لحظه ای که رسیدم بغل دست این ریش زری ابله دیگر دیر بود..

 

- مشعل؟!؟مشعل؟! ؟مشعل؟اصن با کدوم پارچه با کدوم الکل با کدوم...ها؟؟؟؟چی؟تو حیا نمی کنی ؟لباسای من؟بنداز پایین اون چشای هیزتو!

 

و یک لگد حواله ی نواحی از بدنش کردم که دیگر تا مدتی  اگر بخواهد هم  ابزار هیزی نداشته باشد!

 

 

این کاپیتانه را هم دیگه نباید به این اداهایش محل بگذاریم،وقتی می گویم بیا برویم پایین چشم می دراند،

بعد که ما می رویم باز طاقت نمی آورد، می آید ببیند ما دست از پا خطا نکنیم لابد.

حالا هم وایستاده اینجا به جای اینکه همراه من داد بزند سر این قصاب هیجانی ،پیشنهاد می دهد برای من! مشعل درست می کنیم!آن هم با دید طمع به این یک دست لباس من! مرتیکه مراعات سنش را نمی کند!حالا برود واسه هفت دریا این ور و آن ورش تعریف کند چه لگدی خورده!

 

                                                                *****

 

شرح درست کردن مشعل را من دقیق نمی دانم، در یکی از آن عصبانیت های طوفانی به سر می بردم و دادی که زدم سرشان آن چنان به کار وایشان داشت که  تا من رفتم بالا سری به این موجود غریب بزنم که هوش آمده یا نه

- که نیامده بود- و بر گشتم پایین چیزی درست کرده بودند به زیبایی مشعل المپیک!

گرفتمش دستم و با خودم فکر کردم اگر چادر داشتم دورم بپیچم بیشتر می شدم شکل مجسمه ی آزادی.

سه تایی وارد انبار شدیم،چشمتان همیشه از این جور روز ها ببیند!

گونی گونی و بسته بسته مواد غذایی و طبقه به طبقه مواد قضایی* *بود که تا سقف چیده شده بود.

 

کاپیتان که انگار همه ی عمرش دنبال این صحنه گشته بوده رفت طرف قفسه ها و معشوقش را یافت و از آن جا دیگر جم نخورد!حتی در همان نور و بی نور لحظه ای سایه لبخند را دیدم روی صورتش،علیرغم خبطی که کرده بود و لگدی که بهش زده بودم احساس شفقتی که به همه ی پیرمرد ها دارم رایک لحظه  به او هم حس کردم و خوشحال شدم!

 

قصاب هم که اسمش رویش است،بین این همه جنس نمی دانم چطور عین گرگ گرسنه گوشت ها را بو کشید و رفت طرفشان:غذا ها با من!

من هم با آن مشعل توی دستم شده بودم مسوول نور!

 داشتم با خودم فکرمی  کردم که یک بار تنهایی باید بیایم پایین اینجا ها را خوب بگردم  و راستی فیلمی که  برایشان چیده بودم چه شد و شامپو هم آیا هست در این دم و دستگاه ..که رشته ی افکارم دریده شد:

- وایییییییییییی عجب ژامبونی!

- ا؟؟خوبه؟یه کم ازش بده ببینم!با این کنیاک چطور می شه؟

 

 

حواسشان به شکمشان پرت تر از آن بود که بفهمند من آن تکه کاغذ را کی چپاندم زیر لباسم!




* : باشد که دیگر کسی سر پستش ول نکند برود ورسک!

** : مواد قضایی موادی هستند که دستگاه قضایی به آن ها گیر می دهد!