ای دریغا که ندانسته گرفتار شدیم

بعد این که به حول و قوه ی باریتعالی هرکس گوشه ای از زندگانی ماقبل قایقی اش را رو کرد و پرده پوشی ها جنبه ی هم صحبتی به خودش گرفت، این بحث بین ما قایق نشینان مطرح شد که یک نفر را به رهبری قایق انتخاب کنیم تا در آینده قطب نما و فانوس راه ما باشد و از تطالم امواج حوادث، دس ما را بگیرد و چون کودکی که دس بزرگترش را گرفته و از خیابان می گذرد، ما را بگذراند.
کاپیتان که مدتها بود خودش را در چنین نقش جایگاهی می دید، اساسا این مسئله را قابل مطرح شدن و بحث نمی دید، اما وختی برایش توضیح داده شد که صرف به دست گرفتن سکان و داشتن ریش سپید، برای رهبری یک قایق کافی نیست، غرغر کنان از منصبی که خودش به خودش تفویض کرده بود کنار کشید و به انتظار شروع بحث با اخ و تف و لعن و نفرین، مشغول ور رفتن با پیپش شد.
هنوز جلسه رسمیت پیدا نکرده بود که لام اعلام انصراف کرد:

- آقا من به نفع دوستان کنار می کشم. اولا از اینکه من برای اینکه شما رو مجاب کنم که باید چه کار کنید، نیازی به عنوان و القاب ندارم! در ثانی، من از بچگی دوس داشتم روی قایق یک کار دیگری داشته باشم!

و بدون اینکه منتظر سئوال ما بماند، جستی زد و با حرکات سریع، چارپنگولی از نرده بان ریسمانی دکل قایق بالا رفت و در جایگاه دیده بانی قرار گرفت.
- هیییی! چه حالی می ده!

من و کاپ و الژی با خوشحالی نگاهی به هم دیگر کردیم و آماده شدیم تا برای تعیین رهبر گروه وارد شور و مباحثه بشویم، اما هنوز کلمه ای از دهان کسی بیرون نیامده بود که...
- یه خشکی! یه خشکی می بینم!
وای من همیشه دوس داشتم از این بالا یه خشکی ببینم!

- کدوم طرف؟! کدوم طرف؟!
کاپ دوان دوان به سمت سکان قایق رفت و دقایقی بعد ما رو به خشکی ناشناخته ای به پیش می رفتیم.
کم کم به نزدیکی خشکی رسیده بودیم و انقدر که با چشم غیر مسلح هم می شد آن را دید.
جزیره ی کوچکی بود، از شن که جابجا نخل و در زیر سایه نخل اندک علفی روییده بود. جنبده ای در جزیره دیده نمی شد.
قایق به ساحل که رسید، چارتایی جستی زدیم وطناب کشتی را به درختی سفت و محکم بستیم. از اینکه  بعد مدتها پایمان به زمین سفتی رسیده بود، احساس عجیبی داشتیم، آدم نمی دانست الان باید خوشحال باشد یا اینکه حس دیگری پیدا کند! سکوت محضی که بر جزیره حکم فرما بود حس ترس را پیشنهاد می کرد!
چند قدم جلوتر منظره ای حیرت انگیز و در عین همان حال، واهمه آور جلوی چشمان ما نمایان شد، وسط در وسط جزیره ساختمانی قدیمی از چوب ساخته شده بود، ایوانی داشت که با نرده های چوبی از حیاط جدا شده بود و در آن صندلی ننویی کهنه ای در تاب خوردن و نوسان بود. معلوم نبود رفت و آمدنش از وزش باد بود یا اینکه کسی که تا دمی پیش رویش نشسته بوده با شنیدن دلنگ و دولونگ ما جستی زده و خود را گوشه ای از جزیره قایم کرده و در کمین است..
پاورچین، پاورچین به سمت ساختمان رفتیم.
- سلام!
- کسی اینجا نیست؟!
تنها جواب به بانگ ما را صدای باد که لابه لای شاخه های درختان می گذشت داد.
به حرکت خودمان ادامه دادیم، حالا به نزدیکی ساختمان رسیده بودیم و می شد تابلوی کوچک نئونی را که سردر ساختمان نصب شده بود به وضوح ببینیم. تصویر شماتیکی از یک قو بود و زیرش نوشته شده بود:
به هتل قو خوش آمدید!

