گول می زن! که گول خوش باشد!
-
- - فک نکنم گفته باشی تا حالا که از کجا اومدی؟
نمی دانم،یادم نمی آید کدامشان این را به من گفت، مامان این هارا می گویم،یا شاید از ذهن کدامشان گذشت که من حالا یادش افتاده ام:آدم هایی که هیچی نمی گویند اما از تو سوال می پرسند،مسلما در حال مخفی کردن چیزی هستند و می خواهند بدانند تو از رازشان چیزی می دانی یا نه!
اما دقیقا کاربردش همین جاست،کسی که هرگز نصف جمله هم از خودش حرف نزده و ظاهری سخت تر از کوه دارد از من سوال خصوصی می پرسد!بعد با یک لحنی هم می پرسد که انگار خودش هر چی داشته نداشته برای ما سیر تا پیاز تعریف کرده و حالا دیگر نوبت من است!
یا مثلا انگار اگر هم نگفته، طبیعی ترین چیز دنیا همین است که من توضیح بدهم از خودم، بی آن که بخواهم از او چیزی بدانم.داشتن ظاهر آدمای "همه چیز رو" خوبیش همین است،سوال می پرسد و شک هم ندارد که هر آن چه باشد به او خواهم گفت! البته که من صدی نود مواقع همان کتاب بازی هستم که هیچ رازی ندارد و همه چیزم را به همه می گویم،اما خوب این کارم دلیل دیگری هم دارد غیر از این که خوش می گذرد آدم با مردم حرف بزند و آن اینکه این بهترین سنگر است!بهتر از سکوت می شود پشت آن قائم شد؛ وقتی هیچ وقت هیچی نگویی همه بهت مشکوکند،حتی وقتی چیزی را قائم نمی کنی،اما وقتی همیشه یک عالمه چیز تعریف می کنی کمتر کسی گمان می برد که چیز دیگری هم مانده است که تو نگفته باشی!
من اما همیشه ی خدا داشته ام چیزی را مخفی می کرده ام،یعنی حتی وقت هایی که هیچ کار خاصی هم نمی کرده ام، یک مساله بوده که هرگز به هیچ کس نگفته ام،این اصل و نسبی که دارم را،این واقعیتی را که اصولا اگر هم به کسی بگویم کسی باورش نمی کند ، را من همیشه پیش خودم نگه داشته ام،مردم فکر می کنند متفاوت بودن خوب است!بهشان بگویید بیایند از من بپرسند!
-جای خاصی نبودم،رفته بودم پایین دستشویی ،یک سر هم رفتم انبار سیگار پیدا کردم اومدم!می کشی؟
این ها را با لبخند خوشحالی گفتم و الجرنون را در حالی که باز آن حالت "چرا هر بار فکر می کنم عاقلی با یک حرف به غایت احمقانه یا با نفهمیدن یک سوال ساده نا امیدم می کنی؟" در چشمانش رها کردم!مشکلی ندارم با اینکه مردم فکر کنند احمقم!مخصوصا آدم هایی که می دانم حالا حالا ها باهاشان کار دارم.به علی نمی خواستم گولش بزنم!دروغ دوست ندارم بگویم،پیچاندن روشی بسی بهتر است!
رفتم جلوی عرشه،که در مسیر بادی که در موهایم می پیچید سیگاری بگیرانم و به این فکر کنم که مامان یک بار می گفت عاشق سیگار کشیدن او شده بود ..
ای لعنت به تو الجرنون که با یک سوال باز من را پرت کردی در آن چنان گذشته ای..