ای دریغا که ندانسته گرفتار شدیم
بعد این که به حول و قوه ی باریتعالی
هرکس گوشه ای از زندگانی ماقبل قایقی اش را رو کرد و پرده پوشی ها جنبه ی هم صحبتی به خودش گرفت، این بحث بین
ما قایق نشینان مطرح شد
که یک نفر را به رهبری قایق انتخاب کنیم تا در آینده قطب نما و فانوس راه ما باشد
و از تطالم امواج حوادث، دس ما را بگیرد و چون کودکی که دس بزرگترش را گرفته و از
خیابان می گذرد، ما را بگذراند.
کاپیتان که مدتها بود خودش را در چنین نقش جایگاهی می دید، اساسا این مسئله را
قابل مطرح شدن و بحث نمی دید، اما وختی برایش توضیح داده شد که صرف به دست گرفتن
سکان و داشتن ریش سپید، برای رهبری یک قایق کافی نیست، غرغر کنان از منصبی که خودش
به خودش تفویض کرده بود کنار کشید و به انتظار شروع بحث با اخ و تف و لعن و نفرین،
مشغول ور رفتن با پیپش شد.
هنوز جلسه رسمیت پیدا نکرده بود که لام اعلام انصراف کرد:
- آقا من به نفع دوستان کنار می کشم. اولا از اینکه من برای اینکه شما رو مجاب کنم
که باید چه کار کنید، نیازی به عنوان و القاب ندارم! در ثانی، من از بچگی دوس
داشتم روی قایق یک کار دیگری داشته باشم!
و بدون اینکه منتظر سئوال ما بماند، جستی زد و با حرکات سریع، چارپنگولی از نرده
بان ریسمانی دکل قایق بالا رفت و در جایگاه دیده بانی قرار گرفت.
- هیییی! چه حالی می ده!
من و کاپ و الژی با خوشحالی نگاهی به هم دیگر کردیم و آماده شدیم تا برای تعیین
رهبر گروه وارد شور و مباحثه بشویم، اما هنوز کلمه ای از دهان کسی بیرون نیامده
بود که...
- یه خشکی! یه خشکی می بینم!
وای من همیشه دوس داشتم از این بالا یه خشکی ببینم!
- کدوم طرف؟! کدوم طرف؟!
کاپ دوان دوان به سمت سکان قایق رفت و دقایقی بعد ما رو به خشکی ناشناخته ای به
پیش می رفتیم.
کم کم به نزدیکی خشکی رسیده بودیم و انقدر که با چشم غیر مسلح هم می شد آن را دید.
جزیره ی کوچکی بود، از شن که جابجا نخل و در زیر سایه نخل اندک علفی روییده بود. جنبده
ای در جزیره دیده نمی شد.
قایق به ساحل که رسید، چارتایی جستی زدیم وطناب کشتی را به درختی سفت و محکم
بستیم. از اینکه بعد مدتها پایمان به زمین
سفتی رسیده بود، احساس عجیبی داشتیم، آدم نمی دانست الان باید خوشحال باشد یا
اینکه حس دیگری پیدا کند! سکوت محضی که بر جزیره حکم فرما بود حس ترس را پیشنهاد
می کرد!
چند قدم جلوتر منظره ای حیرت انگیز و در عین همان حال، واهمه آور جلوی چشمان ما
نمایان شد، وسط در وسط جزیره ساختمانی قدیمی از چوب ساخته شده بود، ایوانی داشت که
با نرده های چوبی از حیاط جدا شده بود و در آن صندلی ننویی کهنه ای در تاب خوردن و
نوسان بود. معلوم نبود رفت و آمدنش از وزش باد بود یا اینکه کسی که تا دمی پیش
رویش نشسته بوده با شنیدن دلنگ و دولونگ ما جستی زده و خود را گوشه ای از جزیره
قایم کرده و در کمین است..
پاورچین، پاورچین به سمت ساختمان رفتیم.
- سلام!
- کسی اینجا نیست؟!
تنها جواب به بانگ ما را صدای باد که لابه لای شاخه های درختان می گذشت داد.
به حرکت خودمان ادامه دادیم، حالا به نزدیکی ساختمان رسیده بودیم و می شد تابلوی
کوچک نئونی را که سردر ساختمان نصب شده بود به وضوح ببینیم. تصویر شماتیکی از یک
قو بود و زیرش نوشته شده بود:
به هتل قو خوش آمدید!
قدمی دیگر در بهت به سمت هتل مرموز و ناشناخته برداشتم که احساس کردم چیزی را زیر
پایم لگد کرده ام. نگاه که کردم، نخ نامرئی نازکی را دیدم که از دو سر به دو میله
ی کوتاهی که زیر شنها مخفیشان کرده بودند و حالا که دقت می کردم می شد سر سیاه و
سوراخ دارشان را تشخیص داد، فشرده و دو تا شده بود.
تا به خودم بیایم و کلمه ای را اهم از های و هوی و بپایید، برای اعلان خطر به
دوستان فریاد بزنم، دیواره های آهنین قفسی غول پیکر، همچون دهان گشوده ی هیولایی
از زیر شنها با صدای مهیبی بلند شد و ما را در چاردیوار خود فرو برد!
