چند لحظه بیشتر طول نمی کشد،چند ثانیه ایست، اما مرگست،یک جور مرگ است،همه که اینجوری نمی میرند،اما آدم با خودش فکر می کند اگر مرگی به خاطر تنگی نفس باشد باید این جوری باشد،هیچ کس از آن هایی که مرده اند  برنگشته اند تعریف کند چه جوری بوده،پس شنوندگان مجبورند قناعت کنند به  روایت همین آدم هایی که این حمله را توصیف می کنند و می گویند به مرگ می ماند!

چیزی نیست که کسی دوست داشته باشد  دو بار تجربه اش کند،خوب  من هم فکر نمی کردم مجبور باشم دوباره تجربه اش کنم ،فکر می کردم بار آخر است..دیگر به اینجا نمی رسد کار..

مشت محکمی خورد توی فکم و صورتم به سختی پرت شد آن طرف و چند ثانیه این تنگی نفس و فشار و احساس مرگی نزدیک،سخت نزدیک و... تمام شد.

چشمانم باز شد و برگشته بودم.دهانم مزه ی خون می داد و برگشته بودم،مشت محکمی بود!یاد لحظه ای که داشتم تنظیمات را ایجاد می کردم افتادم،برایم اهمیتی نداشت قدرت مشت چقدر باشد،همین که اسمش مشت بود و قرار بود محکم باشد یاد استکبار جهانی افتاده بودم .

متوجه شدم دارم لبخند می زنم،هر چند کج،همینش هم درد داشت.

زبانم را توی دهانم چرخاندم،دنبال منبع خون می گشتم،دندانی لق نبود، فقط رفته بودند توی لثه و پاره اش کرده بودند و خون از آن بود.

برگشته بودم ،برگشته بودم به زندگی که از آن فرار کرده بودم، با دهانی پر از خون،رسمش هم همین بود دیگر.فکر می کردم برای همیشه رفته ام.برای همین هم "مشت آخر" را گذاشته بودم روی درجه ی آخر.من که قرار نبود برگردم و مشت بخورم،چه اهمیتی داشت چقدر محکم باشد؟

تنظیمات سخت و پیچیده ای درست کرده بودم،با یک حس خاص.با احساست نسبت به کاری که دوستش داری و نداری و مدت هاست انجامش نداده ای و توی ترک بوده ای و برای آخرین بار داری انجامش می دهی و می خواهی فوق العاده باشد..با همه ی آن چه این سال ها یاد گرفته بودم و آن چه از مادر یادم مانده بود..می دانید،اگر توی کاری تخصص داشته باشی،حتی اگر کنارش بگذاری،بعضی وقت ها حس می کنی داری توی آن تجربه کسب می کنی..این همه وقت  دوری چیزی از مهارتم کم نکرده بود،از علاقه ام هم..

این فیلم ها را دیده اید دیگر،این هایی که شخصیت اصلی شان تبه کار کار کشته ایست،یا پلیسی آن چنان- فرق چندانی هم نمی کند،اگر قرار باشد ما حس کنیم او قهرمان داستان است،خواهیم کرد،می خواهد کارش قانونی باشد یا نباشد- که قرارست پروژه ی آخرش را انجام بدهد،بعد از مدت ها بازنشستگی؟معلوم است دیده اید،هزار بار.همان حس را داشتم،بیشتر تو جو!!ش بودم البته،من هم زیاد دیده ام از آن فیلم ها خوب.

تنظیمات جوری بود که هرگز برنگردم ،هرگز که وجود ندارد،به خصوص در این کار.یعنی جوری بود که احتمال برگشتن نزدیک صفر باشد.

دو مرحله ایش کرده بودم،مرحله ی اول این بود که گریه کنم. صد البته کم پیش نمی آمد این یکی،هر کسی که مرا دو بار ببیند می داند این را. اشکم دم مشکم است،اما اتفاقا چون زیاد گریه می کنم احتمال سخت گریه کردنم کم است ،خیلی کم،پس درجه را گذاشتم روی سخت و دردناک ترین نوع گریه ام!روی ضجه زدن در واقع،اگر بخواهیم اسم دقیقش را بگوییم.جوری گریه کردن انگار که داری پاره می شوی.

احتمال کم دوم این بود که کسی مرا بزند! مرا!کسی مرا بزند، آن هم وقتی دارم گریه می کنم،بزند و مشت هم بزند ،مشتی که دهانم را خون بیندازد و .... بله!قبول دارید که مادر  احتمالات را شوهر دادم با این تنظیماتم!