قدمی دیگر در بهت به سمت هتل مرموز و ناشناخته برداشتم که احساس کردم چیزی را زیر پایم لگد کرده ام. نگاه که کردم، نخ نامرئی نازکی را دیدم که از دو سر به دو میله ی کوتاهی که زیر شنها مخفیشان کرده بودند و حالا که دقت می کردم می شد سر سیاه و سوراخ دارشان را تشخیص داد، فشرده و دو تا شده بود.
تا به خودم بیایم و کلمه ای را اهم از های و هوی و بپایید، برای اعلان خطر به دوستان فریاد بزنم، دیواره های آهنین قفسی غول پیکر، همچون دهان گشوده ی هیولایی از زیر شنها با صدای مهیبی بلند شد و ما را در چاردیوار خود فرو برد!
زنگ اخبار زنگ زده ای هم به گوشه ی یکی از دیواره ها متصل بود که به دنبال جمع شدن قفس، با صدای ممتد کر کننده ای شروع به زنگ زدن کرد، تا افتادن ما به دام را به شکارچیمان که لابد همین گوشه کنار ها جایی مخفی شده بود، اعلام کند.
لاماری گفت: لعنتی! باید حدس می زدیم!
الژ گفت: من حدس زده بودم. و خیلی جالبه که حدس می زدم اگه یک نفر بخواد ما رو توی دام بندازه همین قصاب بی عرضه است!
کاپ دستی روی شانه ی من که هنوز در همان پوزیشن، میخ و مبهوت مانده بودم گذاشت و گفت: عیبی نداره پسرم! ممکن بود برای هر کدوممون پیش بیاد.
با نگاهی سرشار از احساس تشکر به سمت کاپیتان برگشتم، که دست به جیب برده بود تا باز از بغلی معروفش اندکی آب طربناک را رد حندق بلا بریزد و از گرفتاری های این جهان مادی خود را برهاند که...
- نه!!!!
- چی نه کاپ؟
- بغلیمو تو قایق جا گذاشتم!
کاپ که انگار تازه فهمیده، یا دست کم احساس کرده بود توی قفسی گیر افتاده است، زیپ از چاک دهان ورداشت و خوار و مادر هرچی قایق و دریا و جزیره و قفس را به عقد سگ حشر ارمنی در آورد و از آنجایی که احتمالا خیلی خاطر ما را می خواست، در مورد ما تنها بع اینکه مرده شورمان را ببرد که هر چه می کشد از دست ماست کفایت کرد.
گرفتار و بیچاره وسط در وسط قفس غول پیکر ایستاده بودیم و منتظر که هر لحظه چه جور آدم خواری، سبوعی، راهزنی چیزی از راه برسد و کار ما را یکسره کند، اما، زمان می گذشت و آب از آب تکان نمی خورد. در کل جزیره از تالاق و تولوق جمع شدن میله های قفس و صدای کرکننده زنگ که مث مته داشت مغز ما را سوراخ می کرد، یک پرنده هم از سر شاخه ای پر نزد که نزد.
الژ نگاهی به لاماری انداخت، کمی در همین حالت خیره به او زل زد و بعد فریاد بی صدایی را به نشانه ی سرسام گرفتن با انقباض تمام عضلات صورت نمایش داد!
- اوه البته ال! همین الان..
بنگ! بنگ! بنگ!
مادر زنگ به دیار باقی شتافت و سکوت محض دوباره به جزیره حکم فرما شد.
همه خدا بیامرزی برای پدر خیالی لاماری فرستادیم و من به سمت میله ها رفتم.
- پدر سگا! ببین تمام میله ها رو با میخ و تیغ پوشوندن. دست هم نمی شه بهشون زد.
لام نگاهی کرد و گفت: انگار هیچ وخت نمی شه که از قفس دور باشیم.

یک مدتی دیگر صبر کردیم. پوست تنمون زیر آفتاب بریان شده بود و مث سگ له له می زدیم. هیچ خبری نبود. انگار جزیره سالهای سال متروکه شده و صاحبان احمق و بی مسئولیت قبلی اون، این تله ی لعنتی را همین جوری خنثی نشده ول کرده و برای همیشه رفته بودند.
الژ باز نگاهی به لاماری انداخت.


