این اتفاق نباید دوباره می افتاد
راه دیگری نداشتم اما،داشتم؟چند بار به من گفته بوده باشند نگذار این اتفاق بیفتد، خوبست؟اگر نمی رفتم توی خیال کاپیتان زنده نمی ماند!من چه می دانستم توی خیالش انقدر اوضاع قاراش میش است!
البته خوب بهانه نیاورم حدس زدنش کار سختی نبود ؛که آدمی به این سن و سال به قول خودش با تجربه ای به وسعت هفت دریا چه چیزها از که از سر نگذرانده باشد!اما این که آن جک و جانور ها این حجم پایه باشند دنبال من راه بیفتند و بیایند توی واقعیت را خدا وکیلی پیش بینی نکرده بودم و البته که بعد این همه وقت مهارتم هم کم شده است در کارم...مادر راست می گفت که در چشم های من دیده است این خیال زادگی مرا به باد خواهد داد،همان طور که خیال زدگی او را به باد داد..
-تو تفنگ داری؟!!!
-من بدون تفنگ نمی رم سر کوچه نون بخرم!در ضمن،این دو تاتون که از مرگ حتمی نجات دادم.کی باشه بلند بلند دسته جمعی بخونیم تا سه نشه بازی نشه!کمک کنین بگیریمش از آب نفله رو!