در مقابل چشمان وحشت زده ی ما هولناک ترین تصویری که می توانید تصور کنید داشت شکل می گرفت. یک ماهی عظیم الجثه با فلس های درشت فولادی و حاشیه ی طلایی رنگ، و بالهای قوی غول پیکر و چار ردیف دندان تیز اره مانند، الژی را با خود به قعر دریا می برد!
الژ با چابکی و اعتماد به نفس یک جنگجوی ماقبل تاریخی، طوری با ماهی در کشمکش و جدال بود که انگار توی قبیله ی ناشناخته ای که ازش آمده است، متخصص شکار همین نوع ماهی ها بوده و یک دهنه  دکه ی نی ای با سقف پوست خرسی برای فروش زیور آلات دست ساز از بقایای دمب و پولک آنها هم دارد!

این را از آنجایی خدمت شما عرض می کنم که الژ برخلاف من و لاماری و کاپیتان، از همان اول می دانست که تیزی کوچکش بر تن زره پوش ماهی اثری نخواهد داشت و از همان ابتدا کار بنا را بر رسیدن به چشم بزرگ ماهی گذاشته بود
ماهی غول پیکر هراز چندگاهی از اعماق آب بیرون می جهید و ما می توانستیم ال راببینیم که با کاردی که به دندان گرفته است، لحظه به لحظه و شات به شات دارد به چشم زرد رنگ وبزرگ ماهی نزدیک تر می شود!

ما از راه دور شاهد این صحنه ی نفس گیر مرگ و زندگی بودیم و بی خبر از آنچه واقعا دارد در صحنه می گذرد:


الژی خودش را به هر زحمتی شده به نزدیک چشم ماهی رسانده بود و چار انگشت دس راستش را لای پلک همیشه باز ماهی قلاب کرد. جریان آب شدیدی که از آبشش های ماهی بیرون می زد موهایش را پریشان می کرد. مولای متقیان رو یاد کرد و نفسش حبس شد! با تلاشی مضاعف خود را از آبشش ماهی بالا کشید و در مقابل جشم بزرگ ماهی قرار گرفت، چاقو را دهان برداشت و بالا برد، درست در لحظه ای که می خواست آن را با تمام توان توی چشم ماهی خونخوار فرو کند، مردمک چشم ماهی مث لنز دوربین که می خواهد روی چیزی زوم کند، تنگ و گشاد شد و ماهی دست پاچه و هول، باله ای زد و از آب بیرون پرید و فریاد زد:

- هی الجرنون تویی؟! منم ژوپیتر!
الژی دهانش را باز کرد تا بگوید: ژوپیتر! باورم نمی شه! وای خدای من! که ماهی شپلق دوباره توی آب افتاد و به جای تمام این حرفها تنها چند حباب هوا از دهان ال خارج شد و چندین قلب آب دریا هم به خوردش رفت!
از این به بعد ماهی و الژی حد فاصل بیرون پریدن از آب با هم صحبت می کردند و خوب ما از آن دور فکر می کردیم دارند سر مرگ و زندگی مبارزه می کنند!!

- ژوپیتر! پسر چطوری؟ چی کار می کنی؟ از خودت بگو!
....
- مرسی الجرنون جان! مشغولیم. زندگی سخت شده!
....
- می دونم! باز چی شده؟
....
- حجم معده ما بالا بود، رفتیم جزو خوشه ی سوم، سهمیه فیتوپلانتکونمون رو قطع کردن.... الان مجبوریم شبا بیایم از سطح آب شکار کنیم. مرغ دریایی، ماهی گیر تنها..... چی کار کنیم باید زندگی کرد، شکر!
....
- ازدواج نکردی؟
...

- چرا! اتفاقا! با یه ماهی قرمز کوچولوی خوشگل عروسی کردم.... جات خالی بود! مادرم می گفت ماهی قرمز عروس کردنش خرج داره،.... بیا یکی از این عروس دریایی های حاضر آماده رو برات بگیرم. گفتم: نه! الا و بلا فقط "زری"، آخه زنم گلد فیشه!.. تو هنوز این جعبه هه رو داری؟

.... همینطور که ما از ترس نصفه جان می شدیم و سخت بر سر درصد ریسک شلیک به ماهی و خطر برخورد تیر اشتباهی به الژی با هم بحث می کردیم، الژی و ماهی با هم گل می گفتند و گل می شنیدند! درست در لحظه ای که کاپیتان تفنگ را به زور از دست لاماری در آورد تا با شلیک به مخلوط پیچان ماهی و الژی او را "زنده یا مرده" به قایق برگرداند، الژی سوار بر شانه های ماهی غول پیکر به سمت قایق برگشت..

- بچه ها این ژوپیتره! از دوستای قدیمیه منه
- سلام عرض شد. آبجی، داداش، حاج آقا! مارو بایستی ببخشین. شب ب.د، تشخیص ندادم. مزاحم وخت شریف شما شدم!
- اختیار دارین! به هرحال این جور مسائل تو دریا پیش میاد!
لاماری که انگار سالها مسئول تشریفات و پذیرایی از ماهی های غول پیکر بوده این را گفت و برای ماهی دست تکان داد.

ماهی الژی و صندوقچه اش را توی قایق گذاشت و پس از عذرخواهی مجدد به اعماق آبهای کبود اقیانوس برگشت!