- چیه ال؟ فک نمی کنم با چارتا گلوله ی این هفت بشه این میله ها رو شکست.
- نه. ولی با اره ی آهنبر می شه بریدشون.
- آره، ولی متاسفم. چون من جعبه ابزارمو گذاشته بودم کنار بغلی کاپیتان!
- خوب پس از تواناییهات استفاده کن و برای یک بار هم که شده از ذهن یه نفر به جای هیولا یه چیز به درد بخور بیرون بیار!
- اوه! آره.. امروز چه باهوش شدی ال! .... خیل خوب زود باش بخواب.
- چی؟! می خوای بری تو خاطرات من؟!
- خوب الان تنها مهندس جمع تویی
- امکان نداره! خاطرات من پر از اطلاعات طبقه بندی شدست!
- بیا تو خاطرات من!
سه تا کله و شیش تا نگاه به طرف من برگشت.
- بیا تو خاطرات من. چون اونجا هم اره ی آهنبر هست. هم اینکه خود تو اونو ازم گرفتی!
یه تابستون گرم توی شیش سالگی. نمی خواستم بهت بدمش. ولی به زور ازم گرفتیش. گفتی خیلی بهش نیاز داری و اصلا وخت برای چونه زدن نداری!

در همین لحظه جزیره با غرشی شروع به لرزیدن کرد. لرزه ها شدت گرفت و سطح اقیانوس بالا و بالا تر آمد.
جزیره داشت به زیر آب فرو می رفت...

حق مسلم ماست!

جوانمرد از پیدا کردن یک هم سرزمینی انقدر هیجان زده شده بود که می خواست به زور رشتی یادِ لاماری بدهد.

اگر بنا باشد که سیرک خوب، آنی باشد که دل آدم را شاد کند و بخندانش باید بگویم این بچه ها کارشان درست است ، این دلقک و جادوگر و پیرمرد خل و چل –که حکما جز کاسه گردانی،کاری بر نمی آید از دستش- !

 کلا فراموش کرده بودم که قبلش جست زده بودم توی دریا و ژوپیتر دوباره به دهن کشید مرا و پرت کرد توی قایق!

کاپیتان با شرم پیرمردانه ایی آمد کنارم ایستاد.اولین بار بود که می خواست سر صحبت را باز کند با من. چند بار دهانش را باز و بسته کرد به لبخند و به زمین و هوا نگاه کرد.

-اهمم...نمی خوای درشو وا کنی؟

خیره نگاهش کردم.

-چی می گی پیری؟

-می گم در صندوقچه رو نمی خوای وا کنی؟-از دادی که سرش کشیدم رنجیده بود به گمانم-

-نه! واسه چی؟!!

-واسه این که ما ببینیم توش چیه.

-توش هیچی نیست.

-توش هیچی نیس؟توش هیچی نیس؟هیچی رو با خودت می کشی این ور اون ور؟تو زبون خوش حالیت نمی شه؟می گم توش چیه؟راه می ره هی مثه مفتش ها از آدم می پرسه کیه و کجا بوده!اون وقت در اون صندوق کوفتی شو وا نمی کنه،...

کاپیتان صورتش از خشم کبود شده بود و طوری بدو بیراه می گفت که انگار تمام نمی شوند جمله هایش.من هم توی دلم می خندیدم.هیچی به اندازه ی عصبانی کردن کاپیتان نمی چسبید توی این قایق.لاماری دوید جلو تا کاپیتان را آرام کند.

-وای باز چی شده؟یه دقه من چشمم به شماها نبود ها!

-این دختره،این دختره چش سفید...آخ نفسم بالا نمی آد!یه لیوان آب بدین دستم!...نه نمی خواد!-و بطریش را ته ِته سر کشید و گوشه لبشو با آستینش پاک کرد-آخ دارم می میرم از دست شما ها!این چه نفرینی بود؟گیر یه مشت نفهم افتادم آخر عمری!..

-بیا کاپ!این کلید صندوقچه است!برو هرچی می خوای توشو نگاه کن.

کاپیتان مثل لپ تاپ وایو SZ640N04 * هنگ کرد.بعد با تردید دستش را آورد جلو.

جوانمرد کلید را تو هوا قاپید و گفت  ال ،تو هنوز نگفتی که چی کاره بودی؟

من ؟!-صدایم را صاف کردم و گفتم-دانشمند هسته ای!

