مدارا و مدیریت
شب سرد و بیم موج را که داشتیم، چیزی نگذشت که گردابی چنین حایل هم پیدا شد!
آب از زیر پای ما پیچان و چرخان هورت کشان به سوراخی نا مرئیی کشیده می شد. اولش کم و گم و بعد یواش یواش عرض و عمق پیدا کرد و بسیار منظره ی مهیبی که آب را به دهن هر بیننده ای خشک می کرد پدیدار شد!
- سفت بچسبیییییییییییییییین!!
فریاد کاپ به هوا رفت و نظر به همان کشف و شهودی که چند وخت قبل در حمایت و حراست از جان و مال و ناموس ما انجام داده بود، حالا با داد و بیداد داشت ما را مدیریت می کرد!
- سفت بچسبییییییییییییییییییییین!!!!
البته در عین تقسیم و ظایف! به عنوان یک رهبر مقتدر که علاوه بر درایت، از شجاعت و استقامت بالایی هم برخوردار است، با گرداب وارد درگیر لفظی شدیدی شده بود و چنان خوار و مادر گرداب را مورد عنایت روحیه ی انقلابی و سلطه ناپذیر خود قرار داده بود که به نظر می رسید گرداب مکنده، به زودی زود یا شرم می کند و دس از سر ما بر می دارد و یا از زور غیرت و همیت چنان ما را به قعر دریا می مکد و فرو می برد که انگار مادر دهر از اولش هم، ما را نزاییده است!
خلاصه اینکه با یان رفتار کاپ، راه هرگونه مذاکره با گرداب بسته شده بود!
- سفت بجسبیییییییییییییییییییی....
- اه! خفه شو دیگه! سر ما رو بردی!
- چی؟! به من می گی خفه شم! بله حق هم داری! تو چه می دونی گرداب چیه؟!
- منی که یه عمر رو آب زندگی می کردم نمی دونم گرداب چیه؟! اون وخت تویی که تمام اطلاعات دریانوردیت از روی کتاب ناخدای پانزده ساله و مدرسه ی رابینسون هاست می دونی؟!!!
کاپ دهن باز کرد که جواب الژ را بدهد که ناگهان گرداب، مث بد مستی که پیک روی پیک، شکم خالی عرق گرم بی مزه خورده باشد و کون به کون و آتیش به آتیش رویش سیگار کشیده باشد، و بعد برای مدت 37 ثانیه چشم هایش را بسته باشد، هرچه خورده بود بالا آورد!
انگار آب از زیر آب منفجر شده باشد! فواره ی بزرگی از زیر آب فوران کرد که تا آسمان می رفت و خط امتدادش تصویر ماه را دو تکه می کرد!
میخ، از ترس این صحنه ی مهیب همه دهانهایمان را بستیم و با تمام قدرتمان میله را چنگ زدیم. دستهایمان از زور فشار کبود و کرخت شده بود. فواره ی هیولا همچون بارانی بر سر ما و امواج پرتلاطم اطراف شروع به باریدن کرد. و ناگهان تمام جزیره با ضربه ای نگهانی و صدایی مهیب از زیر آب بیرون آمد...