همین جوری که در چنگال اختاپوس غول پیکر به درون آبهای تیره کشیده می شدم٬ مرگ را جلوی چشمانم دیدم. قفسه ی سینه ام با ولع بلعیدن هوا بی اراده به شدت بالا و پایین می شد و چیزی نمانده بود که آب را با تمام توان دیافراگمم به درون ریه هایم فرو بکشم.
با آخرین توان یک انسان مواجه با جدال مرگ و زندگی سعی کردم راهی به نجات بیابم. دهان سرخ و باز اختاپوس در انتهای تصویر٬ پشت سر من باز شده بود و حفره ی ترسناکی بود که مرا به خود می خواند.
مولای متقیان رو یاد کردم و نفسم حبس شد!
دستم را بالا بردم و ساطور را بر دستش کوبیدم. هیچ اثری نداشت...
دوباره و دوباره و هر بار کم اثر تر و ضعیف تر. اختاپوس نامرد که تقلای مرا دیده بود فشار را بیشتر کرد. اوبین قلپ آب را نفس زدنهای بسته ام به خوردن داد. دیگر چیزی نمانده بود که دری گشوده به نور سرخ آتش جهنم در انتهای دالانی تاریک با دوتای دیو سرخ شاخ دار و نیزه بر کف این ور و آن ورش ببینم که ناگهان شلیک چند گلوله آبهای تیره را چون خطوطی نورانی شکافت و بر تن اختاپوس مادر سگ نشست!
خون سبز رنگش در آب پخش می شد و یک لحظه از سوزش جای گلوله دستش شل شد. در همان لحظه ی غفلت از چنگالش گریختم و با تمام توان و امید و آرزوی جوانی به سمت سطح آب شنا کردم!

-ههههههههههههههههههیییییییییییییییییییییییییییییییی!

چه کسی تفنگ داشته و رو نکرده بود؟
در شماره ی بعد بخوانید!