 * یک نوع لپ تاپ  ۱۳ اینچی است که به جای چرتکه ازش استفاده می کنند.

تو از سرزمین می آیی!بیا که خوب می آیی!

-تو چرا گریه می کنی؟؟دوست داشتی اسم تو در بیاد؟ها؟خوب بیا تو تعریف کن!شرط می بندم ال ناراحت نشه!

-چرند نگو جوانمرد!

-خوب چرا گریه...

-گریه نمی کنم،دود سیگارم رفت تو چشمم

-ببین عزیزم ما کودکان دو ساله به نظر می آییم؟فیلم نیا واسه من!یا می گی چی شده یا..

-یا چی؟؟نه مثلا چی اگه نگم؟

تا اینجای مکالمه بین من بود و راوی داستان قبلی که شوخی و جدی می خواست در بیاورد که من چرا اشک می ریزم و ته نگاهش حس می کردم که نه ،فقط از روی فضولی نیست،دل دیدن گریه ی کسی را ندارد..

که یکهو الجرنون مثل تیری که از چله ی کمان در برود داد زد:من می دونم!!!

کاپیتان که مدتی بود سخت مشغول آماده سازی پیپش بود یک پک به آن زد و با آرامش خاصی که به انسان ها دست می دهد وقت پک زدن!!گفت:چی را فهمیدی دختر جان اون هم با این فرکانس صوتی؟


الجرنون گفت:لاماری!راستش را بگو،این همان سرزمینی نیست که گفتی مادرت مال آنجا بود؟برای همین گریه کردی؟همان جا که تو ازش فرار کردی؟همان جا که مادرت با آنتونی آشنا شد؟این هما جا نیست که می گفتی تلفن هایت را گوش می دادند؟همان جا که مادرت روبروی زندان می نشست؟همان جا که...

سرم پایین بود و الجرنون می گفت،سرم را که بالا کردم،توی چشم هایش که نگاه کردم حرفش را تمام کرد و رو به بقیه گفت:چرا!این جا همان جاست!

و راضی از کشفش منتظر عکس العمل ما ماند:این دوتا مال یک جا هستند!این ها  از یک جا فرار کرده اند!


جوانمرد را نگاه کردم،رنگش پریده بود و نمی دانست چکار کند،لبهایش نیمه باز مانده بود و نفسش بالا نمی آمد،بعد آن جوری که آدم دوست دارد چوب بگذارد لای چرخ  خبرهایی که باور کردنشان بار عاطفیش سنگین است ،گفت: این راس می گه؟اگه راس می گه این چه جور اسم فامیلیه؟اذیتمون نکن،می شه مگه؟

گفتم:آره،.می شه.

من و مادرم از اون سرزمین فرار کردیم،یعنی فراریمون دادن،تو ذات هیچکدوممون نبود در رفتن از مهلکه،مجبور شدیم اما.اون یه جور،من یه جور دیگه.اسم و فامیلم رو از پدرم گرفتم.آنتونی رافائلی.مادرم با خیال از اونجا فرار کرد و من از مرزا رد شدم.

-یعنی چی با خیالش؟

-مادرم شاعر بود.معروفه که می گن مردم اون سرزمین همه شاعرن،اما از شانس بدش بد جایی اسیر شد،جایی که شاعراش کم بودن!جایی که باورش نداشتند،جایی که خنده هاشو تعبیر می کردن به بی ناموسی و سر بالا گرفتنش رو می ذاشتن به حساب از خود متشکر بودن.جایی که واسه تنهاییش ارزش قائل نبودن و به تنهایی سوقش می دادن.مادرم می گفت نمی خواستم فرار کنم،می خواستم بمونم و پیروز بشم،پس راهش این بود:

مادرم زد به خیال،در خیال خودش مردی رو به وجود آورد که باهاش حرف می زد،شبا تو خیابونای خلوت باش زیر بارون قدم میزد،با هم شعر می خوندن،با هم سیگار می کشیدن،وقتی کسی تو خیابون به مادر تنه می زد،مادر بر می گشت سرش داد می زد،آنتونی بهش می گفت آفرین!خوب جلوش در اومدی..

