بعضی لطف ها علیرغم اینکه طرف لطف کننده را تا کمر توی دردسر و ما را تا همان ارتفاع یا بیشتر در عرق شرم فرو می برند، مصداق نوشداروی بعد مرگ سهراب هستند. یعنی لاماری برای شما تعریف کرد که اره را از دست کودکی من گرفته و به دست بزرگسالی ام داده ، اما اینجایش را شما در جریان نیستید که وختی اره ی آهن بر را از او تحویل گرفتم آب داشت از سر ما می گذشت و کاپیتان و الژ برای اینکه خدای ناکرده، در وسط این عملیات محیر العقول خیال- زمان گردی کذایی، من یا لام بیدار نشویم و این رشته پنبه نشود، یکی یک دانه ی ما را به تفکیک جنسیت، بغل زده و دندان خشم بر جگر خسته سایان و لعن و نفرین کنان، با رگ گردن و جلو بازوی برآمده، سعی می کردند ما را خشک و دور از آب نگه دارند.
این شد که چشم باز کرده نکرده و نیمه خواب نیمه بیدار، تا اره را دستم گرفتم، کاپ مرا شپلق به داخل آب انداخت! القصه! اندکی امیدوار و کلی بیشتر دسپاچه و با هول و والا شروع به اره کشی کردیم.
از آنجایی که آب مدام بالا و بالا تر می آمد برای اینکه ادامه ی اره را سر زخم قبلی ای که به میله قفس زدیم انجام بدیهم، مجبور بودیم نوبتی نفس بگیریم و برویم زیر آب. جای شما خالی دهنی از ما سوریس شد که خدا می داند. نکته ی ترسناک ترش هم این بود که هر بار که برای نفس گرفتن به سطح آب می آمدی، می دید کله ات دارد به سقف نزدیک تر می شود!
خلاصه به هر جان کندنی بود، یکی از میله ها را توانستیم از دوجا ببریم و شنا کنان با یک زیر آبی دسه جمعی از قفس، که دیگر آب از سقفش هم گذشته بود بیرون آمدیم.
حالا شما فکر می کنید ما نجات پیدا کردیم؟!
نه خیر! موج های بزرگ اقیانوس را دس کم نگیرید، به سادگی هرچه تمام تر با دو تا موج از هم جدا و پراکنده شدیم و هرچه دست و پا می زدیم به هم نمی رسیدیم. چیزی نمانده بود که امواج سهمگین که با هیچ کس اهم از ما و غیره شوخی ندارند، بلندمان کنند و هرکداممان را گوشه ای پرتاب کنند که دیگر دس هیچ کسی به ما نرسد!
شکر خدا هنوز قایمان سر جایش بود، منتها از آنجایی که به ساحل حسابی سفت و محکم بسته بودیمش، حال کسی را پیدا کرده بود که گریبانش به دست لات پر زور قد کوتاهی افتاده باشد و حالا به صد خواهش و تمنا و من بمیرم و تو بمیری بخواهد از دسش خلاصی پیدا بکند و صد البته که آب در هاون می کوبد و هیچ از آب دیده اش دل همچو سنگ طرف نمی گردد!
کمی جلوتر از ما سقف هتل کذایی قرار داشت که میله ی بلندی روی آن نصب شده بود کنار میله به خط خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود:
"ساحل نجات! لطفا جهت نجات خود به میله چنگ بزنید!"

خیلی وخت برای فکر کردن نبود! با تمام قدرت به طرف میله شنا کردم و به هر جان کندنی بود خودم را به میله رساندم و همان طور که در دستورالعمل میله نوشته شده بود بهش چنگ زدم. بعد دست دراز کردم برای کاپ که نزدیکم بود و لحظه ای بعد کاپ میله را همچون دختری زیبا که یک عمر آرزویش را داشته باشد سفت و محکم بغل زده بود. لاماری و الژی هر کدام با اندکی کمک دستشان را به یک جای میله بند کردند و ما مث همه ی بیکار هایی که دور نردبان استخر جمع می شوند و به جای شنا کردن از خاطرات سفر تایلند و ارمنستانشان حرف می زنند تا نوبت سونایشان بشود، همین جور به میله ی سقف هتل آویزان بودیم.
امواج گردن کلفت بی مروت حسابی تخم ما را کشیده بودند و جرات تکان خوردن نداشتیم.
یک بار تصمیم گرفتیم با استفاده از دست و لباس هایمان یک پل انسانی از میله تا قایق بکشیم و خودمان را از این مهلکه در ببریم اما وختی چند مرتبه زنجیره مان از چند جای مختلف پاره شد و هربار مجبور شدیم با کلی استرس و تقلاو فریاد های آی بگیر! آی بیا! بیا! از سر نو همه را نفس نفس زنان دور میله جمع کنیم، خیر نقشه و قایق را خوردیم و تصمیم گرفتیم فعلا همین جا که هستیم قاچ زین را محکم بچسبیم تا آب از آسیاب بیفتد و یک کمی دل دریای بی پدر به رحم بیاید و موج ها آرام بگیرند و خدا را چه دیدی شاید اصلا آب پایین آمد و همه چی به خیر و سلامتی گذشت!
هی صبر کن هی صبر کن خورشید پایین و پایین تر رفت و رسما شب شد!