ما می توانیم!
گفتم و پشیمان شدم!دلم نمی آمد آدمی را در این حال ببینم و کمک نکنم،اما حالا چی؟قیافه اشان را نگاه! چی بهشان بگویم؟بگویم از کجا بلد شده ام؟!!
- اصلا یعنی چی؟
مطمئنا این سوال بهتری بود!این که از کجا یاد گرفته ام در قدم های بعدی قرار می گیرد!!
از کجا می شود شروع کرد توضیح دادنش را نمی دانم.پس کلا بی خیال.حال این پیرمرد بطری به دست واجب تر ست!بعد این همه مدت که طرف این کارها نرفته ام،حالا واقعا مجبورم.پیرمرده را دوست دارم،دیوانه است،سرسخت است ،اما قالتاق نیست،این پیداست!
-من می رم بخوابم.
-ها؟می ری چکار کنی؟!الآن؟؟تو نگفتی باید نجاتش بدیم؟
-آره گفتم ،می دونم چی گفتم.سر و صدا نکنین،خوب؟مرسی،من بد خواب بشم سگ می شم،خوب؟یه فکریم به حال ناهار می کنی جوانمرد؟دمت گرم،بیدار شدم می خوام حاضر باشه.آره آره ال،می دونم دارم ارد می دم!ولی واسه تو که کاری تعیین نکردم،غذارو که جوانمرد درس می کنه،چرا اینجوری نیگام می کنی؟نکنه می خواستی سر و صدا کنی؟؟؟دس بردار،از وقت اومدی خودمونم کشتیم چار کلوم حرف ازت در نیمده،حالا چی شده یهو؟؟!
خوب،این طور که معلوم شد حتی حرف برگشتن به گذشته اخلاقم را بر می گرداند،چند وقت بود این جوری دستور نداده بودم؟چن وقت بود این همه رک نبودم؟
تا حالا هیچ جور مواد مصرف کرده اید؟من هم نکرده ام،اما فکر می کنم اگر کسی ترک کند،بعد در یک
فرصتی بشود که دوباره مصرف کند،حتما همین حس را خواهد داشت،هم می ترسد،هم شوق دارد!هم نگران است از اسیری دوباره،هم هیجان دارد که بعدش چه حاااااالی خواهد داد!
توی همین فکر ها بودم که خوابم برد...
-خوب خوب خوب، قصاب جون!غذا حاضره؟به به!جناب کاپیتان!خوبید استاد؟
هی ال!تو چطوری؟مرسی سر صدا نکردین،عالی خوابیدم!
-مرسی دختر جان!بچه ها غذارو بزنیم که بعدش من باهاتون حرف دارم،دیگه یللی تللی کافیه،باید بهتون بگم اصل قضیه ی ما تو این کشتی از چه قراره!ما کار داریم،حرکت از این بیش شتابان کنید!"سرزمین" منتظر ماس!
کاپیتان بود که بطری در دست رو به بچه ها سخنوری می کرد!
من سیگاری در دست به لذت می بردم از بهت و بلاهتی که در چهره ی آن دوتای دیگر دیده می شد!
سکانس بعد تیتراژ:
-هی کاپ!راستی....
لاماری پچ پچ کنان چیزی در گوش کاپیتان گفت و هر هر زد زیر خنده! کاپیتان سرخ شد،سفید شد،تته پته کنان گفت:نه نه!اون ...یه اتفاق بود!تو که به کسی چیزی نمی گی؟ببین دلیلش این نیست که من مشکل جنسی دارم دلیلش اینه که..خوب...
-نه ،نمی گم! من درکتون می کنم!آها!!!!پس این حسودی بود!نه فانتزی!یعنی در واقع الآن خوشحال شدم،می دونی،با خودم فک کردم من مطمئنا از قصاب جذاب ترم!
خوب می دونم از یه چیزی که آدم دو تا باس داشته باشه، یکی داشتن سخته!آخی!راستی کی دیدینشون اصلا؟ موقع اون شاش به جماعت؟
-چی؟؟؟؟اصلا تو این چیزارو از کجا می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لاماری خنده کنان دور شد!