من را بگو فکر می کردم قسمت عجیب ماجرا ماییم که سه نفری یهویی معلوم نیست چه جوری این جا پیدایمان شده!این یکی با این صندقچه اش دیگر خال آورده رو دست ما! نخیر،این قصه سرش دراز است گویا!

 

این پسره خیلی موجود بامزه ایست، چقدر از دستش بخندم! این دارد از حال می رود، همان به زبان اولی هم که ما ازس سوال کرده ایم هم یاجان ندارد یا نمی خواهد جواب مارا بدهد،این رشتی باهاش حرف می زند!!

البته ما که آن وقت نمی فهمیم، فکر می کنیم آنگولایی حرف زده مثلا، دیگر خودش دهان باز ما را که می بیند عقلش می رسد توضیح بدهد که فکر کردم همشهری ماست،به رشتی ازش پرسیدم چی شده!

حالا چرا تو این هیلی بیلی همچین فکری کرده و این چه سوالی است خدا می داند!

قیافه ی کاپیتان جوری است که با خودم می گویم این همین اول کار از عصبانیت بترکد بمیرد به نفعش است تا اینکه زنده بماند و معلوم نیست تا کی هی حرص بخور از  دست ماها !

از شاهکار آقای جوانمرد که می گذریم و سرمان را بر می گردانیم تازه وارد باز از حال رفته است.

 

 کاپیتان انگار از همه نا امید تر است از بی هوشی دوباره جدید الورود،بدش نمی آید انگار این ور ما نباشیم به هوش که می آید..

-خوب تا این به هوش بیاد من می خوام برم انبار ببینم چیا توش پیدا می شه،کی میاد؟

 

 

جوانمرد دست ساتور به دستش را می برد بالا و می گوید :من!!!

 

کاپیتان هم یک جوری مرا نگاه می کند که انگار من پرسیده ام من دارم یک آماری می گیرم، مادر کی ... بوده؟!

 

خوب من که می دانستم این باز شاکی می شود،نگاهش کردم حرص بخورد بخندم!

 

به جوانمرد پیشنهاد می کنم دیگر ساتورش را نیاورد یا حداقل یک چند لحظه بگذاردش زمین ،دستش از بازو افتاد!

می گوید من این را نیاورم، اگر آن پایین ماری موری چیزی بود چی؟!

 

در حالی که دارم او را تصور می کنم که دارد با ساتور مور می کشد ،از پله ها می رویم پایین ،هر لحظه تاریک تر می شود،می گوید هیچی نمی بینیم که!

 

می گویم بیا ،نگران نباش من 1100 دارم!