر خدا هنوز قایمان سر جایش بود، منتها از آنجایی که به ساحل حسابی سفت و محکم بسته بودیمش، حال کسی را پیدا کرده بود که گریبانش به دست لات پر زور قد کوتاهی افتاده باشد و حالا به صد خواهش و تمنا و من بمیرم و تو بمیری بخواهد از دسش خلاصی پیدا بکند و صد البته که آب در هاون می کوبد و هیچ از آب دیده اش دل همچو سنگ طرف نمی گردد!
کمی جلوتر از ما سقف هتل کذایی قرار داشت که میله ی بلندی روی آن نصب شده بود کنار میله به خط خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود:
"ساحل نجات! لطفا جهت نجات خود به میله چنگ بزنید!"

خیلی وخت برای فکر کردن نبود! با تمام قدرت به طرف میله شنا کردم و به هر جان کندنی بود خودم را به میله رساندم و همان طور که در دستورالعمل میله نوشته شده بود بهش چنگ زدم. بعد دست دراز کردم برای کاپ که نزدیکم بود و لحظه ای بعد کاپ میله را همچون دختری زیبا که یک عمر آرزویش را داشته باشد سفت و محکم بغل زده بود. لاماری و الژی هر کدام با اندکی کمک دستشان را به یک جای میله بند کردند و ما مث همه ی بیکار هایی که دور نردبان استخر جمع می شوند و به جای شنا کردن از خاطرات سفر تایلند و ارمنستانشان حرف می زنند تا نوبت سونایشان بشود، همین جور به میله ی سقف هتل آویزان بودیم.
امواج گردن کلفت بی مروت حسابی تخم ما را کشیده بودند و جرات تکان خوردن نداشتیم.
یک بار تصمیم گرفتیم با استفاده از دست و لباس هایمان یک پل انسانی از میله تا قایق بکشیم و خودمان را از این مهلکه در ببریم اما وختی چند مرتبه زنجیره مان از چند جای مختلف پاره شد و هربار مجبور شدیم با کلی استرس و تقلاو فریاد های آی بگیر! آی بیا! بیا! از سر نو همه را نفس نفس زنان دور میله جمع کنیم، خیر نقشه و قایق را خوردیم و تصمیم گرفتیم فعلا همین جا که هستیم قاچ زین را محکم بچسبیم تا آب از آسیاب بیفتد و یک کمی دل دریای بی پدر به رحم بیاید و موج ها آرام بگیرند و خدا را چه دیدی شاید اصلا آب پایین آمد و همه چی به خیر و سلامتی گذشت!
هی صبر کن هی صبر کن خورشید پایین و پایین تر رفت و رسما شب شد!

در باب اجبار و اختیار

لحظه هایی هست که تو می مانی،بین کاری که می دانی آخرش انجام می دهی و کاری که می دانی  انجامش نخواهی داد و اصولا آن تردید فقط یک چیزی ست که  حس می کنی که بعدا منت سرت گذاشته شود که تو صاحب اختیار بودی.لحظه ای که قصاب گفت تو" قبلا این کار را کرده ای،قبلا اره را از من گرفته ای،وقتی من بچه بودم" خوب لحظه ای بود که دیگر من هیچ اختیاری رویش نداشتم،اگرچه می شد بگویی که نه،تو همیشه می توانی تصمیم بگیری که کاری را انجام بدهی یا نه،ولی خوب این حرف مفت است!صدی نود ایام ما در عمل های انجام شده قرار گرفته ایم و این تردید ها فیلم مان است.من دلم نمی خواهد این اتفاق هر دم به دقیقه ای بیفتد،دوست ندارم هر کاری را به همین سادگی رفتن در خیال کسی انجام بدهم اما این دفعه دیگر پیش آمد کرده بود.

پس رفتم.معلوم بود،از همان اول راه افتادنم معلوم بود که قصاب قصه ی ما کودک خیال پردازی بوده ،از این ها که دراز می کشند یک ساعت یک ساعت آسمان را نگاه می کنند و با شکل ابرها انیمیشن بازی می کنند!آسمان تا زمین پر از مونیتور بود ومعلوم نبود کجای این همه خیال بازی کودکانه اش اره ی تحفه اش را از دستش گرفته ام،وسط مونیتور ها ایستاده بودم و شک نداشتم نمی رسم مثل سر قضیه ی کاپ به دانه دانه اشان سرک بکشم.چشمهایم را بستم،دور چرخیدم و آن جایی که حس کردم ایستادم،دقیقا؛درست حدس زدید:جلوی مونیتور مورد نظر متوقف شده بودم.خوب حتما شنیده اید،خون می کشد!خون خودم مرا کشید.وارد مونیتور شدم..

 

کودکی های جوانمرد روی یک عالمه تخته سه لا نشسته بود،اره ای با دسته ی قرمز توی دست های کوچکش داشت و با جدیت داشت یک قطعه چوب را می برید.چشم هایش انگار خطوطی را که روی تخته ها کشیده بود دنبال می کرد. برای آن سن بچه جدی به نظر می آمد. روی زمین بغل دستش یک عالم کاغذ ریخته بود که پر از توشته بودند و شکل.

رفتم جلو:

-سلام!خوبی کوچولو؟

-من کوچولو نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!

-خیلی خوب!چرا داد می زنی؟!چیکار داری می کنی؟

-به تو چه ربطی داره!اصن تو کی هستی؟موی بلند ،روی سیاه!

خوب ظاهرا کودکی قصاب خیلی بویی از ادب نبرده بود،احتمالا منظورش خرمن مو و چهره ی گندم گون بوده باشد!

-ببین بچه با من درست حرف بزن !خوب؟مدرسه که می ری جوجه؟نمی ری؟

-معلومه می رم!فکر کردی من....

-ششششششششش!حرف اضافه نباشه!خانوم معلمتون از کلاغی چیزی باتون حرف نزده تا حالا؟؟

حرف خانوم معلم انگار آبی بود روی آتیش جوجه ی بد اخلاق!دست و پایش را جمع کرد..

-خوب؟

-خوب ؟هاه!من همون مامور چک کردن شماها هستم!چیه؟نکنه فکر کردی واقعا کلاغ میاد نیگاتون می کنه؟؟

کودکی قصاب دو به شک بود،از طرفی شک نداشت که کلاغ واقعی است و خانوم معلمش خبر دارد روزها چکار می کند،از طرفی هم انگار تازه پی برده بود که چقدر خنگ بوده!معلوم است که کلاغی در کار نیست،کلاغ که حرف نمی زند!چه گولی خورده بود،حتما همیشه یک آدمی خبرشان را می داده و این معلم بی معرفت گفته بود کلاغ است که کاور کند قضیه را...اوه اوه!

-معلومه که می دونستم کلاغ نیست!چیه فکر کردی منم مثل  پورمهدی خنگم؟نکنه قبل من پیش اون بودی؟

-حرف اضافه موقوف!به تو ربطی نداره قبل اینجا کجا بودم،مهم اینه که بعدش مستقیمممم کجا می رم!

می خوای فردا جواب خانوم معلمتو بدی یا با زبون خوش اره اتو تسلیم می کنی؟

.....

 

 

خوب برگشتن همیشه خیلی خوب نیست،دلم پیش بچگی قصاب مانده بود که وقت تحویل دادن اره چشمانش پر از اشک بود و از خشم می لرزید،وقتی محو می شدم داد می زد:باشه،اره رو ازم بگیرین،یه راه دیگه پیدا می کنم..

 

اره را گرفتم طرف جوانمرد،بزرگسالش را می گویم: بیا،از خودت گرفتم،به خودت تحویل می دم.....