تیم ورک!
-خوب الآن ما چیکار باید بکنیم؟
-ما که جامون امنه،می مونه کاپ...که... اونم ظاهرا دیگه جاش امنه!
-ها؟چطو؟
-ااااا!کجا داره می ره؟گاز قایقو گرفت رفت!
-بیا!حالا جای کی امنه!
-اوه اوه!!یارو داره میاد اینوری!بچه ها همه بچسبین به دیوار!اسلحه دست کیه؟؟ها ،آفرین جوانمرد!خوب کردی آوردیش!می چسبیم به دیوار،این میاد تو،مارو نمی بینه،تفنگو می ذاریم پس کله اش،خلع سلاحش می کنیم!
دیگر وقت نماند که دقت نقشه ی مسخره امان را تخمین بزنیم...
-چرا اینجا وایسادی؟
-کجا وایسم؟
-برو اونورتر،درو محکم وا کنه پرچ می شی به دیوارا!
-یاه یاه یاه!حالا وقت شوخیه؟
-بابا شوخی چیه!می گم این وحشیه!
-خودم می دونم کجا وایسم!
-اصن هر گورستونی می خوای وایسا!عن!
-سسسس!چتونه!!!!!!اومد،صدامونو می شنوه،سسسسسسس..
قیژژژژژژ....تق!
در باز می شود و سیاه می آید تو،پشتش به ماست و مثل ابله ها روبرویش را نگاه می کند،شروع می کند رو به هوای اتاق قمه کشی!
هوشت،هوشت،هوشت(صدای پیچ و تاب شمشیر در هوا!) به همراه بلغور کردن کلمات عربی ،که همراه می شود با خیز برداشتن جوانمرد برای گذاشتن اسلحه روی پس کله ی سیاه زنجیر دریده،مثل یک دانشمند که در خواب به کشف و شهود برسد،آن واحد به یادم می اندازد که این موجود بدوی تر از آن است که بداند اسلحه چیست و با حس آن روی سرش بی حرکت بماند و بر نگردد شمشیر را توی شکممان فرو کند!
این انگار فقط به ذهن من نمی رسد،رو که برگرداندم طرفشان، جوانمرد مثل آدمی که سر جلسه امتحان،در یک لحظه ،هم یادش بیاید برگه های تقلبش را جا گذاشته و هم بفهمد رفیقش بهش دروغ گفته امتحان ساده است!! و ال مثل اینکه دارد به جنازه ی له شده ی سوسک نگاه می کند داشتند نگاهم می کردند...
-جوان شلیک کن تو پاش!
و گنده که تازه با فریاد من دوزاریش افتاده بود که در یک فضای سه بعدی مکانی هم به نام پشت سر وجود دارد و رویش از سوی ما داشت شمشیر می کشید نقش زمین می شود!بیچاره از تعجب،فکش که هیچ،آلت قتاله اش هم از دستش می افتد!
احتمالا برای یکی دو ساعت بهت زده تر از آن است که حتی یادش بیاید چکار می خواسته بکند یا حداقل این فکریست که ما می کنیم.
-اوفففففف!نزدیک بودا!
این را جوانمرد می گوید ،در حالی که شمشیر را برداشته و خریدارانه و این رو ؛آن رو کنان!!بر اندازش می کند.
اما لحظه ای بعد ، سیاه که انگار زیادی دست کمش گرفته ایم، چنگ می زند به پای جوانمرد و می خواهد و می تواند هم که نقش زمینش کند،ال جفت پا می پرد روی پای گلوله خورده ی مرد بدبخت،سیاه که از درد نعره می زند و پای جوانمرد را بی خیال می شود و خم می شود طرف ال ،من با لگد می روم توی صورتش!
-دوستان!دوستان!بچه های من!بهتون افتخار می کنم!مادرشو شوهر دادین! اینم طناب،دس و بالشو ببندیم نره غولو!
این را هم کاپیتان از توی چارچوب در می گوید.
-راستی سگه چی شد؟
-تو قایقه!