زنگ اخبار زنگ زده ای هم به گوشه ی یکی از دیواره ها متصل بود که به دنبال جمع شدن
قفس، با صدای ممتد کر کننده ای شروع به زنگ زدن کرد، تا افتادن ما به دام را به
شکارچیمان که لابد همین گوشه کنار ها جایی مخفی شده بود، اعلام کند.
لاماری گفت: لعنتی! باید حدس می زدیم!
الژ گفت: من حدس زده بودم. و خیلی جالبه که حدس می زدم اگه یک نفر بخواد ما رو توی
دام بندازه همین قصاب بی عرضه است!
کاپ دستی روی شانه ی من که هنوز در همان پوزیشن، میخ و مبهوت مانده بودم گذاشت و
گفت: عیبی نداره پسرم! ممکن بود برای هر کدوممون پیش بیاد.
با نگاهی سرشار از احساس تشکر به سمت کاپیتان برگشتم، که دست به جیب برده بود تا
باز از بغلی معروفش اندکی آب طربناک را رد حندق بلا بریزد و از گرفتاری های این
جهان مادی خود را برهاند که...
- نه!!!!
- چی نه کاپ؟
- بغلیمو تو قایق جا گذاشتم!
کاپ که انگار تازه فهمیده، یا دست کم احساس کرده بود توی قفسی گیر افتاده است، زیپ
از چاک دهان ورداشت و خوار و مادر هرچی قایق و دریا و جزیره و قفس را به عقد سگ
حشر ارمنی در آورد و از آنجایی که احتمالا خیلی خاطر ما را می خواست، در مورد ما
تنها بع اینکه مرده شورمان را ببرد که هر چه می کشد از دست ماست کفایت کرد.
گرفتار و بیچاره وسط در وسط قفس غول پیکر ایستاده بودیم و منتظر که هر لحظه چه جور
آدم خواری، سبوعی، راهزنی چیزی از راه برسد و کار ما را یکسره کند، اما، زمان می
گذشت و آب از آب تکان نمی خورد. در کل جزیره از تالاق و تولوق جمع شدن میله های
قفس و صدای کرکننده زنگ که مث مته داشت مغز ما را سوراخ می کرد، یک پرنده هم از سر
شاخه ای پر نزد که نزد.
الژ نگاهی به لاماری انداخت، کمی در همین حالت خیره به او زل زد و بعد فریاد بی
صدایی را به نشانه ی سرسام گرفتن با انقباض تمام عضلات صورت نمایش داد!
- اوه البته ال! همین الان..
بنگ! بنگ! بنگ!
مادر زنگ به دیار باقی شتافت و سکوت محض دوباره به جزیره حکم فرما شد.
همه خدا بیامرزی برای پدر خیالی لاماری فرستادیم و من به سمت میله ها رفتم.
- پدر سگا! ببین تمام میله ها رو با میخ و تیغ پوشوندن. دست هم نمی شه بهشون زد.
لام نگاهی کرد و گفت: انگار هیچ وخت نمی شه که از قفس دور باشیم.
یک مدتی دیگر صبر کردیم. پوست تنمون زیر آفتاب بریان شده بود و مث سگ له له می
زدیم. هیچ خبری نبود. انگار جزیره سالهای سال متروکه شده و صاحبان احمق و بی
مسئولیت قبلی اون، این تله ی لعنتی را همین جوری خنثی نشده ول کرده و برای همیشه
رفته بودند.
الژ باز نگاهی به لاماری انداخت.
- چیه ال؟ فک نمی کنم با چارتا گلوله ی این هفت بشه این میله ها رو شکست.
- نه. ولی با اره ی آهنبر می شه بریدشون.
- آره، ولی متاسفم. چون من جعبه ابزارمو گذاشته بودم کنار بغلی کاپیتان!
- خوب پس از تواناییهات استفاده کن و برای یک بار هم که شده از ذهن یه نفر به جای
هیولا یه چیز به درد بخور بیرون بیار!
- اوه! آره.. امروز چه باهوش شدی ال! .... خیل خوب زود باش بخواب.
- چی؟! می خوای بری تو خاطرات من؟!
- خوب الان تنها مهندس جمع تویی
- امکان نداره! خاطرات من پر از اطلاعات طبقه بندی شدست!
- بیا تو خاطرات من!
سه تا کله و شیش تا نگاه به طرف من برگشت.
- بیا تو خاطرات من. چون اونجا هم اره ی آهنبر هست. هم اینکه خود تو اونو ازم
گرفتی!
یه تابستون گرم توی شیش سالگی. نمی خواستم بهت بدمش. ولی به زور ازم گرفتیش. گفتی
خیلی بهش نیاز داری و اصلا وخت برای چونه زدن نداری!
در همین لحظه جزیره با غرشی شروع به
لرزیدن کرد. لرزه ها شدت گرفت و سطح اقیانوس بالا و بالا تر آمد.
جزیره داشت به زیر آب فرو می رفت...