لحظه هایی هست که تو می مانی،بین کاری که می دانی آخرش انجام می دهی و کاری که می دانی  انجامش نخواهی داد و اصولا آن تردید فقط یک چیزی ست که  حس می کنی که بعدا منت سرت گذاشته شود که تو صاحب اختیار بودی.لحظه ای که قصاب گفت تو" قبلا این کار را کرده ای،قبلا اره را از من گرفته ای،وقتی من بچه بودم" خوب لحظه ای بود که دیگر من هیچ اختیاری رویش نداشتم،اگرچه می شد بگویی که نه،تو همیشه می توانی تصمیم بگیری که کاری را انجام بدهی یا نه،ولی خوب این حرف مفت است!صدی نود ایام ما در عمل های انجام شده قرار گرفته ایم و این تردید ها فیلم مان است.من دلم نمی خواهد این اتفاق هر دم به دقیقه ای بیفتد،دوست ندارم هر کاری را به همین سادگی رفتن در خیال کسی انجام بدهم اما این دفعه دیگر پیش آمد کرده بود.

پس رفتم.معلوم بود،از همان اول راه افتادنم معلوم بود که قصاب قصه ی ما کودک خیال پردازی بوده ،از این ها که دراز می کشند یک ساعت یک ساعت آسمان را نگاه می کنند و با شکل ابرها انیمیشن بازی می کنند!آسمان تا زمین پر از مونیتور بود ومعلوم نبود کجای این همه خیال بازی کودکانه اش اره ی تحفه اش را از دستش گرفته ام،وسط مونیتور ها ایستاده بودم و شک نداشتم نمی رسم مثل سر قضیه ی کاپ به دانه دانه اشان سرک بکشم.چشمهایم را بستم،دور چرخیدم و آن جایی که حس کردم ایستادم،دقیقا؛درست حدس زدید:جلوی مونیتور مورد نظر متوقف شده بودم.خوب حتما شنیده اید،خون می کشد!خون خودم مرا کشید.وارد مونیتور شدم..

 

کودکی های جوانمرد روی یک عالمه تخته سه لا نشسته بود،اره ای با دسته ی قرمز توی دست های کوچکش داشت و با جدیت داشت یک قطعه چوب را می برید.چشم هایش انگار خطوطی را که روی تخته ها کشیده بود دنبال می کرد. برای آن سن بچه جدی به نظر می آمد. روی زمین بغل دستش یک عالم کاغذ ریخته بود که پر از توشته بودند و شکل.

رفتم جلو:

-سلام!خوبی کوچولو؟

-من کوچولو نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!

-خیلی خوب!چرا داد می زنی؟!چیکار داری می کنی؟

-به تو چه ربطی داره!اصن تو کی هستی؟موی بلند ،روی سیاه!

خوب ظاهرا کودکی قصاب خیلی بویی از ادب نبرده بود،احتمالا منظورش خرمن مو و چهره ی گندم گون بوده باشد!

-ببین بچه با من درست حرف بزن !خوب؟مدرسه که می ری جوجه؟نمی ری؟

-معلومه می رم!فکر کردی من....

-ششششششششش!حرف اضافه نباشه!خانوم معلمتون از کلاغی چیزی باتون حرف نزده تا حالا؟؟

حرف خانوم معلم انگار آبی بود روی آتیش جوجه ی بد اخلاق!دست و پایش را جمع کرد..

-خوب؟

-خوب ؟هاه!من همون مامور چک کردن شماها هستم!چیه؟نکنه فکر کردی واقعا کلاغ میاد نیگاتون می کنه؟؟

کودکی قصاب دو به شک بود،از طرفی شک نداشت که کلاغ واقعی است و خانوم معلمش خبر دارد روزها چکار می کند،از طرفی هم انگار تازه پی برده بود که چقدر خنگ بوده!معلوم است که کلاغی در کار نیست،کلاغ که حرف نمی زند!چه گولی خورده بود،حتما همیشه یک آدمی خبرشان را می داده و این معلم بی معرفت گفته بود کلاغ است که کاور کند قضیه را...اوه اوه!

-معلومه که می دونستم کلاغ نیست!چیه فکر کردی منم مثل  پورمهدی خنگم؟نکنه قبل من پیش اون بودی؟

-حرف اضافه موقوف!به تو ربطی نداره قبل اینجا کجا بودم،مهم اینه که بعدش مستقیمممم کجا می رم!

می خوای فردا جواب خانوم معلمتو بدی یا با زبون خوش اره اتو تسلیم می کنی؟

.....

 

 

خوب برگشتن همیشه خیلی خوب نیست،دلم پیش بچگی قصاب مانده بود که وقت تحویل دادن اره چشمانش پر از اشک بود و از خشم می لرزید،وقتی محو می شدم داد می زد:باشه،اره رو ازم بگیرین،یه راه دیگه پیدا می کنم..

 

اره را گرفتم طرف جوانمرد،بزرگسالش را می گویم: بیا،از خودت گرفتم،به خودت تحویل می دم.....