مادر اونقدر تو فکر آنتونی موند که یه روز دید عاشقش شده!یه روز دید دیگه دیره واسه از خیالش بیرون اومدن،مادر یه روز دید که با آنتونی خوابیده.مادر یه روز دید که از آنتونی بارداره..

-می شه اصن همچین چیزی؟؟؟؟؟

-بچه که بودم با این قصه بزرگ شدم،باورش داشتم.بعدتر ها که به روش کار بارداری!!رسید اطلاعاتم یهو دیدم وای!!این همه سال با یه دروغ بزرگ شدم!

-ولی تو هنوزم این حرفارو قبول داری،اینو نه فقط از رو قیافت ،که از حرفای قبلیت می گم،از این که گفتی می ری تو خیال کاپیتان..

-دقیقا ال!زدی به هدف.اما امون ندادی خودم بگم که به این جا هم رسیدم:اگه این قصه واقعیت نداره پس من چجوری این کارو انجام می دم؟اون جونور 18 متری که با من از خیال کاپ فرار کرده بودو که دیگه همتون دیدیدن؟؟منم رسیدم به همین جا.این شد که مجبور شدم باور کنم ..دلیل و برهونی ندارم اما مجبور شدم باور کنم..

هیچکس توی جمع قیافش شیبه آدمی که قانع شده باشد نبود.عوضش همه شکل آن هایی بودند که وسط یک بحث سنگین دارند ادله جمع آوری می کنند تا بزنند روی میز و حال طرف مقابل را بگیرند!

خوب،به نظر هم نمی آمد هیچکدام دارند به جایی می رسند..

من اما حس خوبی داشتم.قصه ام را گفته بودم و سبک شده بودم و.....

تازه!یک هم وطن هم  پیدا کرده بودم روی آن یک وجب قایق!


آنچه شما، خودتان خواسته اید!

قبل از اینکه کسی موفق بشود اسم نوشته شده روی کاغذ پاره را ببیند جستی زدم و آن را از دست الژ بیرون کشیدم.
- تو داستان می خوای ال؟ خوب من برات تعریف می کنم! فقط داستان من مث داستان هایی که تا حالا دیدی، باور کردنش راحت نیست. مثلا مث لاماری و سیر و سفر کردنش تو خیالات نیست، یا چه می دونم، ماهی سخن گوی دندون اره ای!
بدون اونکه ته و توی نگاه الجرنون منتظر کنجکاوی ای که حتما تاحالا داشت مخفی اش می کرد، بمانم رو به کاپیتان برگشتم که صبر کنید صبر کنید گویان، سکان کشتی را با طنابی، از دو طرف داشت طوری می بست که راست راه را برود و خودش بتواند بیاید توی جمع و پای داستان بنشیند.

- خوب خوب! من اومدم. حالا بذار ببینیم تو یه الف بچه چه داستانی داری که باور کردنش برای ما سخت باشه؟!

با خنده اشاره ای به سکان طناب پیچیده اش کردم
- رو اتو پایلوته؟!
- ما همه منتظریم
ابروهایم را بالا می اندازم و بعد اندکی سکوت و بیرون دادن یک بازدم عمیق داستانم را شروع می کنم:
- من دلقک بودم!.... بذارین حرفم تموم بشه!

تویه یه سیرک بزرگ، این ساطوری هم که دستم می بینین مال من نیست. مال چاقو انداز گروهمون بوده، از همینایی که با چشم بسته سیبو از روی سر دختربچه ها می زنن نصف می کنن. بنده ی خدا دس و بالش یه خورده تنگ بود، سفارش داده بود یکی از این پک های چندتایی چاقو که تو ماهواره تبلیغ می کنن، براش آورده بودن که ارزون تر در بیاد. یه سری ام باش جایزه اومده بود، شکم بند لاغری، قرص تقویت قوای جنسی، اقامت نامه ی کانادا، با این ساطور. خودش داد بهم. گف این به دردم نمی خوره. گفتم اون تقویت قوی هم مال آقایونه! بعید به دردت بخوره! خندیدیم. هیچی نگفت.
یه شب بدجوری بهمون حمله کردن. بار اول و دوممون نبود که می ریختن توی چادر ها. ولی این دفعه با همیشه فرق می کرد. تعدادشون خیلی زیاد بود، گاز اشک آور داشتن با تفنگ. می زدن که بمیری! دیگه صحبت دسگیری نبود. سر بلن کردیم دیدیم، سقف چادر بزرگ داره تو آتیش می سوزه! جلوی درا واستاده بودن که کسی نتونه فرار کنه. دود همه جارو گرفته بود، مردم جیغ می زدن. فریاد می زدن، فحش می دادن...