البته  که دلیل اصلی انتخاب گریه برای مرحله ی اول بیداریم فقط این نکته نبود.دلیل اصلی این بود که می خواستم فرار کنم از زندگی پر رنجم،زندگی پر دردم ،می خواستم زندگی دیگری را آغاز کنم ،زندگی دیگری که اشک و غم درش کم باشد،نه که نباشد،کم باشد،بی درد هم که مزه ای ندارد آن چنان زندگی،اما دیگر طاقت اشک های پر از درد و تلخ خودم را نداشتم،اشک هایی که هر بار شروع می شدند فکر می کردم کاش قلبم از حرکت بایستد و دیگر این طور گریه را تجربه نکنم..همین طور گریه ای که مشخصاتش را دادم به دستگاه!کمی سخت تر،برای محکم کاری از بر نگشتن.

مشت اما خوب یک کم شوخی همراهش بود، یک کمی مسما!به خاطر اسمی که رسم بود توی صنف ماها برای  آن چه شما را بیدار می کند، بهش می گفتند مشت آخر ،می گفتند قدیم ها اصولا راه بیدار شدن همین بوده اما جوان های کار روش های دیگری را آورده بودند توی بورس و عملا کسی دیگر از "مشت" برای بیداری استفاده نمی کرد و فقط اسمش مانده بود روی کار، من هم هیچوقت امتحانش نکرده بودم، فکر کردم چرا برای بار آخری که دارم چنین چیزی را طراحی می کنم واقعا از مشت استفاده نکنم؟و کردم.

فراموشی را هم خودم گذاشته بودم جز آیتم ها،فراموشی چطور به آن جا رفتنم را،که بیخود هوس برگشتن به سرم نزند،با سختی کوچک،با خاطره به یاد آوردن،می خواستم فقط برای یک بار دیگر به خودم حق یک شروع تازه را  بدهم.نه بیشتر،آب اماله نمی خواستم راه انداخته باشم!هی برو،هی بیا،بله!آدمیزاد که  آپشن رفت و آمد در اختیارش باشد دیگر یادش می رود توی سختی ها باید جنگید و ماند،اگر وقت ترس هایش ببیند می تواند فرار کند،خوب فرار خواهد کرد!ماندن چرا؟!این است که فراموشی را اضافه کردم و قرار را گذاشتم بر این که زندگی جدیدی شروع می کنم ،یک فرصت دوباره...

همه ی آن چه دیده بودم و گذشته بود یادم آمد،آن سه نفر دیگر،آن قایق ،آن بیدار خوابی های سطحی و ساده ای که مجبور شده بودم ازشان استفاده کنم،چقدر بی دنگ و فنگ بودند در مقایسه با این یکی!احتیاج به مشت نداشتند!فقط می خواستی و بیدار می شدی! کاپیتان و جانوری که با خودش از خوابهایش آورده بود،کودکی جوانمرد..آن پیرمرد شیاد که بدجوری می خواست گولمان بزند..سگ نارنجی..

 

اما باز هم،باز هم اگر تنظیماتم خوب کار کرده بود هنوز آن جا بودم،به دست راستم نگاه کردم که  ثابت ،نیمه باز نگهش داشته بودم..درد می کرد،مشت آخر را خودم به خودم زده بودم که برگردم..

گریه ی درناکم که شروع شده بود فراموشی از کار افتاده بود،یادم افتاده بود که تصمیم داشته ام اگر چیزی انقدر دردناک بود که مرا آن جور به گریه بیندازد برگردم به زندگی قبلیم و یادم افتاده بود که مرحله ی دوم بیدارم،مرحله ی دوم "مشت بیداری"م یک مشت بوده است..پس معطلش نکردم...

حتما می پرسید چه کشیده بودم تو زندگی اولم که خواسته بودم فرار کنم؟قصه اش طولانی ست،یک شمه هایی از آن را هم توی  قسمت های قبلی گفته بودم..اصلا یک زندگی دردناک را خودتان برای خودتان تصور کنید و مرا بگذارید توش..چه فرق می کند؟

باز حتما می پرسید تو با این مکانیسم رفته بودی توی قایق،آن سه تای دیگر از کجا پیدایشان شده بود؟چقدر سوال می پرسید!اصلا چرا همه ی سوال هایتان را از من می پرسید!بروید از خودشان سوال کنید،هر سه تایشان زنده و سالم و عاقل و بالغ اند و تازه اش هم،هنوز توی قایق اند!شاید آن ها هم مثل من فراموششان شده چرا آمده اند و حالا حالاها هم بخواهند آن تو بمانند..چه سوالیست!چه فضولی است اصلا!چرت و پرت نپرسید،هر وقت موقعش شد خودشان برایتان خواهند گفت......

خداحافظ!

پ.ن:می دانم یک سوال دیگر هم دارید،کون لقتان!جوابش را که نمی دهم هیچی،مطرحش هم نمی کنم!