فکم درد گرفته بود از بس دندان هایم را به هم فشار داده بودم.انگار فقط قرار بود توی این قایق از این اتفاق ها بیفتد پشت هم و من دلیلش را ندانم.هی آدم ها مرا شگفت زده کنند و من ندانم.چقدر گذشته بود از آخرین باری که اتفاقی افتاده بود و من دلیلش را نمی دانستم؟هزار سال؟بیشتر !؟نمی دانم.تنها مرا خشمگین می کرد این نادانی.اتفاقی می افتاد و من نمی دانستم چطور و بعد دوباره و دوباره تکرار می شد و من اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم.

قصاب سرفه های دردناکی می کرد.پیری با آن پای لنگش چند بار پریده بود تخت سینه اش تا قصاب بتواند آبی که خورده بود را بالا بیاورد.

ال-می دونید بچه ها!من خسته شدم از این وضعیت.

لاماری هنوز توی هپروت خودش بود و یادش رفته بود تا آن تفنگ لامصب را غلاف کند.

قصاب-نه بذار باشه(سرفه )من عاشق این وضعیتم (سرفه)

ال-تو بهتر نبود ته اقیانوس می موندی.

کاپیتان غرغر کنان گفت"فقط همینو کم داشتیم.خانوم دهن گشادشو وا نمی کنه وقتی هم که می خواد وا کنه بلن گو می گیره دسش که عربده بکشه.همیشه طلبکاره.تو دیگه این وسط چی می گی."لنگ لنگان نزدیک صندوقچه شد"می دونی هر چی می کشیم از دست تو و- پای سالمش یک لگد به صندوقچه  زد- این صندوقچه اته"بعد چشم هایش گشاد و لبش را گاز گرفت از درد.

نه. این گفت گو به هیچ جا نمی رسید.هیچ کس حرف نمی زد.هیچ کس نمی خواست شروع کند که قبلش از کجا آمده و چه شد که آمد اینجا.

لاماری ایستاد روبرویم و گفت:خودت چرا شروع نمی کنی؟

ال-فک کنم داستان تو جالب تر باشه میس مایند ریدر!

قصاب-هی (سرفه) شاید هم من باید شروع کنم.

 لاماری کلتش راغلاف کرد و مثل گرداننده ی حراجی ها گفت: داوطلب دیگه ای نبود؟