از نگاه های مخاطبانم معلوم بود که تحت تاثیر قرار گرفته اند، ولی در عین حال این سئوال داشت توی جو قایق موج می زد که کدام جانورانی هستند که با گلوله و گاز به یک سیرک حمله کنن؟!

- بله، عرض کردم باور کردنش مثل قضیه اژدر پشمک به سر ساده نیست.
من از یه سرزمینی میام که توش خندیدن جرمه. مجازات داره. اگه لباس بپوشی با رنگ روشن و شاد، اگه موهاتو زیر نور آفتاب پریشون کنی تا باد بیاد دسته دسته تو هوا پیچ و تابش بده، اگه لبخند بزنی، ساز بزنی،اگه برقصی، دسگیرت می کنن! می برندت زندون!! باس تعهد بدی که دیگه هیشکدوم از این کارها رو نمی کنی! اگه مست بگیرنت شلاقت می زنن! زنهاش حق ندارن به مرداش بخندن! اونم جرم داره!
ساز ماله سر قبره و کنار کاسه ی گدایی..

شمام بودین دلقک می شدین.
آره ...ما چریک شدیم که با اینا بجنگیم. سیرک یواشکی ساختیم توی جنگلا. از یه شهر به یه شهر دیگه سفر کردیم. از راه های سخت و کوره راه ها می رفتیم، و وسایل معرکه گیری و بازی رو رو شونه هامون حمل می کردیم. شبا روی درختا می خوابیدیم و شیفت به شیفت کشیک می دادیم.
ولی دمش گرم! هرکی داستان مارو شنید اومد کمکمون! باورتون نمی شه! حاجی فیروز، چارلی چاپلین، باستر کیتون، وودی آلن!!
بالاخره نهضت ما یه جورایی جهانی بود. بسته های کمک های مردمی از غذا، اسلحه و مهمات هر چند روز یه بار به دسمون می رسید، بازش که می کردی، پر بود از جوک و شوخی های دسته اول، ککتل عرق بهار و شکر و تخم شربتی، ساز، صفحه های موسیقی! حرف های قشنگ، آرزوهای خوب! شکلات!
شهر به شهر می رفتیم و دلها رو تسخیر می کردیم، و لبها رو. ردمونو زدن. نه یک بار و ده بار! هر روز و هر روز، سر راهمون دام می ذاشتن، کمین می نشستن، شبیخون می زدن. دسگیر می کردن، فراری می دادن. می کشتن. ولی ما کم نمی شدیم. کافی بوده چارلی گلوله بخوره تا فوری ده نفر برای جایگزین شدنش با عصای نازک و سیبیل هیتلری داوطلب بشن. هیچ وخت مردم نمی فهمیدن از کسی از ما، دیگه نیست!

به اینجا که رسیدم، کاغذ مچاله ی توی دستم رو باز کردم. جوهر نوشته با عرق دستم کمی پخش و پلا شده بود اما انقدری نامفهوم نبود که نشود رویش را خواند:

- الجرنون

توی پست بعدی یکی برامان داستان می خواند

زندگی لاماری مثل یک کتاب هزار صفحه ایی* بود.لاماری سیگار می کشید و حرف می زد و سیگار می کشید .

***

روی عرشه کاپیتان دور خودش می گشت و به زمین و زمان و قصاب فحش های مودبانه می داد.قصاب هم نشسته بود روی صندوقچه و با سرخوشی به کاپیتان نگاه می کرد و می خندید.

-به به!ببین کیا اومدن!چه خبر از اون ور قایق؟

نمی دانم لاماری چه حرفی آورد توی جواب قصاب که بعدش قصاب هیچی نگفت.کاپیتان هم بعد از چند دقیقه وقتی دید تنها متکلم الوحده ی بی مخاطب است سکوت کرد-یا انقدر آهسته به غرغرهایش ادامه داد که صدایش شنیده نمی شد- ...انگار توی سکوت عقربه ها حرکت نمی کردند و وزن همه چیز ده برابر می شد.

"فکر کنم وقتش شده هر کی از قصه اش حرف بزنه!"بعد صدامو صاف کردم و گفتم"خوب کی داوطلب می شه؟"

-چرا از تو شروع نکنینم؟

-قصاب ،ما می تونیم این بازی رو تا ده تا پست دیگه هم ادامه بدیم!بیاین قرعه بکشیم.

***

اسم ها رو نوشتیم رو کاغذ و ریختیم توی کیسه و دادیم دست کاپیتان تا یه اسمو بکشه بیرون.کاپیتان رفت بالای صندوقچه ایستاد و تشکر کرد اول از همه ما که به او اعتماد کردیم و این وظیفه ی سخت رو  سپردیم دستش.چند قلپ از بطریش خورد و دوباره ده دقیقه ایی درباره ی این که چند تا جنگ رو تا حالا رهبری کرده و پیروز شده  حرف زد.به ماجرای کشتی مروارید سیاه رسیده بود که حوصله ام سر رفت از پر حرفی ش وبا عصبانیت کیسه رو از دستش گرفتم و یه کاغذ ازش کشیدم بیرون و گرفتم جلوی چشم بقیه!

*:از اون کتاب هایی که آدمی مثه قسطن عمرا بره طرفش و نگاهش کنه حتی!

 

بیا تا برای تو بگویم جه اندازه تنهایی من بزرگ است!

-چرا اینجوری می کنین؟؟؟ ای بابا!این چه وضعیه تو این قایق؟ خوب یه دقه آرون بگیرین!هر دقه به دقه یه اتفاق عجیب می افته!خوب چتونه،قلبم اومدم تو دهنم انقد هی تاپ و توپ زد...


-چرا داد می زنی؟خودت خیلی آرومی؟خانوم خواب زده، خیال گرفته؟؟


-هی ال!تو هیچی نگو!خوب؟؟

-ااا؟؟مثلا چرا؟؟


-دخترا!دختر!گیس و گیس کشی؟؟


-آره راس می گین،ال!فک می کنم بهتره من و تو با هم تنها حرف بزنیم


-من هیچ حرف خصوصی با تو ندارم!


لاماری رفت جلو و یه چیزی در گوش الژی می گوید،الژی با دهان باز نگاهش می کند و بی حرفی دنبالش راه می افتد.قیافه اش شیبه کسی است که می خواهد فریاد بزند اما می داند کارش فایده ای نخواهد داشت.


همون شب بود که همه چیز زندگیمو واسه ال تعریف کردم ،اون بود که پیشنهاد داد بیاین یه برنامه بذاریم هر کسی گذشته اشو تعریف کنه،انگار ترسیده باشه،یا دلش نخواد  تو دونستن چیزی به این عجیبی تنها باشه.از نیگاش می شد فهمید نمی دونه باورم کنه یا نه،نمی دونس منو دیوونه بدونه یا عاقل،نمی دونس دیگه چه جوری باید روم حساب کنه،اما یه چیزو باور کرده بود:این که من خواستم اولین کسی باشه که تو اون قایق باهام شریک باشه.

چی؟چی بش گفتم که باهام اومد؟هیچی،گفتم که می دونم اون بوده که کاپیتان رو چیز خور کرده بوده.

شب تاریک و بیم موج و گرداب و از این حرفا


در مقابل چشمان وحشت زده ی ما هولناک ترین تصویری که می توانید تصور کنید داشت شکل می گرفت. یک ماهی عظیم الجثه با فلس های درشت فولادی و حاشیه ی طلایی رنگ، و بالهای قوی غول پیکر و چار ردیف دندان تیز اره مانند، الژی را با خود به قعر دریا می برد!
الژ با چابکی و اعتماد به نفس یک جنگجوی ماقبل تاریخی، طوری با ماهی در کشمکش و جدال بود که انگار توی قبیله ی ناشناخته ای که ازش آمده است، متخصص شکار همین نوع ماهی ها بوده و یک دهنه  دکه ی نی ای با سقف پوست خرسی برای فروش زیور آلات دست ساز از بقایای دمب و پولک آنها هم دارد!

این را از آنجایی خدمت شما عرض می کنم که الژ برخلاف من و لاماری و کاپیتان، از همان اول می دانست که تیزی کوچکش بر تن زره پوش ماهی اثری نخواهد داشت و از همان ابتدا کار بنا را بر رسیدن به چشم بزرگ ماهی گذاشته بود
ماهی غول پیکر هراز چندگاهی از اعماق آب بیرون می جهید و ما می توانستیم ال راببینیم که با کاردی که به دندان گرفته است، لحظه به لحظه و شات به شات دارد به چشم زرد رنگ وبزرگ ماهی نزدیک تر می شود!

ما از راه دور شاهد این صحنه ی نفس گیر مرگ و زندگی بودیم و بی خبر از آنچه واقعا دارد در صحنه می گذرد:


الژی خودش را به هر زحمتی شده به نزدیک چشم ماهی رسانده بود و چار انگشت دس راستش را لای پلک همیشه باز ماهی قلاب کرد. جریان آب شدیدی که از آبشش های ماهی بیرون می زد موهایش را پریشان می کرد. مولای متقیان رو یاد کرد و نفسش حبس شد! با تلاشی مضاعف خود را از آبشش ماهی بالا کشید و در مقابل جشم بزرگ ماهی قرار گرفت، چاقو را دهان برداشت و بالا برد، درست در لحظه ای که می خواست آن را با تمام توان توی چشم ماهی خونخوار فرو کند، مردمک چشم ماهی مث لنز دوربین که می خواهد روی چیزی زوم کند، تنگ و گشاد شد و ماهی دست پاچه و هول، باله ای زد و از آب بیرون پرید و فریاد زد:

- هی الجرنون تویی؟! منم ژوپیتر!
الژی دهانش را باز کرد تا بگوید: ژوپیتر! باورم نمی شه! وای خدای من! که ماهی شپلق دوباره توی آب افتاد و به جای تمام این حرفها تنها چند حباب هوا از دهان ال خارج شد و چندین قلب آب دریا هم به خوردش رفت!
از این به بعد ماهی و الژی حد فاصل بیرون پریدن از آب با هم صحبت می کردند و خوب ما از آن دور فکر می کردیم دارند سر مرگ و زندگی مبارزه می کنند!!

- ژوپیتر! پسر چطوری؟ چی کار می کنی؟ از خودت بگو!
....
- مرسی الجرنون جان! مشغولیم. زندگی سخت شده!
....
- می دونم! باز چی شده؟
....
- حجم معده ما بالا بود، رفتیم جزو خوشه ی سوم، سهمیه فیتوپلانتکونمون رو قطع کردن.... الان مجبوریم شبا بیایم از سطح آب شکار کنیم. مرغ دریایی، ماهی گیر تنها..... چی کار کنیم باید زندگی کرد، شکر!
....
- ازدواج نکردی؟
...

- چرا! اتفاقا! با یه ماهی قرمز کوچولوی خوشگل عروسی کردم.... جات خالی بود! مادرم می گفت ماهی قرمز عروس کردنش خرج داره،.... بیا یکی از این عروس دریایی های حاضر آماده رو برات بگیرم. گفتم: نه! الا و بلا فقط "زری"، آخه زنم گلد فیشه!.. تو هنوز این جعبه هه رو داری؟

.... همینطور که ما از ترس نصفه جان می شدیم و سخت بر سر درصد ریسک شلیک به ماهی و خطر برخورد تیر اشتباهی به الژی با هم بحث می کردیم، الژی و ماهی با هم گل می گفتند و گل می شنیدند! درست در لحظه ای که کاپیتان تفنگ را به زور از دست لاماری در آورد تا با شلیک به مخلوط پیچان ماهی و الژی او را "زنده یا مرده" به قایق برگرداند، الژی سوار بر شانه های ماهی غول پیکر به سمت قایق برگشت..

- بچه ها این ژوپیتره! از دوستای قدیمیه منه
- سلام عرض شد. آبجی، داداش، حاج آقا! مارو بایستی ببخشین. شب ب.د، تشخیص ندادم. مزاحم وخت شریف شما شدم!
- اختیار دارین! به هرحال این جور مسائل تو دریا پیش میاد!
لاماری که انگار سالها مسئول تشریفات و پذیرایی از ماهی های غول پیکر بوده این را گفت و برای ماهی دست تکان داد.

ماهی الژی و صندوقچه اش را توی قایق گذاشت و پس از عذرخواهی مجدد به اعماق آبهای کبود اقیانوس برگشت!